تبليغاتX
تحریریه خاموش

خبري خواندم از مسجد سليمان، تلخ و سوزناك. خانه اي را نشت گازهاي سمي سرگردان در شهر ويران كرده است. اين خانه در منطقه كلگه واقع شده بوده و صبح پريروز در حالى كه اعضاى خانواده براى انجام كارى درحال ترك خانه بودند از خانه مسكونى خود صداى انفجار مهيبى مي شنوند. ( عکس هایش را ببینید )

انفجاري كه هست و نيست شان را به آتش كشيده. بنا به اظهارنظر كارشناسان محلى، اين منزل مسكونى به دليل نشت گازهاى زيرزمينى به همراه اثاثيه منزل صددرصد از بين رفته است. 

گازهاى سرگردان و خطرناك بلاي جان مردمي است كه

از نفت بشكه اي 90 دلار نصيبي جز فقر و بدبختي نمي برند. مردمي كه نفت و بوي مشمئز كننده آن از سر و صورتشان بالا مي رود و تنگي نفس و آسم و سرفه هاي خس دار تنها بهره اي است كه از آن مي برند، مردمي كه تابستانشان از سر همين نفت و گاز، جهنمي از بي آبي و بي برقي است و زمستانشان دوزخي از گازهاي سمي كه از چاه هاي نفتي حوالي شهر نشت مي كند. و اين سرنوشت مردمي است كه مدال افتخار كشف اولين چاه نفت خاورميانه را بر سينه دارند. 

مسجد سليمان ساليان سال است كه با مشكلات آلودگى نفتى و گازى دست به گريبان است و تاكنون براى رفع آنها اقدامات اساسى انجام نشده است. اين شهر۲۴۰ هزار نفري كه در ميان سلسله جبال زاگرس واقع شده است. متأسفانه با وجودى كه درحال حاضر اين شهر هر سال صدها ميليون دلار از محل استخراج منابع زيرزمينى خود را وارد چرخه اقتصادى كشور مى كند، به جاى چهره اى صنعتى و مدرن بيشتر به روستايى مى ماند. اكنون نفت بلاى جان مردم شده است. نشت گازهاى زيرزمينى، نشت لوله هاى گاز غيراستاندارد و پوسيده شهرى از كوچه و خيابانها و سوخت ناقص و ۲۴ ساعته گاز از دودكش هاى منازل و شركتها، تنها بخشى از آثار ناگوارى است كه در سالهاى اخير باعث بيمارى و احياناً مرگ عده زيادى از بيگناهان در اين شهر شده است. از طرفى، گسترش بى رويه شهرى مسجدسليمان باعث شده تا بيشتر خانه هاى اين شهر با سنگ و گل طبيعى به صورت غيراصولى، شبانه و عجولانه ساخته شود و به هيچ وجه استانداردهاى عمرانى در ساخت آنها رعايت نشده است.

استنشاق گازهاى سمى در طول شبانه روز، مشكلات روحى فراوانى براى مردم منطقه به وجود آورده است و اكثر مردم افسرده هستند و نمى دانند چگونه با اين مشكلات برخورد كنند. ضمن اينكه فوران گاز از زير زمين باعث افزايش شمار بيماران پوستى، قلبى و ريوى در منطقه نيز شده است. هم اكنون مردم مسجدسليمان در معرض مسموميت شديد گازهاى H2S هستند كه بر روحيه و روان انسان تأثير مى گذارد. براساس گزارش رسمى محيط زيست ميزان آلودگى در اين شهرستان ۲۰۰ برابر حد استاندارد است. گفته مى شود، در گذشته شركت نفت به هيچ وجه اجازه ساخت و ساز در مناطق آلوده را نمى داد، اما در سالهاى اخير با بى توجهى مسؤولان و سوءاستفاده برخى افراد، مردم به اين مناطق هجوم آورده و شروع به ساخت و ساز بى رويه كردند به طورى كه ديگر كارى از دست شركت نفت و شهردارى براى ساماندهى اوضاع بر نيامد. براساس گزارش شركت بهره بردارى نفت و گاز مسجدسليمان، ۶ نقطه اين شهر شامل: سى برنج، پشت برج، حوالى چاه اف _ ۳ در منطقه هشت بنگله، ميدان نفتون، ميدان چاه نقتى و كوى نفتخيز معروف به دره خرسان داراى مشكل نشت گاز و نفت از پوش سنگ مخزن آسمارى هستند. در حال حاضر ۲۷۳۳ خانه و ۴۴۴ مغازه با تقريب ۱۰ تا ۱۵ درصد تعديل در اين شهر در معرض نشت گاز و نفت قرار دارند. بوى نفت و گاز در مناطق آلوده به راحتى استنشاق مى شود و فكر اينكه چگونه ساكنان اين مناطق در آنجا زندگى مى كنند، دردناك و رنج آور است. در اين مناطق به حدى نفت جارى است كه شركت نفت براى جلوگيرى از حوادث ناگوار و آتش سوزى هاى احتمالى پست نگهبانى مستقر كرده است.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 14:54 |

