تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

راست و دروغش با چریک آن لاین . ظاهراً اسفنديار رحيم مشایی كاركنان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري را تهديد به اخراج كرده. در حال حاضر نامه اي به منظور حمايت از اسفنديار رحيم مشائي –رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و معاون رئيس جمهور- نوشته شده كه كاركنان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري موظف به امضاي آن شده اند. به گزارش چريك آنلاين به نقل از يك منبع آگاه در سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري، كاركنان اين سازمان تهديد شده اند كه در صورت امضا نكردن نامه حمايت از اسفنديار رحيم مشائي از اين سازمان اخراج خواهند شد. تا كنون عده اي از كاركنان اين سازمان نامه يادشده را امضا كرده اند. در حال حاضر نيز پارچه نوشته اي بر ديوار ورودي سازمان ميراث فرهنگي نصب شده كه بر آن نوشته شده است: «مرگ بر اسرائيل». به دنبال اعتراض برخي از مراجع به ويژه آيت الله نوري همداني، اسفنديار رحيم مشائي دست به اقدامات مشابهي زده تا از ميزان فشارها و اعتراض هاي موجود بكاهد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 13:26 |

خبرگزاري اميد خبري نوشته جالب و در عين حال تكان دهنده. بنا بر نوشته اين خبرگزاري زنان ايراني سالانه 934 ميليارد تومان صرف خريد لوازم آرايش مي كنند و سن آرايش در ميان دختران ايراني به زير 15 سال رسيده. آنطور كه اين خبرگزاري نوشته ايران در ميان كشورهاي خاورميانه دومين مصرف كننده لوازم آرايش محسوب مي شود. خودتان خبر را در اینجا بخوانيد، اطلاعات جالبي دارد، به خواندنش مي ارزد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 13:20 |

تا صحبت از هدیه رئیس جمهور به خبرنگارها شد دل من یکی هزار جا رفت. گفتم لابد به تمام خبرنگارها یک خانه یه خوابه می ده و ما رو از شر کرایه خونه رها می کنه. باز گفتم این که نمی شه. بودجه می خواد و دولت نداره. دوباره به خودم گفتم شاید قراره وزارت کار بی خیال انجمن صنفی مطبوعات بشه و بر و بچ انجمن می تونن یه نفس راحت بکشن. اما بازم گفتم این یکی هم نشدنیه. اگر می شد که 700، 800 تا خبرنگار و روزنامه نگار پا نمی شدن بیان حسینیه ارشاد. دوباره گفتم شاید این هدیه رئیس جمهور دستور مبارکشان برای بی خیال شدن مدیر مسئولان تازه کار و جوان روزنامه های دولتی از فشار وارد کردن بر منتقدین دولت کریمه ایشان است که دیدم ای بابا احمدی نژاد اهل هر بخششی باشه منتقدینش رو نمی بخشه. با خودم فکر کردم، گفتم شاید جناب ایشان طی دستوری به وزیر ارشاد از او خواسته که امتیاز تمام روزنامه های لغو امتیاز شده رو برگردونه تا خبرنگارهای بیکار شده ای مثل من برگردند سر کارشون که دیدم این یکی دیگه در دولت منور ایشان نشدنی تر از هر امر نشدنیه. تا اینکه امروز فهمیدم قرار با هدیه رئیس جمهور برو بچ خبرنگار و روزنامه نگار به اتفاق خاندان محترم پاشن برن پا بوس امام رضا ( ع ). خوب اگر از نور چشمی ها بگذریم که از برکت دولت ولی نعمت این روزها سوئیس و آلمان و خلاصه هر کشور دیدنی دنیاست را به قصد قربتاً الی ا... فتح کرده اند، باز این یه سفر بد هم نیست. منتهی باید از جناب رئیس جمهور محترممان بپریسم " دکتر جان پول رفت و برگشتش هم با خودمونه یا با شما؟ " اگر با شماست که فبه المراد . اگر با خودمونه که به نظرم بمونیم کار کنیم و سگ دو بزنیم بهتره. بالاخره این یک هفته سفر به مشهد مقدس کلی خرج روی دستمون می ذاره. بخصوص اینکه بنزینم بد جوری جیره بندیه و اصلاً گیر نمی یاد. بقول عزیزی " آقای رئیس جمهور به مدیران تازه کارت بگو نون ما رو آجر نکنن، هدیه پیشکش !   "

