تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

مبارك است. سينا بار ديگر از دامان مرگ گريخت. زندگي او البته شايد تا ده روز ديگر دوام بياورد. اما همين هم غنيمت است. ظاهراً خانواده مقتول با مهلت ده روزه موافقت كرده است. بايد از خانواده مقتول تشكر كنيم. من نمي دانم چطور مي توان به خانواده سينا كمك مالي كرد. اما اگر كسي خواهان كمك به اين جوان بود حتماً با من درميان بگذارد تا از طريق دوستان خانواده سينا به او كمك كنيم. من به نوبه خودم از خانواده محترم مقتول سپاسگذارم. اميدوارم آنها بالاخره بخشش را به انتقام ترجيح دهند.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 14:50 |

فردا صبح قرار است يك نفر بميرد. یک انسان. یک جوان ۱۹ ساله. یک نی زن. پاي چوبه دار. جایی که دومین بار است آنرا تجربه می کند. بار پيش اما سینا را سازش از چنگال مرگ رهانيد. ني زن جوان پاي چوبه دار و ميان تكان حلقه مرگ بر بالاي سرش به عنوان آخرين خواسته از قاضي پرونده مي خواهد كه اجازه بدهند تا اين مهلت آخر را او ساز بزند. وداعي جانانه با سازش. دمسازش. ني زن، ني زد و از مرگ مهلتي دو ماهه گرفت. مهلت دو ماهه، چند ماهه شد. داستان نجاتش از طناب دار را میترا خلعتبری بهتر از هر كس ديگر نوشته. ني زن 19 ساله داستان ما درست پيش از دميده شدن سور خورشيد بر لشگر زمين در 27 شهرويور ماه سال 1385، چنان ني زد كه خانواده مقتول پرونده اش از حكم اعدام دست شستند و زندگي را بر مرگ ترجيح دادند و از خون مقتولشان به اين شرط گذشتند كه پدر سينا بتواند 150 ميليون تومان بابت ديه مقتول تهيه كند. پدر سينا به تقلا مي افتد. مانند هر پدر ديگري. تمام زار و زندگي اش را مي فروشد. با اين همه تمام دار و ندارش به 100 ميليون تومان هم نمي رسد. و حالا مرگ دوباره چهره به چهره سيناي 19 ساله دوخته است. فردا را براي سينا روز ديگري است. درست در همان لحظه كه من و تو خفته ايم بازي مرگ با او دوباره آغاز مي شود. يعني آغاز شده است. از همان لحظه اي كه دانست پدرش بيشتر از 100 ميليون تومان نتوانسته جور كند. لابد فردا خانواده مقتول با پنبه به تماشاي مهلكه مرگ مي روند. نمي خواهم از سينا دفاع كنم. هر چه باشد او قتل كرده. خانواده اي را داغدار كرده. نفس عزيزي را گرفته. اما فراموش نبايد كرد كه سينا در يك جدال و دعوا و درگيري مرتكب قتل شده است. نبايد فراموش كرد كه سينا تنها 17 سال داشته هنگام قتل. 17 ساله جوان پر شوري كه با جوان پرشور ديگري گلاويز شده است و او را از پاي انداخته. فردا صبح سينا بايد دستگاه هراسناك مرگ را تنها به اين خاطر بنوازد كه پدرش از تهيه 50 ميليون ديگر عاجز است. خانواده عزير مقتول را چه مي شود؟ تنها براي 50 ميليون تومان؟ آيا سينا تا همين الانش تنبيه نشده؟ آيا با افزوده شدن يا نشدن 50 ميليون تومان عزيز از دست رفته شان نزد آنها باز مي گردد؟ آيا نمي توان مهلتي براي آن 50 ميليون تومان ديگر رصد كرد؟ ظاهراً تلاش خبرنگارها براي بازگرداندن سينا به زندگي هم بي فايده بوده. آخرين شنيده من اين است كه قاضي محمد علي ابراهيم خاني رئيس دادگاههاي تجديد نظر و كيفري استان تهران كه عضو كنوانسيون حقوق بشر اسلامي است امروز آخرين رايزني ها را براي نجات جان سينا از چوبه دار بكار بسته. آيا او موفق خواهد شد؟ براي نجات جان سينا دعا كنيد. كاش فردا را خانواده مقتول با پنبه هاي فرو رفته در گوش به تماشاي ماجرا ننشينند!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 15:9 |