اينجور هم نيست كه در روزنامه ايران اتفاق خبري قابل توجهي رخ ندهد. گيرم خيلي از صفحاتش باب طبع برخي از ما نباشد. نمونه اش خبري است كه امروز در صفحه 20 اين روزنامه چاپ شده است. اين خبر حكايت از تلفيق نژادي يك جفت شير و ببر در باغ وحش مشهد دارد. در جهان ، اين سومین باریست که جفت گیری طبیعی ببر نر با شیر ماده به ثمر می نشیند. نتیجه این جفت گیری طبيعى تولد ۳ توله «شير ببر» (تايگون) در مشهد است.

نكته مهم در اين خبر اما فقط خود خبر نيست. مهمتر از خود خبر به نظرم معادل سازي است كه داريوش عباسي دبير شهرستانهاي روزنامه ايران انجام داده است. واژه تايگون تركيبي از دو حرف ابتدايي TIGER و LION است كه بهترين معادل برايش همين واژه « شير ببر »ي است كه داريوش عباسي ساخته .

البته ۱۵ سال پيش هم آمريكايي ها اين كار را كرده بودند و نخستين تايگون در آمريكا به صورت لقاح مصنوعى به دنيا آمد و پس از آن چينى ها موفق به اين كار شدند. در باغ وحش مشهد نيز ۷ بار مقاربت طبيعى بين شير ماده و ببر نر و يا برعكس صورت گرفت تا اين كه حامله شدن شير ماده كاملاً به صورت طبيعى صورت گرفت و حاصل آن تولد ۳ توله تايگون شد. ( عکسهایشان را ببینید )

مهدى رستمى، مدير داخلى باغ وحش خراسان رضوى در اين باره به خبر نگار روزنامه ايران مى گويد: اين پديده براى نخستين بار در دنيا به صورت طبيعى در مشهد به وجود آمد كه حاصل آن تولد ۳ توله تايگون در نهايت سلامت بود. او مى افزايد: اصولاً در زندگى حيوانات وحشى، زاد و ولد حيوانات از نوع شير و ببر بويژه در باغ وحش ها از طريق لقاح مصنوعى صورت مى گيرد كه يا نتيجه نمى دهد يا اين كه به صورت نادر به نتيجه مى رسد.

 

 

رستمى در توصيف تايگون ها مى گويد: رنگ زمينه بدن اين تايگون ها قرمز است و در دم، دست و پاهايشان و كمى هم روى صورت و پيشانى آنها مانند ببر خطوط راه راه وجود دارد.

از نظر او تايگون ها به لحاظ جثه از توله شير درشت تر هستند اما گاهى تفاوت هايى در واكنش هاى آنها وجود دارد، به طورمثال ببر عاشق زندگى در كنار آب است در صورتى كه شير تمايلى به نزديك شدن به آب ندارد اما تايگون ها برخى اوقات به بازى با آب تمايل نشان مى دهند در حالى كه برخى اوقات به سمت آن هم نمى روند.

 

 

شير و ببر در طبيعت به طور متوسط زير ۱۷ سال و در اسارت، حدود ۲۵ سال عمر مى كند اما با وجود اين كه تايگون ها ۲ رگه و قوى تر هستند پيش بينى مى شود كه عمرشان هم بيشتر باشد.

رستمى درباره توليد مثل دوباره تايگون ها توضيح مى دهد: طبق بررسى هاى انجام شده نوع ماده تايگون قابل تكثير و نر آن غيرقابل تكثير است. تايگون ها از سن ۳ سالگى قابليت بارور شدن دارند و اميدواريم كه بتوانيم باز هم به صورت طبيعى تعداد تايگون ها را افزايش دهيم.