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 16:48 |

     

مي گن فردا روز خبرنگار است. خبرنگار! چه واژه نفرين شده اي. چه دروغ شاخداري. و چه حقيقت تلخي. حقيقتي نفس بريده و خسته. از اين همه دروغ مشمئز كننده كه هر روز روبرويش مي ايستند و بيشرمانه به صورتش تف مي كنند و لجن مال.

مي گن فردا روز خبرنگاره ! كدوم خبرنگار؟ خودمون رو سركار گذاشته ايم برادر! ما اين روزها بيشتر خبر بياريم تا خبرنگار. خبرنگار؟ كدوم خبرنگار؟ تو به اين همه دست به سينه ايستاده بي خاصيت مي گويي خبرنگار؟ تو به اين همه ترس خورده ِ سر خورده ِ سر در گريبان فرو برده مي گويي خبرنگار؟ تو به من مي گويي خبرنگار؟ من كه تو شيش و هشت زندگي لجن مال شده ام؟ مني كه دارم زير دست و پاي تازه به دوران رسيده ها له مي شم؟ كدوم خبرنگار برادر؟

كدوم خبرنگار عزيز دل من؟ تازه از وقتي از روزنامه ايران زدم بيرون مي فهم بعضی از اين جماعت مدعي چقدر خالي بندن. چقدر نامردن. يارو صبح مي ره تو روزنامه اينوري ها و مجيز دولتو ميگه و بعدازظهراشم كارش تو روزنامه اونوري ها فحش دادن به دولتي هاست. ته شم مي گه " آدم عاقل تمام تخم مرغاشو تو يه سبد نمي ذاره " من فحش خوردنم ملسه، مي دونم حالا صداها مي ره بالا. عيب نداره. بذار فحش بدن.

تو به خودت نگيرعزيزم اما كدوم خبرنگار برادر من كدوم خبرنگار؟ نكنه به اين همه آدم كه واسه خودشون دكون باز كردن و اگه مسئول روابط عمومي حوزه مربوطه دمشونو نبينه زمين و زمانشو يكي مي كنن ميگي خبرنگار؟ نكنه به اونايي كه با مديران حوزه هاشون بستن و زير ميزي ميگرن مي گي خبرنگار؟ نكنه به اونايي كه از قبل همين قلم حالا صاحب خونه هاي چند صد ميليوني هستن مي گي خبرنگار؟ يا شايد منظورت از خبرنگار  فلانيه كه بايه لا قبا ازشهرستان اومد تهران و حالا بيا و ببين حال و روزشو.

بي خيال شو فلاني. بي خيال شو. تو هم برو تو صف تا كادوتو بگيري. فراموش كن اين تعارفا رو.  ما كهخودمون مي دونيم چه گلاي نيلوفري هستيم تو اين وامونده مرداب بي صاحب. ما كه مي دونيم اون پايينا چه خبره پس بي خيال شو.

راستي تا يادم نرفته روز17 مرداد كه مي شه من فقط ياد دعواهاي كساني مي افتم كه اسمشون تو ليست برندگان جشنواره بود و نبود. ياد جلز و ولز كردن خانمي مي افتم كه چون اسمش جزوبرندگان نهايي جشنواره نبود چنان پشت سر دبير سرويسمون ميزد كه بيا و ببين. ياد دو تا رفيق مي افتم كه يكي شون برنده شده بود و اون يكي نشده بود و چه فحش هايي كه پشت سر هم نمي دادن. ياد آدمايي مي افتم كه هر وقت كارت داشتن سلام عليك شون براه بود و چاكرم نوكرماشونو و حالا كه رو هوايي وقتي بهشون زنگ ميزني، حالا نه واسه كار يا پولو اين حرفا  اصلاً تو رو نمي شناسن. ول كن فلاني. ول كن. بذار دلمون خوش باشه به اين حرفهاي صد تا يه غاز. واسه من فقط يه نفر خبرنگار بود. اونم حالا راضي نيست حتي اسمشو بيارم. مرد بود اصلاً.       

