تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش - چه اندوهي دارد كوروس بابايي بودن

چه اندوهي دارد كوروس بابايي بودن.چه اندوهي دارد روزنامه نگار بودن. روزنامه نگار شدن. دل به غم سپردن است و زخمي شدن از زمانه است كوروس بابايي شدن. من نه كوروس بابايي را ديده ام و نه مي شناسمش كه به سن و سال روزنامه نگار شدن ما اين غول ها خفته اند و مرده اند و دوره دوره فرومايگي است.

من اما محمد بلوري را مي شناسم. بت بزرگ حوادث و حادثه نويسي كه حالا به گوشه اي خاك ايام مي خورد. روزگاري پيشتر از اين به نيت پژوهشي در باب حادثه نويسان بزرگ مطبوعات ايران سراغ بلوري رفتم. در همان ساندويچي كوچكي كه در خيابان جمهوري دارد. من بودم ساتيار امامي كه مثل اين روزها معروف نبود. با همان پيكان قراضه اش. صحبت مان با محمد بلوري شكفت و حرف، حرف آورد و رسيد به سئوال كليشه اي " تلخ ترين ايامتان كدام روز بود؟ " تلخ شد پيرمرد. تلخ شد و گريست. گريست و حرفي نزد. سكوت پيشه كرد در برابر چراهاي غمگنانه من.

گفت: ياد كوروس بابايي افتادم.

گفت: حاصل عمرم بود.

گفت: چي كشيد كوروس.

و ما مانده بوديم كه اين كوروس بابايي نگر كه بوده و چه كرده كه اين چنين نام و يادش دل استاد را به چنگ آورده است. سئوالمان آن شب بي پاسخ ماند. ماند تا با سيد محمد ويژگان در روزنامه ايران آشنا شدم. روزي صحبت مان با پيرمرد به صفحه حوادث كيهان كشيد و از كوروس بابايي پرسيدم.

گفت : حيف شد كوروس.

گفت : حالا اگر بود مثل من پيرمردي بود.

گفت : همه كيهاني هاي قديمي مي شناختندش.

اما نگفت كه اين كوروس بابايي كه بود و چه كرده بود كه اين چنين اساطيري در ذهن روزنامه نگاران قديمي مانده است.

تا امروز رسيدم به نوشته اي تكان دهنده از هوشنگ اسدي كه قلمش را دوست دارم و هر بار كه از او مي خوانم ناخواسته بغض چنگ مي اندازد به گلويم.

نوشته است: " کوروس بابائي در واقع مرا به کيهان برد، هرچند فرستاده استاد بزرگوار دکتر صدرالدين الهي بودم.  "

نوشته است: "کورس بابائي را مي شناختم. کتاب معروفش "امشب اشکي مي ريزد" را صد دفعه خوانده بودم. پيش دويدم و صدايش ‏کردم. در حياط کيهان ايستاد تارسيدم. سلام کردم وگفتم:‏ کتاب شما را هزار بار خوانده ام...‏ "

نوشته است:  "بي هيچ محاسبه اي گفته بودم. ديدن نويسنده کتاب چنان مسحورم کرده بود که اصل موضوع يادم رفته بود. نمي دانستم ‏‏"امشب اشکي مي ريزد" تکيه گاه زندگي کوروس است. کوروس بطرف اتوموبيل جيپ کيهان که منتظرش بود تا دنبال ‏خبر برود، رفت و در اين فاصله کوتاه درباره کتاب حرف زديم. وقتي داشت سوار مي شد، موضوع راگفتم. اول گفت:‏ خوب فردا بيا...‏

‏ بعد مکثي کرد وپياده شد. دست مرا گرفت. از پله ها با رفتيم. پيچيديم دست چپ و وارد تحريريه سابق کيهان شديم ‏باصندلي هاي چوبي لهستاني و ميزهاي آهني اش. کوروس مرابه مرد قد بلندي که نگهبان گفته بود نيست، معرفي کرد : ‏محمد بلوري ـ که رحمان اسمش راگذاشته بودپيرمرد خنزر پنزري- دبير سرويس حوادث کيهان.‏ "

نوشته است:  " قلب سرويس حوادث، کوروس بود. اسم کاملش کوروس عسگر بابائي بود. خودش اصرار داشت که عسگر را بکارنبرد ‏و ما "عسگرآقا" ـ بالهجه ترکي- صدايش مي کرديم. کوروس، مرديک حوادث. معلم هم بود و درکيهان هم کار مي کرد. ‏به هر منبع خبري دست مي يافت. هر جاکسي نمي توانست برود، کوروس مي رفت. من هم درکنارش دويدم و دويدم ‏تايک سال بعدتازه توانستم اجازه نشستن روي صندلي را بگيرم. مثل حالا نبود که از راه نرسيده سردبير مي شوي. ‏بگذرم از اين اندوه بر باد رفتن حرفه روزنامه نگاري.‏