كاش روزنامه ايران بيشتر قدر نيروهاي حرفه اي خودش را بداند. به نظرم بايد به داريوش عباسي و خبرنگاري كه اين خبر را فرستاده است دست مريزاد گفت.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 12:3 |

نمي دانم وقتي يك نفر منبع آب خانه اش را تبديل به هواپيما مي كند، اسمش را چه بايد گذاشت. خلاقيت ؟ يا عشق پرواز؟ بهرحال هر چي كه هست، من اين عكسها را 3 سال پيش از يك خانه در عسلويه گرفتم. اميدوارم خوشتان بيايد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:7 |

خدا را شکر! جمشید مشایخی بر خلاف تمام شایعاتی که این روزها درباره اش شنیده می شود، هنوز زنده است. هنوز سرپاست. هنوز سایه اش بالای سر سینمای ایران است.

جمشید مشایخی تنها جمشید مشایخی نیست. گوشه ای جدایی ناپذیر از خاطرات جمعی ایرانیان در 40 ساله اخیر است. کمال المک سینمای ایران است. رضا خوشنویس هزار دستان است. رضا تفنگچی مرحوم علی حاتمی و خان دایی قیصر کیمیایی و استاد شبلی بهمن فرمان آراست. من این شانس را داشتم که در آخرین پنجشنبه بهمن ماه امسال میهمان خانه اش باشم و عکس هایی به یادگار از او بگیرم.

چند تایی از آنها را که همین امروز گرفتم برایتان انتخاب کردم. امیدوارم خوشتان بیاید.

اگر بخواهم از حواشی امروز برایتان بنویسم یکی تلفن های مکرر مردم بود که دائماْ زنگ می زدند و حال استاد را جویا می شدند. از همسایه های چند ده سال پیش استاد تا دوستان و آشنایان و حتی مردمی که از او خاطرات فراوانی دارند.

 

یکی دیگر از حاشیه ها هم مربوط می شد به دلخوری مشایخی از کسانی که روزگاری حمایتشان کرده و حالا به او پشت کرده اند.

 

مشایخی برایم از روزهایی گفت که تازه انقلاب شده بود و او رئیس مرکز هنرهای نمایشی بود و از کمیته پاکسازی گفت که در این مرکز تشکیل شده بود. از دستورات سفت و سختی گفت که این کمیته برای مشهورترین هنرپیشه های امروز تعیین کرده بود و در اثر مقاومت او این دستورات ملغی شده بود. کسانی که حالا خیلی مشهور شده اند و هر جا که می روند، برایشان دست و پا می شکنند. یکی از تلخ ترین جملاتی که امروز از دهان او شنیدم این بود که می گفت تا حالا باید دو بار می مردم و نمردم. خدا سایه اش را از سر سینمای ما کم نکند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا یادم نرفته بنویسم که جمشيد مشايخي يكي از ماندگارترين چهره‌هاي عرصه بازيگري در ۵۰ سال اخیر در ایران است. او متولد 6 آذر 1313 در تهران است و از سال 1336 با نمايش "وظيفه پزشك" فعاليت بازيگريش را آغاز كرد و با فيلم كوتاه "جلد مار" در سال 42 مقابل دوربين رفت و دو سال بعد با فيلم "خشت و آينه" وارد سينما شد.

تا به امروز ايفاگر نقش‌هاي ماندگاري بوده است كه از جمله آنها مي‌توان به فيلمهاي "گاو"، "قيصر"، "شازده احتجاب"، "سوته‌دلان"، "خانه عنكبوت"، "كمال‌الملك"، "گل‌هاي داودي"، "آوار"، "پدر بزرگ"، "طلسم"، "سرب"، "روز واقعه"، "خانه روي آب" و  "يك بوس كوچولو" و  مجموعه‌هاي "هزاردستان"، "داستان هاي مولوي"، "سلطان صاحبقران"، " امام علي (ع  "و "پهلوانان نمي‌ميرند اشاره كرد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 18:50 |

احمد سلیمانی بابا کمالی، از آن آدم های کم نظیر است. از آنها که مثالش را کمتر می توان این روزها پیدا کرد. از آنها که نه دنبال نامند و نه گرفتار غم نان.

29 سال پیش این روزها، اوج کار جوانی بود با همت که برایش ثبت لحظه لحظه تاریخ مهمتر از حتی جان و مالش بود. 29 سال پیش احمد سلیمانی به همراه صدا بردار بی ادعایش دو نفری، لحظه به لحظه انقلاب را تصویربرداری می کرد و در همه جا بود. 700 دقیقه تهیه فیلم و صدای مفید از مهمترین وقایع انقلاب کار او بود و صدابردارش.

 

 

احمد سلیمانی باباکمالی، البته تحصیلاتش اقتصاد است و فوق لیسانس نیمه کاره ای هم از اقتصاد دارد که در فرانسه می خوانده که به عشق ایران رهایش کرده و به مام وطن بازگشته.

