تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

زهرا براتی، در آواری از آهن و سیمان و آجر مرد. بی آنکه بداند نفت ِ بشکه ای 95 دلار یعنی چه. بی آنکه بداند علم بهتر است یا دروغ. زهرا براتی، پیش از آمدن رئیس جمهور به خراسان مرد.

زهرا براتی مرد تا یک زهرای دیگر مرده باشد. او مرد چون ما به مرگ زهرا ها عادت کرده ایم. او نه در زندان اوین، نه در ستاد امر به معروف و نهی از منکر که در مدرسه راهنمايي روستاي "رودمعجن" از توابع بخش "بايگ" تربت حيدريه مرد. جایی که اصلاً نمی دانی کجاست.

زهرا براتی مرد چون تنها گناهش بی گناهی بود. بازیگوشی بود. شیطنت معصومانه دخترکی ده دوازده ساله بود. زهرا براتی به جرم آویزان شدن از در مدرسه ای کهنه و فرسوده مرد.

زهرا براتی مرد تا کارشناسان قوه قضاییه، علت مرگ او را نه معلم و مدیر و مدرسه و یا حتی اداره نوسازی مدارس، که شیطنت او و 7 نفر دیگر از دوستانش اعلام کرده باشند.

در پنجمین روز از آبانی که گذشت، ۹ نفر از دانش آموزان مدرسه راهنمايي روستاي "رودمعجن" از توابع بخش "بايگ" تربت حيدريه هنگام خروج از مدرسه به دليل بازيگوشي و بازي با در مدرسه ابتدايي مجاور مصدوم شدند. دلیل مصدومیت این ۹ نوجوان بی گناه چیزی جز فرسودگی و فروریختن دیوار مدرسه بر سر آنها نبود. از میان آنها زهرا براتی به دليل مصدوميت شديد از ناحيه سر مرد و هشت دانش‌آموز مصدوم ديگر براي درمان به نزديكترين مركز درماني منتقل شدند.

با مرگ زهرا براتی اما آب از آب تکان نخورد. نه معلمش، نه مدیر مدرسه و نه حتی اداره آموزش و پرورش شهرستان تربت حیدریه، در ماجرای مرگ او، هیچ کس جز خود او مقصر اعلام نشد. حتی سازمان نوسازی مدارس هم از اتهام اهمال در بازسازی مدارس کشور تبرئه شد. گیرم که 60 درصد مدارس کشور همچنان فرسوده باشد. گیرم که برای نوسازی مدارس هر سال 1115 میلیون دلار از بودجه بیت المال به آموزش و پرورش پرداخت شده باشد. گیرم که معلوم نباشد این پول در کجا و چگونه خرج شده باشد، اینکه دلیل نمی شود.

زهرا براتی مرد، چون باید می مرد. او مرد چون تا دو هفته ی ِ پیش، چشم و چراغ مادرش بود. او مرد چون تنها دل خوشی پدرش بود. زهرا براتی مرد چون کسی نمی داند که آن یک میلیارد و 700 میلیون دلاری که قرار بود خرج نوسازی مدارس فرسوده کشور شود به کجا رفته است. خرج چه کاری شده است.

زهرا براتی مرد تا با مردنش به دیگران بگوید  استحقاق بچه های روستای  " رود معجن " بيشتر از مردن است.

او مرد تا به مرگ ناگوار زهراها عادت کرده باشیم. او مرد تا یادمان باشد که از 90 هزار ساختمان در اختيار آموزش وپرورش ، 54 هزار ساختمان فاقد ايستايي لازم هستند.

او مرد تا بخاطر بیاوریم در این مملکت راحت ترین کار مردن است. او مرد تا کارشناسان دادگستری رسماً اعلام کنند که شیطنت کودکانه تنها علت مردنش بوده است.