 

آقاي رادان  لطفاْ اگر ممکن است نگاهی به چهره معصوم این کودکان بیاندازید که مامور متخلف شما با فرمان بی موقع شلیک اش و با گلوله کلت کمری اش زندگی یکی از آنها را از هستی ساقط کرده و گوش یکی دیگر از آنها را با همان گلوله ها سوزانده. آقای رادان لابد می دانید که ازاین جمع سه نفره، محمد برادر بزرگتر ( نفر اول از سمت راست ) حالا دیگر زنده نیست. مرده. کشته شده. و جسدش اکنون زیر خروارها خاک خفته. آقای رادان شاید به شما نگفته باشند اما محمد شاگرد اول مدرسه بوده است.  شما ديگر چرا آقای رادان؟ شما كه سردار ما هستيد. شما كه رئيس پليس تهران بزرگ هستيد. شما ديگر چرا؟ خدا كند آنچه كه خبرنگاران از شما نقل مي كنند صحت نداشته باشد. خدا كند دروغ باشد اين. دروغ باشد اينكه گفته ايد از افسر متخلف كلانتري 161 ابوذر تشکر کرده اید. مي دانيد آن افسر دستور شليك به خودرويي را داده است كه در آن 3 كودك به همراه پدرشان سوار بوده اند؟ گيرم پدر بچه ها متخلف. گيرم پدر بچه ها اراذل و اوباش. گيرم اصلاً پدر بچه قاتل فراري. آيا افسر شما نمي داند كه مطابق عرف و قانون و حتي معارف ديني حق شليك به خودرويي را كه در آن سه كودك سوارند، ندارد؟ شما اگر نمي دانيد لااقل از مشاورانتان اصل ماجرا را بپرسيد. لااقل از مدير روابط عمومي تان بخواهيد برايتان بگويند. حتي اگر آنها در انجام وظايفشان كوتاهي كرده اند مي توانيد از قاضي اصغر زاده بازپرس پرونده بپرسيد كه چرا مامور شما را متهم كرده است. داستان اين درگيري را بد نيست يكبار با هم مرور كنيم. يكي از اراذل و اوباش محله فلاح ( اين لقب را البته نيروي انتظامي به مرد داستان ما داده است. ) با همسرش دچار اختلاف شديد مي شود و همسرش به نشانه قهر به خانه پدرش مي رود. مرد براي راضي كردن زنش به خانه پدر زن مي رود و در حين دعوا برادر زنش به پليس 110 زنگ مي زند. با رسيدن مامور نيروي انتظامي قرار مي شود كه زن و شوهر به پاسگاه پليس بروند و دعوا را آنجا فيصله دهند. در ميانه راه مامور نيروي انتظامي با مرد شرور داستان درگير مي شود و این مرد، مامور را از خودرو پياده مي كند. تا همسر مرد از صندلي جلو به عقب برود مرد با خودرو فرار مي كند. در همين زمان نيروهاي گشت سر مي رسند و به دستور مامور مذكور، خودروي مرد در حاليكه 3 كودك قد و نيم قد در صندلي عقب آن نشسته بودند به رگبار بسته مي شود. در اين ماجرا كودك يازده ساله اين خانواده كشته مي شود كه در تحقيقات انجام گرفته معلوم مي شود اين بچه با گلوله كلت مامور نيروي انتظامي كشته شده است. يكي ديگر از بچه ها هم از ناحيه گوش زخمي مي شود.اين تمام ماجراست و قصور و تخطي مامور نيروي انتظامي در آن كاملاً واضح و مبرهن است. آقای رادان من خود به محل حادثه رفته ام و رد رگبار را بر دیوار کوچه دیده ام. یکی از همسایه ها شکایت داشت از اینکه دو گلوله به اشتباه به خانه آنها شلیک شده. آیا اگر این مرد یا یکی از ساکنان خانه اش به اشتباه کشته می شد باز هم شما از مامورتان تشکر می کردید؟  آقاي رادان هر آدم عاقلي مي داند كه نبايد به خودرويي كه در آن سرنشينان بي گناه ، حضور دارند شليك كرد. آيا شما نمي دانيد كه اعلام فرمان شليك در هر شرايطي ممكن نيست. گیرم طرف اراذل و اوباش، آيا مامور شما حق دارد به صرف اينكه او فرار مي كرده به او شليك كند؟ آنهم در يك ماجراي كاملاً خانوادگي كه مامور شما هم در جريانش بوده است. آيا مامور شما نمي دانسته كه در آن خودرو 3 كودك بي گناه نشسته اند؟ در قانون ذكر شده است كه اگر مجرمي قربانياني را گروگان گرفته باشد هيچ كس حق شليك مگر با مجوز مقام قضايي ندارد، در چنين شرايطي كه اصلاً گروگاني هم نبوده و جرم و بزهي رخ نداده مامور شما به حقي دستور شليك داده است؟ آيا شما اين موارد را نمي دانستيد كه در برابر سئوال خبرنگاران گفته ايد دست اين مامور را مي بوسيد؟ كمي به عكس اين كودكان نگاه كنيد. آيا اگر چنين اتفاقي خداي ناكرده براي فرزند شما يا آشنايان و دوستان و اقوام شما افتاده بود باز هم همين حرف را مي زديد؟ باز هم حاضر به بوسيدن دست مامور متخلف بوديد؟ باز خدا را شكر كه در اين سرزمين قوه قضاييه اي هست كه در آن بازپرس شجاعي چون قاضي اصغرنژاد حضور دارد. كه برغم تمام فشارهايي كه معمولاً در اينگونه ماجراها بربازپرس ماجراست جانب انصاف را نگه دارد و از عدالت تخطي نكند. آقاي رادان مطمئن باشيد كه اگر شما رئيس پليس يكي از پايتخت هاي كشورهاي پيشرفته جهان بوديد و چنين اظهاراتي را در واكنش به تخلف مامورتان ايراد مي كرديد، رسانه ها و مطبوعات در سايه آزادي و عدم وحشت از سانسور، مقدمه استعفاي شما را  به دو ساعت نمي كشاندند. از شما بعيد است جناب سردار رادان. فرمانده محترم نيروي انتظامي تهران بزرگ!   ( درباره این نوشته باید از یوسف حیدری عزیز تشکر ویژه کنم. ) 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:57 |