هر سال دهه فجر که می رسد احمد سلیمانی اما داغش تازه می شود.

می گوید: وقتی می بینم چه بلایی بر سر فیلم هایم می رود حرص می خورم.

می گوید: بدتر از همه این است که فیلم های مرا دیگران به اسم خودشان جا می زنند و به مردم قالب می کنند. 

می گوید: من این فیلم ها را برای مملکتم گرفتم و بخاطرش تحت بدترین شرایط روحی روانی هم قرار گرفتم و حالا این مزد من نیست که کسی سراغی ازم نگیرد.

می گوید: هر سال دهه فجر که می رسد به روسای تلویزیون نامه می نویسم که آقا اجازه دهید من این فیلم ها را تدوین کنم و یک مستند 100 دقیقه ای به شما تحویل بدهم و کو گوش شنوا.

می گوید: به هر جایی که بشود نامه نوشته ام تا بلکه بتوانم " راش " های این فیلم ها را در آرشیو تلویزیون پیدا کنم و بی فایده است.

می گوید: 500 دقیقه از این فیلم ها بدون صدا هستند که نوار صدایش دست من است و کسی اصلاً سراغش را نمی گیرد.

29 سال پیش احمد سلیمانی باباکمالی با این عشق و آرزو این فیلم ها را با هزینه شخصی تهیه کرد که بتواند با تدوین آنها مستندی ماندگار از انقلاب بسازد و بعد از 29 سال هنوز در حسرت برآورده کردن این آرزو می سوزد و می سازد. آنقدر مناعت طبع دارد که به کسی اصرار نکند. تنها دلخوری و دلزدگی اش تصاحب شدن بعضی هاست که مدعی اند این تصاویر را آنها گرفته اند.

می گوید: نامردها حتی یک اجازه خشک و خالی از من نمی گیرند.

می گوید: من همان زمان پیشنهاد 50 میلیونی از BBC داشتم که فیلم ها را به آنها بفروشم و به عشق مملکتم این کار را نکردم. حالا کسی نیست بگوید که فلانی خرت به چند؟

احمد سلیمانی باباکمالی از آن آدم های کم نظیر است. خاکی. مهربان و صمیمی. هنوز که هنوز است مستند می سازد و نوع کارش به گونه ای است که پروژه های زمانبر را انتخاب می کند. از آخرین کارهایش 11 سال فیلمبرداری از ساخت و سازهای حرم حریم امام رضا ( ع ) است. .

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 23:44 |

مرگ مي بارد از آسمان اين روزها. مرگ. مرگ. مرگ. داس بلند روزگار از ريشه مي زند. بي خيال و بي رحم. مرگ، سوز سرماست. مرگ، سپيدي برف است. مرگ، خانه خرابي است. مرگ، مردن است. زودتر از هميشه مردن است. ناغافل مردن است. با خنده مردن  و با گريه دفن شدن.

 

 

و حالا نوبت احمد بورقاني است که برود. برود و به خاك سپرده شود. آنهم در 48 سالگي. همان بورقاني كه معروف شده بود به چريك مطبوعات. همان بورقاني كه مي گفت: " عمر چريك ها كوتاهه. " راستش زماني كه

اين عكس را از او مي گرفتم، اصلاً به ذهنم هم خطور نمي كرد كه دو هفته بعد بورقاني مرده باشد. اما بورقاني مرد. بورقاني رفت. با همان رنو پنج فكسني اش. با همان حافظي كه هميشه در كيفش داشت. يادش بخير. بزرگا مردي كه او بود.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 12:37 |

زمستان و برف آنقدرها هم سفيد نيست كه تو خيال مي كني. گاهي زمستان سياه تر از هر سياهي است. اين تراژدي وقتي تلخ تر مي شود كه در اثر دعواهای دولت و شهرداری، كارگران شهرداري مجبور باشند جوركش ماشين هم بشوند. تمام تلخي اين تراژدي اما برخاسته از مهرورزي دولت كريمه نيست. گاهي ادعاي اتوماسيون كردن فرايند جمع آوري زباله هم كار دست كارگراني مي دهد كه بجاي خالي كردن مخازن زباله مجبور به گاري كشي هستند. به تظر شما آيا اصلاً فرقي ميان اين نوع از جمع آوري زباله در هزاره سوم و دنياي تكنولوژي با روش هاي جمع آوري زباله در عهد قجر وجود دارد؟ فراموش نكنيد اين عكس ها را از محله هاي شمال شهر تهران گرفته ام. نه محله هاي جنوب شهر پايتخت. 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 9:55 |