  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 12:27 |

رئيس مركز مديريت بيماري‌هاي وزارت بهداشت خبر از مرگ یک ایرانی در اثر ابتلا به بیماری وبا داده است. به گفته محمد مهدي گويا در سال جاری در تابستان امسال از 24 فرد مبتلا به بيماري وبا كه شناسايي شدند، يك نفر فوت كرد و بقيه درمان شده اند. فرد فوت شده كه يك زن بوده و به مشهد مسافرت كرده بوده پس از مراجعت از سفر در كرج و به علت مراجعه ديرهنگام و از دست دادن بيش از حد آب بدن فوت كرده.

رئيس مركز مديريت بيماري‌هاي وزارت بهداشت گفته2 نفر ديگر نيز مشكوك به وبا داريم كه نتيجه آزمايش آنها فردا معلوم مي‌شود. 9 نفر از 24 فرد مبتلا به بيماري وبا كه امسال شناسايي شده اند افغاني بودند كه مسئولان مدعی اند به صورت غير قانوني وارد كشور شده اند، بيشتر آنها در استان هرمزگان و تهران شناسايي شدند، بقيه افراد مبتلاي شناسايي شده سابقه مسافرت به مشهد داشته‌اند يا به نحوي با كساني كه از افغانستان و پاكستان آمده‌اند، ارتباط داشته‌اند و علت ابتلا همه مبتلايان تماس فرد با فرد بوده است.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:0 |

رحمت الله بیگدلی، عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي‌ زنجان و مديرمسؤول هفته‌نامه‌ي بهار زنجان در ادامه گزارشی در رابطه با داغ گذاشتن بر کودکان بهزيستی زنجان، طی گزارشی به شرح آنچه بر دختران مرکز نگهداری شکوفه های نرگس رفته است می پردازد. خودتان بخوانيد و قضاوت كنيد:

يكي از بستگان مددجويان «مركز نگهداري شكوفه‌هاي نرگس» بهزيستي زنجان به نام «ل.الف» مي‌گويد: «سه تن از خواهران من كه فرزند طلاق مي‌باشند، به دليل بدسرپرستي با حكم دادگاه، تحويل «مركز نگهداري شكوفه‌هاي نرگس» بهزيستي زنجان شدند.» وي با اشاره به بدرفتاري‌هايي كه با اين دختران شده است مي‌گويد: «به خاطر اذيت و آزار خانم [...] يكي از خواهرانم به نام «ز. الف» فرار كرد. چون اين خانم، مفصل، او را كتك مي‌زد؛ در حدي كه خون دماغ مي‌شد و از شدت خون‌ريزي دچار ضعف مي‌شد. گاهي فرش‌ها را جمع مي‌كردند و آن‌ها را وادار مي‌كردند كه بر روي موزائيك و موكت‌ بخوابند و يا آن‌ها را بدون لباس وادار مي‌كردند كه در زمستان و هواي سرد و برفي به حياط بروند.» اين خانم مي‌گويد: «البته مدت كوتاهي خانم [...] به عنوان مسؤول آن‌جا بود كه اوضاع خوب و وضع بچه‌ها بهتر بود و ديگر كسي فرار نمي‌كرد، ولي متأسفانه از ارديبهشت سال 86 مربي جديدي مسؤوليت آن‌جا را برعهده گرفت و با تغيير مديريت، اذيت و آزارها افزايش يافت. خانم مزبور مي‌گويد: «خواهران من «ش.الف»19 ساله و «ظ.الف»14 ساله در آن‌جا بودند و به خاطر اخلاق خوب خواهرانم همه‌ي بچه‌ها از آن‌ها راضي بودند به طوري كه «ش.الف» 19ساله، مربي بچه‌ها شده بود و در مدرسه هم خيلي از آن‌ها راضي بودند. « ظ.الف» هم به خاطر انضباط و اخلاق مورد تأييد همه، مخصوصاً مسؤولان خود بهزيستي بود. اما با آمدن خانم [...]، اذيت و آزارها خيلي شدّت يافت، بين بچه‌ها درگيري ايجاد كردند به طوري كه براي «ش. الف» كه 17 سال داشت پرونده تشكيل دادند و وي را به كلانتري بردند! متأسفانه به پيگيري‌هاي ما هم ترتيب اثر ندادند. مي‌گفتند: چون اين‌ها فرزندان بهزيستي هستند شما حق هيچ دخالتي را نداريد.» خانم «ش.الف» مي‌گويد: «با اين‌كه چشم من ناراحت بود و بايد به پزشك مراجعه مي‌كردم، اجازه نمي‌دادند و حتي هر‌وقت خواهرم مراجعه مي‌كرد، كه مرا نزد پزشك ببرد اجازه نمي‌دادند و مي‌گفتند به شما ربطي ندارد.» همين خانم مي‌گويد: «در تابستان‌ها ما را در هواي داغ ظهر براي تنبيه به حياط مي‌بردند و وادار مي‌كردند كه به آفتاب نگاه كنيم كه همين موضوع موجب ضعيف شدن چشم من شده است.» وي مي‌افزايد: «بچه‌هاي كوچك را در تابستان و زمستان براي تنبيه در توالت‌هاي حياط و زيرزمين زنداني مي‌كردند و بعضا ما را مجبور به ... توالت مي‌كردند.»

