تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

هیری مرد. همان آدم چاق و دوست داشتنی روزنامه ایران که روزگاری برای خودش در بازار کیا و بیایی داشت و گاهی پشت سرش می خندیدیم. همان مرد درشت هیکلی که وقتی آسانسور روزنامه تعطیل می شد برای رسیدن به طبقه آخر جانش به لبش می رسید. هیری روزنامه ایران مرد. نتوانست دوری پسرش را تحمل کند و رفت. رفت و به خاطره های در و دیوار فرتوت روزنامه ای پیوست که دیگر روزنامه نیست. انگار همین دیروز بود که بر سر گرفتن فیش غذا با او چانه می زدیم. انگار همین دیروز بود که بچه های خدماتی پشت سرش صفحه می گذاشتند. من این سال آخری کمتر هیری را دیدم. آخرین باری که آن مرد فربه و تنومند را دیدم، تابستان بود. رفته بودم تا نامه اعتراضی ام را به دبیرخانه روزنامه بدهم که همان هیکل درشت با همان پیراهن آبی همیشگی و موهای سپیدتر شده چارچوب در را پر کرد.

گفت: چطوری احمد آقا، دلمون برای گزارشات تنگ شده.

گفت: درست میشه پسرم. تو هنوز جوونی.

گفت: اینطوری نمی مونه...اینطوری نمی مونه.

خواستم بگم " منم دلم برای غرلندهای شما تنگ شده "... نگفتم. خواستم بگویم " برق چشمانت کجاست آقای هیری؟ "... نگفتم. خواستم بگویم انگار موهایت سفید تر شده آقای هیری... نگفتم. خواستم بگم " از سلطان علی پروین چه خبر؟ "... نگفتم.... چرا چیزی نگفتم آقای هیری؟ شما نمی دانی؟ راستش خجالت می کشیدم. از پسرت که مرده بود و من دیر فهمیدم. مثل همین حالا که دیر فهمیدم شما مردی. حالا همان هیری مرده است. همان هیری که بعد از مرگ فرزندش، کم حرف تر شده بود. کم رمق تر. همان هیری دوست داشتنی. که همیشه سر بچه های خدماتی غرلند می کرد. همان هیری که بچه های خدماتی دوستش داشتند. با اینکه پشت سرش صفحه می گذاشتند. آره هیری مرده. بخشی از خاطرات ما مرده. خداحافظ آقای هیری. خداحافظ مرد چاق خاطرات ورق خورده ما. حالا دیگر پشت آن میز فیش فروشی ناهارخوری، تو نیستی که سر تعداد فیش ها چانه بزنی. دیگر برای افطاری ماه رمضانها حرص و ولا نداری که کسی غذای اضافی نبرده باشد. حالا دیگر تو نیستی که سر علی پروین قسم بخوری و بگویی هیچ تیمی تیم سلطان نیست.درست روزی که تو مردی پرسپولیس بازی را برد. آقا کریم که گل می زد تو دم آخر را می زدی. تو که سلطان آشپزخانه ایران بودی. تو که برای گرفتن وعده ای بیشتر گاهی تملقت را می گفتیم. خداحافظ مرد چاق خاطرات دالان تاریک روزگار ما. یادش بخیر. یادت بخیر. چه حرص ها که نخوردی. یادت هست نشستی و برایم از روزگار بازار گفتی. از کلاهبرداری که مالت را بالا کشید؟ یادت هست گفتی فراهانی نکن. من که بلد نیستم وبلاگ بخونم اما بچه ها میگن جلوی اینا وایستادی. نکن پسرم. نکن جوون. یادت هست؟ خداحافظ آقای هیری.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 12:25 |