تا انقلاب شد و هنوز نوروز 1357 نشده بود که ما را پا کسازي کردند. نويسندگان روزنامه اي که در صف اول انقلاب ‏بود و روزهاي " شاه رفت" و "امام آمد" با تيراژ افسانه اي يک ميليون و دويست هزار نسخه منتشر شد، "ضدانقلاب" ‏شديم و کساني که هرروز با شعارهاي واحد کوچه کيهان راپر مي کردند و خواستار اعدام ما مي شدند. و "پاکسازي" ‏شديم.‏

‏ سال 1358 کيهان با تحريريه جديدي شروع کرد که فقط چند نفر از قديمي ها تويش بودند. يکي از آنها کوروس بود. ‏نمي دانست که حالا ديگر"امشب اشکي مي ريزد" ـ اين رمان کوچک سانتي مانتال- مدرک جرم است. از مدرسه ‏بيرونش کردند که با اين کتاب دختران را فاسد کرده است. کوروس ماند و خرج دو همسرش. سالها بعد به من گفت:‏ مجبور شدم التماس کنم... مي فهمي التماس؟‏

 از التماس هايش که به تنگ آمدند، بهترين خبرنگار حوادث تاريخ مطبوعات ايران را گذاشتند خبر نگار کشيک شب.

‏گفته بود: شب هاي روي ميز مي خوابيدم... ماهي سه هزار تومان به من مي دادند... مدام تحقيرم مي کردند. امشب اشکي مي ‏ريزد را مي زدند توي سرم...‏

اين اندوه گران، مرد نيرومند را که با هر دستش يک نفر را بلند مي کرد، به سمت "مسکن" برد. اعتياد.‏

‏ بعد باخفت بيرونش کردند. حتي پول سي سال کار در کيهان را هم به او ندادند. بعد سرگرداني آمد. دربدري. از اين ‏مجله به آن روزنامه. کار ديگري بلدنبود. آخر او کوروس بابائي بود. هر دري را مي گشود.و حالا همه درها بسته بود. ‏نوآمدگان يکشبه روزنامه نويس و سردبير شده، کسي را قبول نداشتند.‏

اينها را هوشنگ اسدي سالها بعد شنيده بود. وقتي بعد از شش سال زندان آمده بود و با اسم مستعار، سردبير گزارش فيلم شده بود.

نوشته است:  " از بچه هاي ‏سرويس حوادث خبرداشتم. محمد بلوري که مي تواند هر روزنامه اي را سه ماهه راه صد ساله ببرد، وسايل خانه مي ‏فروخت. مسعود بهادران و جلال هاشمي به آن دنيا رفته بودند. علي پاداش گاهي به من و مصطفي اميرکياني که دوباره ‏درمجله همکار شده بوديم سرمي زد و خبر همه قديمي ها را داشت وخبر کوروس راهم.‏ "

و روزي که کوروس آمد، ازآن مرد زيبا چيزي باقي نمانده بود. بايد هر شب برايش اشک ها مي ريخت.‏

و چند روز بعد کسي تلفن زد و گفت کوروس خودش را کشت. دراوج جنون ناتواني باکارد بزرگ آشپزخانه ابتدا ‏خواسته بود زن و فرزندش را بکشد و بعد خودش را. دست ناتوانش آن دو رامجروح کرد، اماچاقو را تادسته در قلب ‏خودش نشاند. ‏

خبرنگار اسطوره اي حوادث ايران، درست مثل يکي از صدهاصحنه اي که گزارش اختصاصي اش راداده بود، با ‏خونش روي آينه نوشت:‏  ما گرسنه ايم.‏ "

نوشته زيباي هوشنگ اسدي مرا برد به ديروز. به روزهايي كه شاگردي اسدالله مشايخي را مي كردم در گزارش نويسي و فرامرز قره باغي. كجا هستند حالا اين دو غول بزرگ گزارش نويس دهه 60 و 70 ؟ نوشته هوشنگ اسدي مرا برد به سال گذشته و ماجراهايي كه بر سر سرويس حوادث ايران آمد و برادران ابراهيمي و مريم ساماني و يوسف حيدري.

چه عذابي است روزنامه نگار بودن.  چه اندوهي دارد روزنامه نگار بودن. اي كاش ميترا خلعتبري و محمد غمخوار حالا كنار دستم بودند و داستان كوروس بابايي را برايشان تعريف مي كردم. آنها جوانند و سوداي نام دارند. آنها از بهترين خبرنگاران حوادث ايرانند حالا. اگر مهدي و يوسف و مسعود را كنار بگذاريم. كاش بودند و مي خواندم برايشان. بعد مي زدم به پشت محمد و مي گفتم:  " چه مصيبتي است حادثه نويس بودن!  "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 13:29 |