مصاحبه ناصر كرمي و اسدالله افلاكي با دكتر فاطمه واعظ جوادي حقيقتاً معركه است. اسدالله افلاكي را نه حضوري كه تلفني مي شناسم و دكتر كرمي هم البته در ايام ايرانشهر سردبيرمان بود. هر دو از روزنامه نگاران پخته اي كه سالها خاك همشهري را خورده اند و هر دو از كارشناسان خبره محيط زيست در مطبوعات. بگذريم از ناصر كرمي كه دستي هم بر قلم دارد و اهل داستان و رمان هم هست. مصاحبه واقعاً خواندني است. دو روزنامه نگار كهنه كار رندانه و هوشمندانه تناقضات و تعارضات فراوان دولت نهم را رو كرده اند. بايد دست مريزاد گفت به اين هر دو و از خانم واعظ جوادي هم تشكر كرد كه اجازه داده است تا بدون سانسور حرفهايش چاپ شود.

آن چه در اين مصاحبه بيش از هر مبحث ديگر خنده بر لب خواننده جاري مي سازد، نه پاسخ هاي غير كارشناسانه و اغلب نامرتبط رئيس سازمان حفاظت از محيط زيست كل كشور كه تعارضات فاحش و تناقضاتي است كه اين تازه مدير زمين شناس، از روند تصميم گيري هاي دولت نهم ( لااقل در عرصه هاي زيست محيطي ) بر ملا مي كند.

او بي آنكه بداند شعار زدگي ها را رو مي كند و از سطحي بودن تصميمات غير كارشناسي دولت پرده بر مي دارد. و اين حادثه نه در اوج گفت و گو كه در همان آغاز اتفاق مي افتد. جاييكه پرسشگران از او درباره قول مساعد دولت براي ساخت 3 مجتمع پتروشيمي در يزد مي پرسند و واعظ جوادي بي آنكه بداند تناقضات فاحش و غير قابل كتمان را رو مي كند. او مي گويد: " در بسياري از نقاط وقتي بحث شد آقاي دكتر (رئيس‌جمهوري) به صراحت اعلام كرد همه مكلفيد ملاحظات زيست‌محيطي را رعايت كنيد. بارها توي دولت،ايشان گفته‌اند صدر و ذيل مصوبات را بنويسيد با ملاحظات زيست‌محيطي و اين مي‌بايست براي همه شما تكليف باشد و حقيقتا هم همين طور است. "

سئوال اما اينجاست كه فرمايش دولت و قول مساعد او يا عملياتي هست يا نيست. اگر عملياتي هست كه لابد هست، پس ديگر رعايت ملاحظات زيست محيطي ديگر چه صيغه اي است؟ و اگر رعايت مصالح زيست محيطي براي دولت اصل و اساس است، كه لابد هست، پس رعايت ملاحظات زيست محيطي چگونه ممكن است اتفاق بيافتد؟

لابد شما هم مي دانيد كه  تاسيس يك مجتمع پتروشيمي  نيازمند مقادير متنابهي آب شيرين است. حال سئوال اساسي اينجاست كه دولت آب شيرين مورد نياز براي احداث و راه اندازي اين سه مجتمع را از كجا و كدام منبع آن هم در شهر كويري يزد مي خواهد تامين كند؟ از طريق منابع زير زميني يا مثلاً آب رودخانه زاينده رود؟ كه هر دوي اينها براي طبيعت درد سر ساز است. پس مي توان چنين نتيجه گرفت كه دولت براي حل معضل بيكاري در يزد چاره اي جز عدم ملاحظه طبيعت ندارد. اين وسط اجراي صدر و ذيل مصوبات با رعايت ملاحظات زيست محيطي را من يكي كه متوجه نشدم. شما را نمي دانم.

به نظرم اوج مصاحبه در حكايت درس اخلاق و درس توسعه پايدار است كه واعظ جوادي بي آنكه بداند چه ضربه اي از مصاحبه شوندگان خورده است جوابي تعجب برانگيز مي دهد. خودتان سئوال و جواب را بخوانيد:

سئوال: شده در هيات دولت به اين نتيجه برسيد كه همان طوري كه يك فردي مي‌آيد درس اخلاق مي‌دهد و استاد اخلاق هيات دولت است يك فردي هم بيايد مبحث توسعه پايدار را درس بدهد؟

جواب: آن بحث، بحث اين است كه دائم نگاه ما را نگاه توحيدي بكند.

- انشاءالله.