او مرد تا مدير آموزش و پرورش تربت حيدريه بگوید: "  حتي اگر معلم يا مدير مدرسه در محل سانحه حاضر نبوده است گناهي متوجه شان نيست زيرا سانحه ۱۰دقيقه پس از تعطيلي مدرسه رخ داد.  "

زهرا براتی مرد تا تمام بزها و بزغاله های داخلی بدانند که جز خود جنازه و جسد، هیچ مدیر و هیچ مسئولی در  مرگ شهروندان این سرزمین مقصر نیست.... همین! 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 0:0 |

وطن. وطن. وطن. وطن یعنی بغض بی خودی. برای زنی که هر شب زیر مشت و لگد شوهر موجی اش خرد می شود و در برابر وسوسه طلاقش بردباری می کند و سکوت. وطن یعنی پیشنهاد بی شرمانه یک مدیر بی شرف به زن یک جانباز موج گرفته که برای کمک به او پناه آورده است. وطن یعنی " حمید . ی " که پرونده سانحه مجروحیت جنگی اش در بیمارستان اهواز سوخته است و حالا کسی زیر بار موجی بودنش نمی رود. وطن یعنی شعار. شعار دادن. شعارهای صد تا یک غاز. وطن یعنی اشک ریختن همسر یک مجروح جنگی در هفته دفاع مقدس. یعنی التماس کردن زنی در برابر ساختمان بنیاد شهید. وطن یعنی تاول های یک وجبی. یعنی خس خس سینه. یعنی بیمارستان ساسان. یعنی خود سوزی مجروحین جنگی در برابر نهاد ریاست جمهوری.

وطن. وطن. وطن. وطن یعنی [...] (1) وطن یعنی  [...] (2) یعنی [.......................................................] (3) وطن یعنی روزنامه نگار زندانی. روزنامه نگار اخراجی. روزنامه نگار بیکار. روزنامه نگار توبیخی. روزنامه نگار مسافر کش. یعنی [...................................................

..................................]

وطن یعنی (4) [........................................

.................. و

............................................... و

.................................................... و

............................................................ و

................................... و

 .......................................................... و

...................................

............................................] (5)

وطن. وطن. وطن. وطن یعنی خون دل خبرنگاران و روزنامه نگاران بی پناه. وطن یعنی روزنامه نگار اخراجی. یعنی آدم فروشی. یعنی پز روشنفکری دادن و این و آن را فروختن. وطن یعنی وعده های پوشالی. حرفهای تو خالی. عشق های باقالی. وطن یعنی بغض. یک بغض ِسمج ِلامصبِ لاکردار. وطن یعنی دیدن و شنیدن و دم برنیاوردن. دیدن و شنیدن و از ترس خفقان گرفتن. وطن یعنی یک ماه تمام نوشتن و DELET کردن. نوشتن و DELET کردن.

وطن یعنی دروغ گفتن. دروغ شنفتن. ترسیدن. ترس خوردگی. سرخوردگی. وطن یعنی سانسور. خود سانسوری. دگر سانسوری. وطن یعنی تهدید. توبیخ. اخراج.

وطن یعنی دروغ. دروغ و دروغ و باز هم دروغ. وطن یعنی تو. یعنی من. یعنی ما.

پی نوشت: ۱ و ۲ و ۳ و۴ و ۵ : به دنبال توبیخ چهارمم توسط روزنامه ایران که به منزله آخرین اخطار جهت اخراجم نیز هست، کلیه نقطه چین های داخل [ ] توسط خودم سانسور شده است. شرمنده!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 6:21 |

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا...در گلو شكست

قيصر مرد. قيصر امين پور مرد. مرد هميشه گريزان از مصاحبه و خبر عاقبت خبر شد. خبري تلخ. خبري كه خبر نيست پتكي است كه بر گرده ات كوبيده مي شود. خدايا! خدايا! اين همه كوتوله، اين همه ميان قامت، قيصر چرا؟

انگار همين ديروز بود كه در نمايشگاه كتاب ديدمش. كناري نشسته بود و جوانان را خيره بود. غمگين بود. نمي گفت از چي؟ پرسيدم چه خبر قيصر خان؟ گفت بي خبري. قيصر رفت. غزل نشين گتوندي اهل دزفول رفت. رفت و راحت شد. از روزگاري كه روزگار نيست. تلخاب است.

حالا صدايش مي ماند و خاطره اي دور. خاطره اي گنگ. از مردي كه مرد. از پرنده اي كه پريد. رفت. رفت و "آواز عاشقانه ي مادر در گلو شكست / حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست."