 

خانم «ل.الف» مي‌گويد: «البته مسؤولان قبلي بچه‌ها را به نزد چشم پزشك و ... مي‌بردند و اين كارها را انجام مي‌دادند، ولي از وقتي كه خانم[...] مسؤول شد از اين كارها ممانعت مي‌كرد و مي‌گفت: مگر چه خبر است كه اين‌ها فكر مي‌كنند، هميشه بايد به نزد پزشك بروند؟!» وي مي‌افزايد: «در حالي كه بعضا دختران در ايام [...] به شدت درد مي‌كشيدند از دادن دارو به آن‌ها جلوگيري مي‌كردند و حتي از برگزاري كلاس‌هاي فوق‌العاده‌ي رياضي و ... كه توسط عده‌اي از خيرين تشكيل مي‌شد، ممانعت مي‌كردند.» خانم«ل.الف» مي‌گويد: «در اواخر سال قبل به شدت اوضاع افتضاح شد. بچه‌ها را در زيرزمين و توالت زنداني مي‌كردند و اجازه نمي‌دادند كه من با خواهرانم صحبت كنم، همچنين بچه‌ها را وادار مي‌كردند كه توالت‌ها را ليس بزنند! تا اين‌كه صبرم تمام شد و من شخصاً به آقاي [...] و آقاي سيدّي‌فرد كه آن موقع سرپرست بودند و الآن رئيس مركز استان شده‌اند و آقاي [...] و خانم [...] نامه نوشتم، نه تنها ترتيب اثر ندادند، بلكه آقاي [...] گفت: من خودم دستور داده‌ام كه «ش» را به زيرزمين بياندازند و به او غذا ندهند تا ادب و آدم شود.»

