تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

عكس ها راويان صادقي هستند. عكس ها واقعيت را بي پرده در برابر چشمان ما قرار ميدهند. اين عكس را ببينيد. به نظر شما كدام يك از گزينه هاي زير در موردش صدق مي كند:

۱- مردم شيفته رئيس جمهورشان هستند.

۲- مردم رئيس جمهور را دوست دارند چون نامه هاي آنها را مي خواند.

۳- مردم تلاش مي كنند تا هر طور كه شده نامه هاي خود را به دست رئيس جمهور برسانند تا بلكه مشكلاتشان حل شود.

۴- مردم از شدت ناچاري فكر مي كنند با رساندن نامه هايشان به رئيس جمهور، گرفتاري هايشان مرتفع ميشود.

پي نوشت:

۱- هر نامه که بی جواب بماند، قطعاْ رایی خواهد بود به نفع رقیب رئیس جمهور.

۲- حتی اگر جواب نامه ها به درستی داده شود، فرد متقاضی تقاضای تازه ای را از رئیس دولت طلب خواهد کرد.

۳- از پول نفت چه خبر؟ ما كه به جاي سفره مان، روزگارمان مثل نفت سياه شده، شما چطور؟

۴- آخرش که چی؟ پادشاهان و سلاطین تا ۱۰۰ سال پیش همینگونه با مردم رفتار می کردند، یعنی از آن زمان تا حالا هیچی عوض نشده؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 10:26 |

از من خواسته اند درباره خودسانسوری خبرنگاران و روزنامه نگاران بنویسم. راستش هر وقت صحبت از خودسانسوری می شود من فوراً یاد خاطرات ریز و درشتی می افتم که دراین سالها دچارش بوده ام. مثلاً یادم می آید روزی را که در بابلسر زلزله ای 5/4 ریشتره ای آمده بود و جز چند تکان سطحی اتفاق چندانی در شهر نیافتاده بود. آن روزها من دبیر اجباری سرویس مازندران در ویژه نامه های ایران زمین روزنامه ایران بودم و خبر را در گوشواره سمت راست صفحه اول استان مازندران کار کرده بودم. در روزنامه ایران ایام کاوه اشتهاردی سانسور حرف اول و آخر را در روزنامه می زند. بچه های فنی روزنامه از معطل ماندن صفحات روزنامه تا ساعت 2 و 3 صبح خاطره ها دارند و کلمه به کلمه صفحات آن روزها کنترل می شد و حتی عکس ها و تیترها از این ماجرا بی نصیب نمی ماندند. مثلاً یادم می آید که یکبار به صفحه ادب و هنر گیر داده بودند که این دستی که دارد پیانو می زند مرد است یا زن؟ اگر مرد است که هیچ اما اگر زن است چرا آستینش از مچ کمی بالاتر است. یا یکبار به من گیر داده بودند که چرا آمار تلفات تصادفات رانندگی در ایران را که یکی از سرداران نیروی انتظامی اعلام کرده بود و خبرگزاری ها رفته بودند در متن گزارشت آورده ای. ( آن موقع ها من هنوز در سرویس گزارش روزنامه ایران بودم و به آدم فروشی همکار فیمینیستم و پرونده سازی صادقیان مبتلا نشده بودم. ) یا یکبار که راجع به خانه های خالی از سکنه تهران نوشته بودم به تیتر گزارشم گیر دادند که تیترت منفی و علیه دولت است. برگردیم سر حکایت زلزله 5/4 ریشتری در بابلسر. از آنجا که سانسور یکی از رسومات جا افتاده در دوران مدیریت اشتهاردی شده بود، پرینت هر صفحه را حداقل شش نفر می دیدند که مبادا حرفی علیه دولت نوشته شده باشد. نفر اول دبیر سرویس بود، نفر دوم دبیر تحریریه بود که البته هر سه یا چهار سرویس، یک دبیر تحریریه داشت و هر دبیر تحریریه رسماً یک سانسورچی بود. بگذریم از اینکه دبیران تحریریه کمتر از روزنامه نگاری می دانستند و به سلیقه خودشان هرکار دلشان می خواست با متن و نوشته ها می کردند. سانسورچی سوم بچه های تصحیح بودند که عملاً بجای تصحیح ادبی و نوشتاری متون باید رد کلمات را می گرفتند تا مبادا کلمه ای، جمله ای و عبارتی علیه دولت نهم و رئیس جمهور و مدیران دولت، چاپ شده باشد. نفر چهارم، آقای ویژگان بود که خط به خط متون را نگاه می کرد و طفلی چشمش در می آمد و معمولاً گیرهایی که می داد را به صورت سئوالی و با خط درشت قرمز می نوشت. نفر پنجم خانم خادم بود. بعد از خانم خادم، این آقای رحیمی بود که صفحات را می دید و تائید می کرد. رحیمی مرد بزرگی بود. خیلی وقتها هوای بچه ها را داشت. همیشه وقتی می خواستم سر به سرش بگذارم می گفتم آقای رحیمی تعریف از شما سوژه بعدی وبلاگمه! و این آقای رحیمی بود که با همان افتادگی اش، با خنده تهدیدم می کرد که مبادا از او چیزی بنویسم. ( این خود یک خودسانسوری است ) خلاصه صفحات بعد از تائید آقای رحیمی، می رفت برای فیلم و زینک و چاپ و این حرفها. گاهی صفحاتی که 9 صبح بسته شده بودند تا 7 بعدازظهر معطل این پروسه زمانی می ماندند. ای کاش می شد جیغ و فریادهای خانم خادم را ببینید که چطور سر بچه ها داد و هوار می کرد وقتی آخرین لحظه یک صفحه با مشکل روبرو می شد. ( راستش دلم برای آن جیغ و دادها و بدو بدوی بچه ها تنگ شده ) و اما حکایت آن خبرزلزله 5/4 ریشتری بابلسر. خبر زلزله5/4 ریشتری طی همین فرآیند سانسور، حذف شد و یادم نیست که کدام شیرپاک خورده ای روی آن خط قرمز کشیده بود. رفتم پیش خانم خادم و گفتم " بابا آخه زلزله چه ربطی به دولت دارد که سانسورش می کنید؟ مثل همیشه گفت من نمی دونم، حذف کردن دیگه! بدو یه خبر بی دردسر جایگزینش کن! " از آن به بعد هر وقت خبر زلزله می آمد من خودم سانسورش می کردم. چون می دانستم کار کردنش بی فایده است. البته بعدها یکی از این علما که اسمش را نیاورم بهتر است گفت خبر زلزله چون خبر تلخی است بهتر است اصلاً کار نشود. ممکن است روحیه مردم را تضعیف کند و این موضوع تاثیر منفی بر دید مردم نسبت به دولت می گذارد!!!

