گفته بود: " اکرم این دفعه راسی راسی دارم می میرم. " گفته بود: " اکرم مواظب بچه باش. " زنش به جای این حرفها گریه کرده بود. گفته بود: " مصطفی تو رو خدا نمیر! تو رو خدا بلند شو. بلند شو من و دانیالو بزن. کبود کن. تو رو خدا مصطفی. " مصطفی گوش نکرده بود و مرده بود. جنازه اش تا شب در خانه مانده بود. مثل همان وقتهایی که خودکشی می کرد و قرصها اثر نمی کرد. - مصطفی. مصطفی. مصطفی بلند شو شب شد. تا کی می خوای خودکشی کنی؟ تا کی؟ مصطفی این بار بلند نشده بود. استفراغ نکرده بود تا تمام بیکاری ها و بی پولی هایش را بالا بیاورد. این دفعه همه را یک جا بلعیده بود. هم قرصها را هم قرضها را. هم غصه ها را. این دفعه رفته بود. عمو گفت: " سر صبحی اکرم آمد دنبالم که آقا فراهانی تو رو خدا به دادم برسید. شوهرم مرد. " عمو گفت: " هر چی زور زدم نتونستم بلندش کنم. سنگین بود. " گفت: " دور از جون بچه ام. همسن مهدی ما بود. " گفت: " تازه 27 سالش شده بود. " گفت: " هر شب زن و بچه اش را از نداری می زد. " گفت: " بیکاری دیوانه اش کرده بود. " گفت: " فرستادیم اورژانس بیاورند. آمدند و گفتند دیگر بی فایده است. قرصها اثر کرده و جذب معده شده. بذارید راحت بخوابه. " مصطفی مستاجر عمو بود. جوانکی بیکار و دنبال کار. که گاه گداری در رستوران یکی از اقوام کار می کرد و هر از چندگاهی از آنجا بیرون میزد. دو سالی می شد که مستاجر عمو شده بود. با کلی کرایه عقب مانده. - عمو چرا کرایه ازش نمی گیری؟ - می گیرم! می گیرم. آخرین بار مصطفی را شب عید فطر دیدم. - مصطفی چه خبر؟ - بی خبری. بیکاری. هیچ خبر آقا. هیچ خبر! منتظریم پول نفت بیاد سر سفرمون! مصطفی مرد. مصطفی مرد. مستاجر زیر زمین نشین پلاک 31 یکی از کم آزارترین خیابانهای این مملکت مرد. مصطفی مرد. مصطفی از زور فقر مرد. از زور بیکاری. از زور بی پولی. مصطفی را مشت مشت قرصهای دیازپام 10 نکشت. مصطفی را فقر کشت. بی پولی کشت. اجاره عقب افتاده کشت. گریه بی امان زنش کشت. زن عمو گفت: " نصف شب فامیلای زنش ریختن تو خونه و زنک را کشیدند بیرون و تو خیابون آنقدر زدندش که بیا و ببین. " گفت: " می گفتن مصطفی را تو کشتی. بی مروتا! " گفت : " انگار دفعه اولش بود. نگفتن خب این هزار بار خودکشی کرده! " پایش را شکستند. له و لورده اش کردند. بیچاره اکرم. بیچاره دانیال. حالا دانیال تا آخر عمر از پاییز می ترسد. تا آخر عمرش. زن عمو گفت: " بچه دیر به حرف آمد. خیلی دیر. از بس که از باباش کتک می خورد. " زن عمو گفت: " بچه بالا سر جنازه باباش ایستاده بود و نگاه می کرد. " گفت: " بچه دیر به حرف آمد. آمد بالا سر جنازه مصطفی و گریه کرد. انگار می گفت بابا. "