وحشتناك است. وحشتناك. حتي از آنهم بدتر. زننده تر. اينكه زني كه نامادري دو دختر 9 ساله و 6 ساله باشد و براي خلاص شدن از دستشان به آنها آموزش روابط جنسي زننده بدهد و برايشان فيلم هاي س.ك.س.ي بگذارد تا آنها با ديدن اين فيلم ها آموزش ببينند و بعد آنها را وادار كند كه با يكديگر آميزش جنسي داشته باشند بيشتر به يك فيلم از نوع سينماي وحشت آمريكايي شبيه است تا واقعيتي كه در جامعه مدعي اخلاق ما اتفاق مي افتد. اما اتفاق افتاده.  نكته دردناك و البته باز هم وحشتناك اين ماجرا اين است كه اين اتفاق نه در يك خانواده حاشيه نشين كه در خانواده اي تقريباً مرفه اتفاق افتاده. نامادري بي رحمي كه براي خلاص شدن از شر دو دختر خوانده اش، در شرايطي كه پدر بچه ها در زندان بوده، به آنها به اجبار آموزش رفتارهاي زننده جنسي مي داده و وادارشان مي كرده تا با هم اين كار را بكنند، تا وقتي پدر از زندان آزاد مي شود به فكر خلاصي از شر آنها بيافتد. لابد براي حفظ آبرو. و اين پدر بي رحم و متزلزل وقتي از زندان باز مي گردد بچه ها را به بدترين نحو ممكن شكنجه مي كند. او با داغ زدن حساس ترين نقاط بدن بچه ها آنها را تنبيه مي كرده. اين پدر به اصطلاح غيرتمند در پاسخ به سئوال قاضي پرونده كه چرا چنين رفتار وحشيانه اي با كودكانت مي كردي گفته " کودکانم حركات غير عادي داشته اند و چند بار وقتي سر زده وارد خانه شدم آنها را ديدم كه داخل كمد ديواري يا اتاق خواب هستند. حتي نقاشي هايشان كه در پشت آينه پنهان مي كردند، به شكلي بود كه كه در آن حالت اندامها و نحوه برقراري روابط جنسي را به تصوير كشيده بودند. به همين خاطر مجبور به سوزاندن آلت تناسلي دخترانم شدم." بر بدن دو كودك بيش از 14 مورد سوختگي شديد ديده شده است و علاوه بر آن روي بدن دختر 6 ساله اين داستان آثار كبودي شديد در اثر برخورد اجسام سخت ديده مي شود. پزشكي قانوني علاوه بر اين اعلام كرده كه هر دو كودك از افسردگي شديد روحي رنج مي برند.

