(براي مهران قاسمي كه هرگز نديدمش الا به روزگار مرگ)

آره برادر. تلخم. تلخ. اما تلخي نمي كنم. نه قسم خورده ام به كوري چشم زمستان هم كه شده تلخي نكنم. گيرم اين همه مرگ. اين همه برف. اين همه سرما. گيرم اين همه دروغ. خوب ببارد. من قسم خورده ام كه بخندم. تا آخر ِآخرش. خنده براي من نه كه دوا ، زهر مارست. زهر هلاهل. خنده به حال و روز من اين روزها شوكران است كه مي نوشم. آهسته و پيوسته. باور نمي كني؟ بيا خودت نگاه كن. خودت ببين اين قهقهه مستانه را.
گفت: اينطوري خودتو داغون مي كني.
گفت: انتقام از كي مي گيري كه بي خودي مي خندي ديوانه!
گفت: خنديدن بي بهانه يعني ديوانگي.
و من خنديدم. هنوز و همچنان. خنديدم و مي خندم. به اين همه برف. به اين همه تلخ. به اين همه زشتي. اين همه پليدي. نامردي. كه بي رحمانه و موذي مي بارد. مي خندم برادر. از ته دل مي خندم. مي خندم به اين اراجيف و خزعبلات. به اين تيترهاي در به در. تيترهاي آويزان. تيترهاي بي معرفت. من به اين همه پليدي مي خندم. به اين همه نتوانستن. نگفتن و دم فرو بستن. به اين همه وارونگي. به اين همه تاريكي.
نه! عصباني نشو! از من عصباني نشو. از خنده هايم نترس. عصباني نشو برادر! عصباني نشو. بيا براي يكبار هم كه شده بجاي عصبانيت، بيدار شو. بلند شو و ببين. چشمانت را باز كن و دور و برت را درست نگاه كن. ببين روزگار كلاغهاي تازه از راه رسيده را كه در عقده عقابي رفته اند آن بالاها و گُر و گُر بخشنامه صادر مي كنند! ببين! نگاه كن! نگاهشان كن! مي بيني. خنده دار نيست؟
عصباني نشو برادر. بيدار شو. بيدار! بيا نگاه كن به دستان يخ بسته. بيا به زمستان نگاه كن كه چطور تا مغز استخوانمان رسوخ كرده! بيا برادر! بيا. اين دفعه را لااقل بيا از چشم من به روزگار نگاه كن برادر! ببين آن پشه را كه چطور پهلوان شهرمان شده. ببين. اين تيترهاي مسخره و درپيت ِ بي خودي را ببين كه چطور الكي خوشند! بيا ببين دروغ را كه چطور خوش رقصي مي كند در اين ايام؟ بيا برادر.
گفت: اگر دروغ مي نويسند تو ننويس.
گفت: اگر سانسور مي كنند تو سانسورچي نباش.
گفت: خودت باش فلاني. خودت باش.
گفت خودت باش و من خودم شدم. دست بردم و تمام بخار روي شيشه را پاك كردم. آن بيرون برف بود و زمستان. آن بيرون مرگ بود و روزمرگي. آن بيرون وارونگي بود و ديوانگي. آن بيرون مردم گرسنه بودند و دستهايي كه براي يك لقمه نان همديگر را مي دريدند. آن بيرون برف بود. برف سگ مصب لاكردار. آن بيرون تيتر بود. تيترهاي آبكي. تيترهاي بي ناموس پوفيوز! تيترهاي خنده دار. تيترهاي رنگي. تيترهاي گلاسه كه تنها هنرشان پاك كردن شيشه ها از بخار بود. آن بيرون سرد بود و سرما بود و ديوانگي.
بعد من خنديدم. تلخ و بي رعشه. خنديدم. مثل مهران كه تا ديروز نديده بودمش. مثل آن حجم خندان قاب گرفته شده در مسجد نبي كوي دانشگاه. مثل آن عكس لعنتي كه روزنامه ها چاپ كرده بودند. به چي مي خنديد مهران؟ به روزگار ما؟ به حال و روز ما؟
منو ببخش برادر! منو ببخش! دست خودم نيست. بي پروا مي خندم. راستش خسته شدم. از گريه و ناله و غمباد گرفتن. شايد از سر همين است كه مي خندم. ميان گريه خنديدن هم عالمي دارد. باور نمي كني به مهران نگاه كن كه ميان گريه ما مي خندد.
آره برادر. تلخم. تلخ. اما تلخي نمي كنم. نه قسم خورده ام به كوري چشم زمستان هم كه شده تلخي نكنم. مي خندم و به شاملو فكر مي كنم كه مي گفت:
در مردگان خويش نظر مي كنيم با طرح خنده اي
و نوبت خويش را انتظار مي كشيم ...
+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت
16:38 |