- و اين كه توي عمل‌مان اگر خدا را در نظر داشته باشيم خدا همه چيز را به ميزان و نظم آ‌فريده و ما اجازه برهم زدنش را نداريم. شايد كلمه توسعه را استفاده نكردند ولي كلمه رعايت اصول الهي را خيلي توصيه كردند.

- يعني شما فكر مي‌كنيد در همان درس اخلاق و در دل آن، مبحث توسعه پايدار هم هست؟

- توي دلش هست اصلا نگاه توحيدي در دلش هست، شما وقتي نگاه مي‌كنيد به  اصل عدم ضرر در  اسلام، شما اجازه نداريد ضرري بزنيد و ضرري ببينيد.

ماجرا وقتي شكل فكاهي به خودش مي گيرد كه فاطمه واعظ جوادي كه جوابهاي غيركارشناسانه اش هر اهل فني را به هيجان مي آورد شروع به دفاع از عملكرد دولت نهم مي كند و در شرايطي كه در چند سئوال قبل تر از سئوال كنندگان خواسته تا فقط سئوال زيست محيطي بپرسند، اين شرط را فراموش مي كند و از سفرهاي استاني ذكر خيري به ميان مي آورد بدترين دفاع را از دولت نهم مي كند. دفاعي كه بيشتر دستمايه خنده و خنديدن را براي خواننده فراهم مي آورد. خودتان بخوانيد و قضاوت كنيد:

سئوال: شبهه‌اي است بسيار بدبينانه. البته اين نظر ما نيست و آن اينكه اساسا يك جور نگرش من مي‌خواهم يك واژه نرم براي آن به كار ببرم براي دولت نهم وجود دارد  و آن هم اين است كه  راي توده‌هاي محروم دور دست اين قدر مهم است كه عملا دولت دارد هزينه توسعه را از محيط‌زيست مي‌پردازد. يعني جاده مي‌كشد با سد موافقت مي‌كند، با پالايشگاه موافقت مي‌كند و كارهايي اين شكلي كه عمده آنها ارزيابي زيست‌محيطي ندارد. عمده آنها در طرح هاي آمايش سرزميني استان ها پيش‌بيني نشده و عمده‌اش كاربرد سياسي كوتاه‌مدت دارد.

جواب: اين درست نيست واقعا درست نيست. جدا مي‌گويم. شما به مصوبات هيات دولت يك نگاهي بكنيد، خواهش مي‌كنم به عنوان يك خبرنگار. چرا كه بايد به مردم درست اطلاع‌رساني بكنيد. شما مصوبات دور اول سفر رئيس‌جمهوري به استان ها را نگاه كنيد ببينيد چند تا از مصوبات، وزارت نيرو را مكلف كرده به احداث تصفيه‌خانه فاضلاب انساني. اين يعني چه. اين نهايتش يعني حفظ محيط زيست؛ به‌خصوص در استان‌هاي شمالي. براي مديريت زباله، يادم هست براي استان مازندران توي يك بند 2 ميليارد تومان در نظر گرفتند كه زباله‌ها ساماندهي بشود.

اين‌ها حاصل سفر استاني دولت به آنجا بود. الان برنامه دولت روي اين هست. به‌خصوص در استان‌هاي شمال و خوزستان دولت برنامه عملياتي گذاشته. تصفيه‌خانه فاضلاب انساني رشت و بندرانزلي راه‌اندازي شد.

سئوال: خانم دكتر كدام پروژه بزرگ اقتصادي را  صرفا  به خاطر مغايرت آن با هنجارهاي زيست محيطي تعطيل كرده‌ايد؟

جواب: تعطيل؟ تعطيلي نداشتيم.

خلاصه كه گل كاشته اند ناصر كرمي و اسدالله افلاكي، هر دو. پيشنهاد مي كنم براي آشنايي بيشتر با نظرات كارشناسي دولت خودتان متن مصاحبه را بخوانيد و لذت ببريد. از همين جا و به همين وسيله هم دست مريزاد مي گويم به دكتر ناصر كرمي و اسدالله افلاكي. 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 20:12 |

چه اندوهي دارد كوروس بابايي بودن.چه اندوهي دارد روزنامه نگار بودن. روزنامه نگار شدن. دل به غم سپردن است و زخمي شدن از زمانه است كوروس بابايي شدن. من نه كوروس بابايي را ديده ام و نه مي شناسمش كه به سن و سال روزنامه نگار شدن ما اين غول ها خفته اند و مرده اند و دوره دوره فرومايگي است.