تلخ است. مثل زهر هلاهل تلخ است و برنده. مصيبت است. نكبت است اين خبر. اما بايد خواند. بايد آن را تا آخر خواند. بايد آنها كه فرمان سنگسار را مي دهند بدانند كه نتيجه سخت گيري تا كجا مي رود. به كجا كشيده مي شود. اين ديگر بي اخلاقي نيست. نامردي است. نامردي هم آنطرف تر. حيوان هم چنين رفتاري با همنوع خود نمي كند. بچه ها در دادگاه با ركيك ترين كلمات نامادري را مورد خطاب قرار مي دادند و هر دو متفق مي گفتند كه در نبود پدر زنك با بيش از 70 مرد رابطه جنسي داشته و براي خفه كردن بچه ها آنها را وادار مي كرده كه پس از هر بار عمل كثيفي كه زنك انجام مي داده بدن او و مردها را تمييز كنند. حتي از اين هم وقيح تر. از آنها مي خواسته تا به تماشاي رفتار س.ك.س.ي خودش با مردها بنشينند. بچه ها در دادگاه مي گفتند زنك گاه و بيگاه در نيمه شبها بچه ها را وادار مي كرده تا بعد از تماشاي كثيف ترين فيلم هاي پ.ورن.و، عين همانها را برايش اجرا كنند.

البته ماجرا را عمه بچه ها مي فهمد و به پليس خبر مي دهد و پرونده مجرميت اين زن و مرد در شعبه 1172 دادگاه تهران در جريان است.گرچه برای پدر بی رحم این ماجرا تنها یک سال حبس بریده اند و زنک را لابد چند سال زندان می کنند که چی بشود؟ آیا از اين دو كودك ديگر چه چيزي باقي مي ماند؟ آيا آنها از درون ويران نشده اند؟ نمرده اند؟ آيا راه علاجي براي آنها هست؟ براي ما چطور؟ براي جامعه محنت زده بي بند و بار ما چطور؟ خدایا پناه بر تو! پناه بر تو.  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 15:17 |

سكوت كرده ام. از سر احتياط؟ عقل؟ نه. نه. از سر ترس. ترس خوردگي. راستش اينكه ميترسم. از خودم. از خودمان. آنها كه دور و برم هستند. از همه مي ترسم. حكايت اين روزهاي من حكايت گير افتادهِ زندانيِ هراسناكي است كه از سايه ها وحشت دارد. وحشت از آنها كه خودشان را به پست و مقامي مي فروشند. آنها كه در ديدار سيد محمد خاتمي اشك تمساح ريختند و ته دلشان به ما خنديدند. ما كه حتي خاتمي را نقد مي كرديم. آنها كه بلدند چطور از آب كره بگيرند. به آدم فروشي و رفيق كشي. راستش از همه مي ترسم. نه از آنها كه تازه ميهمان ما شده اند. نه از آنها. آنها هر چه كه هستند و هر طور كه مي انديشند، آدم فروش نيستند. نيازي ندارند كه باشند. فاتح اين ميدان فعلاً آنها هستند. از كساني مي ترسم كه به خاطر كمترين و بي ارزش ترين چيزها تو را مي فروشند. آنها كه كنارت نشسته اند و به احمدي نژاد و دار و دسته اش فحش مي دهند و اتفاقاً مقام و منصب هم مي گيرند. عزيز هم مي شوند. گاهي از خودم مي پرسم چطور؟ چرا چنين ارزان؟ ما را فروخته اند يا خودشان را؟

آري سكوت كرده ام. سكوت اينك مرام من است. من دچار ترس شده ام. ترس خوردگي. از كوتوله هاي َپستي كه دنبال پُستند. آري سكوت كرده ام. از سر اجبار. از سر ترس. ترس از كسانيكه به طرفه العيني تو را مي فروشند و معلوم نيست تا كجا خواهند رفت. اينها اگر از دستشان برآيد مادر و خواهر و پدرشان را هم مي فروشند. براي دو روزه دنيا.