راستش خاطره درباره سانسور و خودسانسوری در روزنامه ایران بسیار دارم که جرات نوشتنش را ندارم. چون می ترسم برایم دردسر درست شود. به نظر شما این خودش خودسانسوری نیست؟ شاید به همین راحتی بتوان گفت که چرا روزنامه نگاران و خبرنگاران خبرهایشان را خودشان سانسور می کنند. چون می ترسند و ترس خوردگی مرض مزمنی است که اگر روزنامه نگاری مدعی باشد دچارش نیست من می گویم دروغ می گوید. بله! حقیقت دارد. تمام ما روزنامه نگاران و خبرنگاران خودسانسوریم. دلیلش خیلی واضح است. ما در محیط هایی رشد کرده ایم که سانسور حرف اول و آخر را می زند. حالا دیگر سانسور جزیی از اخلاق حرفه ای ما شده است. این البته شدت و ضعف دارد و فقط مختص اشتهاردی و امثالهم نیست. این روزها خودسانسوری تعاریف دیگری هم در میان روزنامه نگاران پیدا کرده است. مثلاً می گویند، ملاحظه کاری. یا می گویند رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود. گاهی می گویند رعایت مصالح روزنامه. بعضی وقتها هم می گویند عقلانیت. من شنیده ام که برخی ها انعطاف پذیری و عقل معاش هم به آن می گویند. خلاصه که ترس خوردگی حالا دیگر جز لاینفک حرفه شریف روزنامه نگاری در ایران است. و خودسانسوری یکی از بدیهیات این مرض مزمن است. برای همین هم هست که وقتی دو تا روزنامه نگار با هم درد دل می کنند با حسرت به هم می گویند" دلم لک زده برای یه نوشته بدون سانسور! "

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 23:51 |

متنی که می خوانید نامه دخترم زهراست به امام علی ( ع ) که از من خواسته عینش را در وبلاگم بنویسم. البته دختر من هنوز به مدرسه نرفته ولی هر وقت می خواهد برای کسی نامه ای بنویسد به مادرش می گوید تا جملاتش را بنویسد. امشب هم اصرار کرده که من متن نامه اش به امام علی ( ع ) را در وبلاگم بنویسم و این عین نامه اوست، بی هیچ دخل و تصرفی:

بنام خدا

سلام امام علی! شما که اینقدر مهربانید. هیچ کس دوست نداشت شما شهید بشید. شما که با بچه ها بازی می کردید. شما چراغ خونه مائید. همه شما رو دوست دارند. شما عین رنگین کمان خوش رنگ و سفید و نورانیید. شما که برای همه غذا می بردید. ابن ملجم که شما رو کشته خیلی بده. بابایی میگه شما رو کشتن چون حق بودید. من نمی دونم حق یعنی چی. اما مامانی میگه حق یعنی امام علی.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 0:24 |