چه صميمانه مي گفت. چه عاشقانه مي سرود. يادش بخير. يادش بخير. همين ديروز بود كه مي خوانديم:

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند

تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

 سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

 اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد

اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

 آن روزها ي خوب كه ديديم، خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

 «بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت

«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست

 فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

دکتر امین‌پور در دوم اردیبهشت ماه ۱۳۳۸ در گتوند دزفول به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در دزفول ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با عنوان سنت و نوآوری در شعر معاصر دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد. از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده است که به آنها اشاره می‌کنیم: طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).

از دیگر آثار قیصر امین‌پور، می‌توان به مجموعه شعر «آینه‌های ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مروارید) اشاره کرد.

تمام شد. نوشتن اين مصيبت هم تمام شد. مثل همه تكرارها بايد نوشت: " روحش شاد! "

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 8:23 |

سکوت ما وبلاگ نویس ها در ماجرای مرگ مشکوک زهرا بنی عامری روا نیست. اگر در روزنامه ها دچار ترس خوردگی و وحشت از بیکاری و سانسور هستیم در وبلاگها که چنین نیست. قتل زهرا بنی یعقوب یا خودکشی او هر چه که در آن روز لعنتی برای این پزشک 27 ساله اتفاق افتاده چیزی فراتر از یک فاجعه است. فاجعه ای که هیچ انسان مسلمانی، هیچ ایرانی با غیرتی حق سکوت در برابرش را ندارد. باید درباره این فاجعه بنویسیم. برای من جالب است که کسانی که مدعی حمایت از حقوق بشر و حقوق زنان هستند و ادعای فیمینیست بودنشان گوش فلک را کر کرده در این باره خفقان گرفته اند. برایم دردناک است که وبلاگ نویسان مدعی انسان دوستی و معرفت شناسی در این مدت مرده اند. سکوت کرده اند. چرا آنها که برای محیط زیست خودشان را می کشند حالا ساکت شده اند؟ یعنی ماجرای آبگیری سد سیوند از این داستان مهمتر بود که حاضر شدیم برای آن لوگو درست کنیم و گوشه وبلاگمون بگذاریم؟ چه جوابی برای فردا دارید؟ اگر این بلا سر یکی از اعضای خانواده خودمان می آمد باز هم همینطور خفقان می گرفتیم؟ چطور برای طرح امنیت اجتماعی آن همه قلم فرسایی کردیم، برای زنی که زده بودند توی سرش و روسری از سرش در آورده بود آن همه جیغ و داد کردیم، اما برای زهرا بنی یعقوب لال شده ایم؟ باید از نیروی انتظامی پاسخ بخواهیم. باید بپرسیم مگر مسئولیت حفظ جان شهروندان بر عهده شما نیست؟ مگر حفظ سلامت فرد متهم ( ولو مجرم ) بر عهده شما نیست؟ چطور شد که دختری 27 ساله به ادعای خود شما در ستاد امر به معروف و نهی از منکرتان مرد؟ چطور اجازه دادید به ادعای خودتان خودکشی کند؟ مگر می شود؟ مگر ممکن است دختری که این همه زندگی در او بوده است یکدفعه تن به خودکشی بدهد؟ آنهم با پارچه نوشته های تبلیغاتی! باید سئوال کنیم. مگر مرگ یک پزشک 27 ساله ارزشش کمتر از عربی خواندن نام خلیج فارس است که خفقان گرفته ایم؟ آقایان سیاسی کجا هستند؟ مگر مرگ زهرا بنی یعقوب از مرگ زهرا کاظمی کمتر است که سکوت کرده اید؟ شما که مدعی دفاع از حقوق بشرید. شما که داد می زنید ایران برای همه ایرانیان است، کجائید؟ مرده اید؟ خانم شیرین عبادی شما چرا ساکت شده اید؟من اگر بلد بودم خودم لوگو می ساختم برای زهرا بنی یعقوب. اما بلد نیستم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که تا چهلمش سیاه بپوشم و می پوشم. خاک بر سر ما که از خفقان هناق گرفته ایم. خاک.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 5:47 |