وي مي‌افزايد: «من و مادرم از تهران به زنجان آمديم و به مركز مراجعه كرديم تا آن‌ها را ترخيص كنيم و با خود ببريم كه اجازه ندادند آن‌ها را با خود ببريم، تا اين‌كه يك‌روز بعد از اين كه ما از زنجان به تهران آمديم شنيديم كه اثاثيه‌ي اين دو دختر جوان را در آن سنين بحراني به وسط خيابان پرت كرده‌‌اند. همسايه‌ها با ديدن آن‌ها گريه كرده بودند و مي‌گفتند: مگر اين‌ها صاحب ندارند؟ البته باز ما كار خواهرانمان را پيگيري مي‌كرديم، ولي بقيه‌ي بچه‌ها كسي را نداشتند كه پيگيري كنند.» خانم «ل.الف» ادامه مي‌دهد: «همان‌طورري‌ كه گفتم اثاثيه‌ي اين دو خواهر را به خيابان ريختند تا اين‌كه خانم عطايي از اورژانس اجتماعي آمده و آن‌ها را برده بود. حتي خانم عطايي هم كه متوجه اذيت و آزار به دختران شده ‌بودند با آقاي سيدي‌فرد صحبت كرده بودند كه چرا اين‌ها را به خانه‌ي سلامت فرستاده‌اند. خانم عطايي به آقاي سيدي‌فرد گفته‌ بودند كه اين‌ها دختران خوب و سالمي هستند. حدود دو ماه هم در آن‌جا مانده بودند كه من و مادرم رفتيم و آن‌ها را با خودمان برديم. من خودم هم براي آقاي سيدي‌فرد نامه بردم، ولي ايشان به جاي رسيدگي به من گفتند: ما خودمان دستور داده‌ايم كه اين‌ها را تنبيه كنند! من به پاي ايشان افتادم و كفش او را بوسيدم و التماس كردم كه اين بچه‌ها را نجات دهيد، اين بچه‌ها را دارند مي‌كشند». وي ادامه مي‌دهد: «سابقاً كسي نمي‌دانست كه اين‌ها بچه‌هاي بهزيستي هستند، ولي از وقتي كه اين‌‌ها آمده‌اند، خانم [...] به مدرسه مي‌رفت و به همشاگردي‌هاي بچه‌ها مي‌گفت: اين‌ها بچه‌هاي خانه‌‌ي سلامت‌اند! اين‌ها آدم‌هاي درست و حسابي نيستند كه شما با اين‌ها دوست هستيد.»

« ل.الف» با اشاره به وضعيت برخي از دختران ديگر مي‌گويد: «مثلاً دختري هست به‌نام «ش» و دختر ديگري به اسم «م» و دختر ديگري به‌نام «الف» كه اجازه‌ي مدرسه رفتن را به آن‌ها نمي‌دهند.» وي مي‌افزايد: «ظ.الف» خواهر كوچك ما بهترين دانش‌آموز مدرسه‌ي حجاب شهرك كارمندان بود كه به خاطر اعتراض به اين‌كه چرا خواهر مرا به مركز سلامت (محل نگهداري زنان و دختران فراري) فرستاده‌ايد مانع رفتن او به مدرسه شده‌بودند»! وي در خصوص برخورد نامطلوب با افراد در اين مركز مي‌گويد: «اين‌ها با بي‌اعتنايي و بي‌احترامي با من و مادرم كه يك زن 50 ساله است، برخورد مي‌كردند. مادرم پاي آقاي [...] افتاده بود، ولي او را بيرون كرده و اجازه نداده ‌بودند كه دخترانش را ببيند، به او گفته بودند: چون ازدواج كرده‌اي نمي‌تواني دخترانت را ببيني! در حالي كه قبلاً هم مي‌گفتند: چون ازدواج نكرده‌‌اي حق نداري بچه‌هايت را ببيني!»

خانم «ش. الف»مي‌گويد: «پولي‌هايي را كه ‌بستگان ما به ما مي‌دادند از ما مي‌گرفتند، طلاهايي را كه براي ما مي‌خريدند از ما مي‌گرفتند.»خانم «ل.الف» مي‌گويد: «خلاصه، خواهران مرا با اين وضع بدون اين‌كه كوچك‌ترين كمكي بكنند بيرون كردند. خواهرم هميشه مي‌گفت: آه‌ من اين‌ها را خواهد گرفت.»

وي مي‌افزايد: «الآن هم در آن‌جا دختري به نام «ش» هست كه دختر بسيار خوبي بود. اين دختر تكواندوكار و ورزشكار بود، ولي متأسفانه به علت بدرفتاري مسؤولان با وي معتاد شده و هرچند روز يك‌بار با تيغ خودزني و خودكشي مي‌كند.» وي ادامه مي‌دهد: «تمام اين‌ها را من به آقاي سيدي‌فرد گفتم، ولي متأسفانه او مرا تهديد كرد.»