من اما محمد بلوري را مي شناسم. بت بزرگ حوادث و حادثه نويسي كه حالا به گوشه اي خاك ايام مي خورد. روزگاري پيشتر از اين به نيت پژوهشي در باب حادثه نويسان بزرگ مطبوعات ايران سراغ بلوري رفتم. در همان ساندويچي كوچكي كه در خيابان جمهوري دارد. من بودم ساتيار امامي كه مثل اين روزها معروف نبود. با همان پيكان قراضه اش. صحبت مان با محمد بلوري شكفت و حرف، حرف آورد و رسيد به سئوال كليشه اي " تلخ ترين ايامتان كدام روز بود؟ " تلخ شد پيرمرد. تلخ شد و گريست. گريست و حرفي نزد. سكوت پيشه كرد در برابر چراهاي غمگنانه من.

گفت: ياد كوروس بابايي افتادم.

گفت: حاصل عمرم بود.

گفت: چي كشيد كوروس.

و ما مانده بوديم كه اين كوروس بابايي نگر كه بوده و چه كرده كه اين چنين نام و يادش دل استاد را به چنگ آورده است. سئوالمان آن شب بي پاسخ ماند. ماند تا با سيد محمد ويژگان در روزنامه ايران آشنا شدم. روزي صحبت مان با پيرمرد به صفحه حوادث كيهان كشيد و از كوروس بابايي پرسيدم.

گفت : حيف شد كوروس.

گفت : حالا اگر بود مثل من پيرمردي بود.

گفت : همه كيهاني هاي قديمي مي شناختندش.

اما نگفت كه اين كوروس بابايي كه بود و چه كرده بود كه اين چنين اساطيري در ذهن روزنامه نگاران قديمي مانده است.

تا امروز رسيدم به نوشته اي تكان دهنده از هوشنگ اسدي كه قلمش را دوست دارم و هر بار كه از او مي خوانم ناخواسته بغض چنگ مي اندازد به گلويم.

نوشته است: " کوروس بابائي در واقع مرا به کيهان برد، هرچند فرستاده استاد بزرگوار دکتر صدرالدين الهي بودم.  "

نوشته است: "کورس بابائي را مي شناختم. کتاب معروفش "امشب اشکي مي ريزد" را صد دفعه خوانده بودم. پيش دويدم و صدايش ‏کردم. در حياط کيهان ايستاد تارسيدم. سلام کردم وگفتم:‏ کتاب شما را هزار بار خوانده ام...‏ "

نوشته است:  "بي هيچ محاسبه اي گفته بودم. ديدن نويسنده کتاب چنان مسحورم کرده بود که اصل موضوع يادم رفته بود. نمي دانستم ‏‏"امشب اشکي مي ريزد" تکيه گاه زندگي کوروس است. کوروس بطرف اتوموبيل جيپ کيهان که منتظرش بود تا دنبال ‏خبر برود، رفت و در اين فاصله کوتاه درباره کتاب حرف زديم. وقتي داشت سوار مي شد، موضوع راگفتم. اول گفت:‏ خوب فردا بيا...‏

‏ بعد مکثي کرد وپياده شد. دست مرا گرفت. از پله ها با رفتيم. پيچيديم دست چپ و وارد تحريريه سابق کيهان شديم ‏باصندلي هاي چوبي لهستاني و ميزهاي آهني اش. کوروس مرابه مرد قد بلندي که نگهبان گفته بود نيست، معرفي کرد : ‏محمد بلوري ـ که رحمان اسمش راگذاشته بودپيرمرد خنزر پنزري- دبير سرويس حوادث کيهان.‏ "

نوشته است:  " قلب سرويس حوادث، کوروس بود. اسم کاملش کوروس عسگر بابائي بود. خودش اصرار داشت که عسگر را بکارنبرد ‏و ما "عسگرآقا" ـ بالهجه ترکي- صدايش مي کرديم. کوروس، مرديک حوادث. معلم هم بود و درکيهان هم کار مي کرد. ‏به هر منبع خبري دست مي يافت. هر جاکسي نمي توانست برود، کوروس مي رفت. من هم درکنارش دويدم و دويدم ‏تايک سال بعدتازه توانستم اجازه نشستن روي صندلي را بگيرم. مثل حالا نبود که از راه نرسيده سردبير مي شوي. ‏بگذرم از اين اندوه بر باد رفتن حرفه روزنامه نگاري.‏