آري سكوت پيشه كرده ام. سكوتي كه فرياد است. فريادي از تمام نتوانستن ها. نشدن ها. از همين حالا مي دانم كه اين كوتوله هاي مثلاً روشنفكر كه هم در دوره اصلاحات خورده اند و هم در دوران احمدي نژاد چطور خودشان را براي دو سال ديگر آماده كرده اند. خنده دارش اينجاست كه لابد وقتي پيش فاميل و آشنا مي نشينند خودشان را منتقد احمدي نژاد و سياستهايش نشان مي دهند. خنده دار اينجاست كه پست و مقامشان را از كساني مي گيرند كه دائماً در حال تمسخر و تحقير آنها در جمع كوتوله خودشان هستند.

آري سكوت پيشه كرده ام. نه از سر رضايت. سكوت خود سرشار از نگفته هاست. سرشار از فريادهاست. من اينگونه فرياد مي زنم. آري من سكوت اختيار كرده ام.  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 15:17 |

دو تا نكته كه نوشتن شان لااقل براي چو مني اين روزها مهم است:

1-  سینا قنبرپور براي من حكم داستان آن آدمي را دارد كه تصميم گرفت نان بپزد و از هر كسي كه كمك خواست يك جوري دست به سرش كرد و طرف به عشق نان پختن آن قدر رفت و رفت تا بالاخره نان را پخت و همه آنها كه دست به سرش كردند ريختند سرش كه تكه ناني به من بده. شما را نمي دانم اما من در پيشاني سينا يك روزنامه نگار حرفه اي و كار كشته را مي بینم كه حتماْ روزگاری خیلی معروفتر و مشهور تر از حالا خواهد شد. روزنامه نگاری که آنقدر براي خودش و افكار خودش احترام قائل هست كه آويزان كسي نشود و همين شخصيتش او را براي من عزيز مي كند. به او قول داده ام كه هر طور كه مي توانم كمكش كنم و كمكش خواهم كرد. با كمال افتخار. سينا را از روزهاي كلاس هاي روزنامه نگاري در مركز رسانه هاي ارشاد مي شناسم. آن روزها البته جز سلام و عليك ميانه اي با هم نداشتيم. تا اينكه ماجراي كارتن خوابها و تكذيب صدا و سيما پيش آمد. آن روز فهميدم كه با چه روزنامه نگار حرفه اي طرف حساب هستم. همان شب به او زنگ زدم و از دوستي اش ابراز افتخار كردم. ماند تا شبي كه در يك كتابفروشي معروف ديدمش كه خودش آمده و " اشراق " اش را آورده تا كتابفروشي براي فروش آن را در اختيار مشتري ها قرار دهد. همان شب پي به بالا بلندي شخصيتش بردم. همين جا هم رسماً اعلام مي كنم از اين ماه حتماً برايش گزارش مي نويسم. چه چاپ بكند چه نكند. ظاهراً ششمین اشراق اش هم چاپ شده. من كه مي روم چند نسخه مي خرم. از تمام آنها كه ادعاي رفاقت با من هم دارند خواهش مي كنم بروند نفري يك نسخه بخرند. روزنامه نگاري مستقل از نظر من اين روزها يعني سينا قنبرپور نه كس ديگر!

2-  پيرمرد گوشه نشسته روزنامه ايران بالاخره بعد از كلي چونه زدن من، تسليم شد و وبلاگ جهنم دره اش را با عنوان خرچنگ قورباغه راه انداخت. فرامرز سید آقایی  يكي از آن طنز نويساني است كه اگر بنويسد حسابي از خجالت همه در مي آيد. اين را تنها من مي دانم كه هيچ وقت نتوانستم طنزهايش را چاپ كنم و طنزهايش گرفتار سانسوري شد كه عاقبت من را هم از تهران امروز فراري داد. حتماً حتماً اگر مي خواهيد حرف خوبي بشنويد سري به وبلاگ فرامرز بزنيد. پيرمرد روزنامه نگاري كه نمي تواند اين روزها در دايره رسمي ها بنويسد. بهتر است البته بنويسم نمي شود! علتش را برويد از خودش بپرسيد. اين هم آدرس وبلاگش. http://www.jahannamdarre.blogfa.com/ حتماً سري به آنجا بزنيد. به شرطي كه فرامرز هم قول بدهد طنز نويسي اش را فراموش نكند.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 11:13 |