تبليغاتX
تحریریه خاموش - پائیز زخم خورده

·    ساعت از یازده شب گذشته که تلفن زنگ می خورد. گوشی را بر می داری و عزیزی از آن سوی دنیا پشت خط است. سلام و علیک و حال و احوال. زبانت چیزی دیگری می گوید و دلت چیز دیگری و ذهنت دارد برمی گردد به عقب. به پائیزهای چند سال پیش و سراشیبی باران خورده خیابان پاسداران و شیطنت و ساندویچ و هات داگ و جوانی. باز هم عقب تر می روی. می رسی به خنده های بی دغدغه و خلوت های مگو. صدا هنوز با تو حرف می زند. فکر می کنی که لاغرتر شده است. فکر می کنی که ته هجای کلماتش کمی دلتنگی ناخن می زند. فکر می کنی که صدا هم با تو به مضراب مضارع دچار شده است. با این همه زبان راه دیگری می رود. راه تعارف و کنایه و استعاره.

·    تلفن قطع می شود و صدا نیامده می رود. مثل همیشه. دیر آمده و زود رفته است. حالا به اکنون پرتاب شده ای. با همان مضارع استمراری مکرر. نمی فهمی چطور ساز به دست شده ای. چطور در خود فرو رفته ای. چطور زده ای زیر آواز:

باده ندارم که به ساغر کنم

گریه کنم تا مژه ای تر کنم

نیست کسی داد رسِ هیچکس

رعد نیم، گوش کرا کر کنم

حسرت دیدار نیاید بشرح

تا به کجا آینه دفتر کنم

 

·    شب از نیمه گذشته است و زن و بچه ات در خواب غوطه می خورند. پشت پنجره ماه بریده و دیوار زندان را تماشا می کنی. و روزگار سالخورده ای که مرده است. با خودت می گویی: چه پائیز مزخرفی است این روزها. نه بارانی. نه ابری. درختها زرد نشده می میرند.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 7:17 |