«ظ.الف» مي‌گويد: «براي تنبيه و آن هم بي‌جا بر روي دست ما داغ مي‌گذاشتند، ...» خانم «ل.الف» مي‌گويد: « خواهرم «ظ» هميشه شاگرد ممتاز بود و در مدرسه‌ي غيرانتفاعي درس مي‌خواند، ولي كاري كردند كه اخيرا تجديد آورده است. الآن دو خواهرم در تهران نزد من زندگي مي‌كنند و من كه در تهران هستم و مجرد مي‌باشم با دو خواهرم زندگي مي‌كنيم و من ماهيانه 350 هزار تومان اجاره‌ خانه مي‌دهم. من از آقاي دكتر فقيه وقت گرفتم و تقاضاي كمك كردم. ايشان هم در 22 اسفند 86 دستور دادند، ولي هيچ كمكي به من نشد.»

وي مي‌گويد: «من به خاطر اين ظلم‌هايي كه شده ‌بود و دست ما هم به جايي نمي‌رسيد، هرگز فكر نمي‌كردم كه روزي دست‌هاي اين‌‌ها رو و اين‌گونه چهره‌ي آن‌ها براي مردم شناخته شود. من وقتي مي‌ديدم كه در بهزيستي اين‌گونه با ما و بچه‌ها رفتار مي‌كنند مي‌گفتم ديگران هم مثل اين‌ها هستند و حتي جرأت نمي‌كردم كه به مطبوعات مراجعه كنم و فقط دردم را با خدا در ميان مي‌گذاشتم تا اين‌كه خداوند با عنايت خودش زمينه‌اي را فراهم آورد و آقاي بيگدلي اقدام به افشاي بخشي از ظلم‌هايي كه به بچه‌ها شده بود كردند و موجب شدند كه درد اين بچه‌ها اين‌گونه به گوش همه برسد. من از آقاي بيگدلي مي‌خواهم كه اين حمايت خودشان را از اين بچه‌هاي مظلوم ادامه دهند تا شايد انشاء الله مشكلات آن‌ها حل شود.»

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 11:40 |

همه شما كم و بيش اخبار مربوط به شكنجه قرون وسطايي كودكان سازمان بهزيستي زنجان را مي دانيد و نيازي به توضيح واضحات من نيست. با اين همه برخي از حواشي و ناگفته هاي اين ماجرا را برايتان بازگو مي كنم:

1-    برخي منابع خبري مدعي شده اند كه سازمان بهزيستي زودتر از رسانه ها از موضوع با خبر بوده و درصدد محاكمه مقصران حادثه بدور از جنجال سازي رسانه ای بوده كه ماجرا توسط خبرنگارها لو مي رود.

2-    بر اساس شواهد در روز حادثه مربي مركز در مرخصي شيردهي قرار داشته است و كمك مربي كه زني 54 ساله است مسؤوليت كودكان را عهده‌دار بوده است.

3-    در بازرسي‌هاي انجام شده تا كنون اقراري صورت نگرفته است و متهم مدعي است كه كودكان خود همديگر را سوزانده‌اند.

4-     با توجه به حساسيت موضوع هم اكنون قاضی مظفری معاون دادستان زنجان راسا قضاوت اين پرونده را بر عهده گرفته است.

5-     هم اكنون مراحل بازجويي اين متهم در جريان است.

6-    در روز شنبه موضوع پرونده از سوي بهزيستي براي بررسي اهمال مديركل بهزيستي زنجان‌، معاونين ، مدير مركز و مربي آن با حضور خودشان بررسي مي‌شود.

7-    هيچكدام از كودكان حادثه بهزيستي زنجان برخلاف اخبار مندرج در رسانه‌ها يتيم و بي‌سرپرست نبوده و همگي جزء فرزندان بدسرپرست خانواده‌هاي آسيب ديده هستند كه توسط بهزيستي شناسايي و پذيرش شده‌اند.

8-    بعد از ماجراي دانشگاه زنجان وحادثه بهزيستي جو خبري اين استان به شدت ملتهب است.

9-    بر اساس نظر پزشكي قانوني دو كودك ديگر داراي سوختگي نوع دوم به ميزان يك درصد بوده‌اند كه در مورد يكي از فرزندان به احتمالي قوي سوختگي توسط «غير» صورت گرفته است.

براي اينكه اطلاعات بيشتري ازاين حادثه گيرتان بيايد بد نيست سري به اينجا بزنيد

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 18:38 |