تا انقلاب شد و هنوز نوروز 1357 نشده بود که ما را پا کسازي کردند. نويسندگان روزنامه اي که در صف اول انقلاب ‏بود و روزهاي " شاه رفت" و "امام آمد" با تيراژ افسانه اي يک ميليون و دويست هزار نسخه منتشر شد، "ضدانقلاب" ‏شديم و کساني که هرروز با شعارهاي واحد کوچه کيهان راپر مي کردند و خواستار اعدام ما مي شدند. و "پاکسازي" ‏شديم.‏

‏ سال 1358 کيهان با تحريريه جديدي شروع کرد که فقط چند نفر از قديمي ها تويش بودند. يکي از آنها کوروس بود. ‏نمي دانست که حالا ديگر"امشب اشکي مي ريزد" ـ اين رمان کوچک سانتي مانتال- مدرک جرم است. از مدرسه ‏بيرونش کردند که با اين کتاب دختران را فاسد کرده است. کوروس ماند و خرج دو همسرش. سالها بعد به من گفت:‏ مجبور شدم التماس کنم... مي فهمي التماس؟‏

 از التماس هايش که به تنگ آمدند، بهترين خبرنگار حوادث تاريخ مطبوعات ايران را گذاشتند خبر نگار کشيک شب.

‏گفته بود: شب هاي روي ميز مي خوابيدم... ماهي سه هزار تومان به من مي دادند... مدام تحقيرم مي کردند. امشب اشکي مي ‏ريزد را مي زدند توي سرم...‏

اين اندوه گران، مرد نيرومند را که با هر دستش يک نفر را بلند مي کرد، به سمت "مسکن" برد. اعتياد.‏

‏ بعد باخفت بيرونش کردند. حتي پول سي سال کار در کيهان را هم به او ندادند. بعد سرگرداني آمد. دربدري. از اين ‏مجله به آن روزنامه. کار ديگري بلدنبود. آخر او کوروس بابائي بود. هر دري را مي گشود.و حالا همه درها بسته بود. ‏نوآمدگان يکشبه روزنامه نويس و سردبير شده، کسي را قبول نداشتند.‏

اينها را هوشنگ اسدي سالها بعد شنيده بود. وقتي بعد از شش سال زندان آمده بود و با اسم مستعار، سردبير گزارش فيلم شده بود.

نوشته است:  " از بچه هاي ‏سرويس حوادث خبرداشتم. محمد بلوري که مي تواند هر روزنامه اي را سه ماهه راه صد ساله ببرد، وسايل خانه مي ‏فروخت. مسعود بهادران و جلال هاشمي به آن دنيا رفته بودند. علي پاداش گاهي به من و مصطفي اميرکياني که دوباره ‏درمجله همکار شده بوديم سرمي زد و خبر همه قديمي ها را داشت وخبر کوروس راهم.‏ "

و روزي که کوروس آمد، ازآن مرد زيبا چيزي باقي نمانده بود. بايد هر شب برايش اشک ها مي ريخت.‏

و چند روز بعد کسي تلفن زد و گفت کوروس خودش را کشت. دراوج جنون ناتواني باکارد بزرگ آشپزخانه ابتدا ‏خواسته بود زن و فرزندش را بکشد و بعد خودش را. دست ناتوانش آن دو رامجروح کرد، اماچاقو را تادسته در قلب ‏خودش نشاند. ‏

خبرنگار اسطوره اي حوادث ايران، درست مثل يکي از صدهاصحنه اي که گزارش اختصاصي اش راداده بود، با ‏خونش روي آينه نوشت:‏  ما گرسنه ايم.‏ "

نوشته زيباي هوشنگ اسدي مرا برد به ديروز. به روزهايي كه شاگردي اسدالله مشايخي را مي كردم در گزارش نويسي و فرامرز قره باغي. كجا هستند حالا اين دو غول بزرگ گزارش نويس دهه 60 و 70 ؟ نوشته هوشنگ اسدي مرا برد به سال گذشته و ماجراهايي كه بر سر سرويس حوادث ايران آمد و برادران ابراهيمي و مريم ساماني و يوسف حيدري.

چه عذابي است روزنامه نگار بودن.  چه اندوهي دارد روزنامه نگار بودن. اي كاش ميترا خلعتبري و محمد غمخوار حالا كنار دستم بودند و داستان كوروس بابايي را برايشان تعريف مي كردم. آنها جوانند و سوداي نام دارند. آنها از بهترين خبرنگاران حوادث ايرانند حالا. اگر مهدي و يوسف و مسعود را كنار بگذاريم. كاش بودند و مي خواندم برايشان. بعد مي زدم به پشت محمد و مي گفتم:  " چه مصيبتي است حادثه نويس بودن!  "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 13:29 |