تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

ماجرا آنقدر وحشتناك است كه  باور نكردنش در اولين ثانيه پس از شنيدن امري كاملاً طبيعي باشد. تجاوز سه مأمور نيروي انتظامي به يك دختر فراري كه براي نجات خودش به آنها پناه برده چيزي جز علامتي كه سقوط اخلاقي يك جامعه را نشان مي دهد نيست. وقتي حسین خاني خبرنگار حوادث روزنامه ايران ماجرا را برايم تعريف كرد مو بر تنم راست شد. داستان خيلي ساده است و در عين حال تكان دهنده. دختري 16 ساله در شهرستان ورامين از خانه فرار مي كند و به خانه دوستش پناه مي برد. دوست هم سن و سالش بعد از صحبت فراوان دخترك را راضي مي كند كه به خانه برگردد. اما پدر و مادر دخترك از پذيرشش سر باز مي زنند. دخترك به پليس پناه مي برد و به آنها زنگ مي زند. ماموران پليس بجاي پناه دادن به دخترك تا صبح به او تجاوز مي كنند. شرم آور است. شرم آور. یکشنبه هفته آینده دادگاه اين سه مامور در شعبه 72 دادگاه كيفري برگزار مي شود. ممكن است بپرسيد چطور اينقدر سريع محاكمه اين سه نفر برگزار مي شود. سئوال خوبيست. جواب البته مشخص است. مسئله مسئله تجاوز به عنف است. بايد ديد آيا براي اين ماجراي تلخ و دردناك كسي سينه چاك مي كند؟ يا نه. ماجرا مثل حادثه دانشگاه كرمانشاه با سكوت برگزار مي شود. راستي كدام مهمتر است. كنترل حجاب مردم يا كنترل خودمان؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:45 |

خوشحال كننده است. واقعاً خوشحال كننده است. اتفاق بزرگ روزهاي تاريك و مگس پراني كيوسك هاي روزنامه نگاري كه در شرف وقوع بود، واقع شده است. از مرحله وقوع هم گذشته و حالا كنار ماست. روزنامه اي دوباره سر از خاك توقيف برآورده و چون گياه دوباره شكفته اي جوانه زده است. مثل خود ما. مثل اميد. مثل رهايي. " هم ميهن " حالا روي ميز من است و با ولع سيري ناپذيري تمامش را مي بلعم. دارم به نوشته ثمانه قدرخان نگاه مي كنم و حواسم جاي ديگري است. حواسم پيش خستگي طاقت فرساي يك روز پر مشغله براي مريم خورسند است و درايت وبزرگواري اش. حواسم پيش زني است كه زنانه ترين سرويس اجتماعي تاريخ مطبوعات ايران را رهبري مي كند. زنی با همان مهرباني هميشگي و بي آلايشي مفرط که حالا ناچار پذيراي ماست. ساختمان آينده نو كه حالا به اهالي هم ميهن ارث رسيده شلوغ است و پر تكاپو. لحظه لحظه تولد طفلي است كه سالها در جنين توقيف خون جگر خورده است. چشمانم با عجله دو دو مي زند. دو دو مي زند تا مقاله اي از محمد قوچاني پيدا كنند و پيدا مي كنند. مقاله اي محكم و مثل هميشه خواندني. فراموش مي كنم كه محمد قوچاني هماني است كه عليه هاشمي رفسنجاني و دار و دسته اش مي نوشت. يادم مي رود كه او چطور با نوشته هاي محكم و دقيقش هاشمي رفسنجاني و دار و دسته اش را در هم مي كوبيد. يادم مي رود كه او حالا سردبير روزنامه اي است كه مستقل نيست. مستقل بودن يعني چي؟ مگر در اين مملكت مي شود روزنامه مستقل داشت؟ ذهنم به ديشب پرتاب مي شود. او را مي بينم كه با همان صداي كودكانه اش رضا معطريان را ذوق زده در آغوش مي كشد. بايد هم بكشد. فرزندي دارد متولد مي شود. موجود زيبايي كه پر از سر و صدا و شيطنت است. هم ميهن حالا روي ميزماست. با تمام شيريني ها و ترس هايش. ترس از توقيف دوباره كه چون شمشير " داموكليس " بالاي سرش ايستاده و چون عزرائيل دور و برش پرسه مي زند. برخلاف 24 صفحه اصلي روزنامه 16 صفحه مياني هنوز خام است. هنوز تعريف نشده مانده. گرچه كه مي دانم آن هم مي گيرد. نگاهم روبروي محمد رهبر است كه پشت سر هم سيگار مي كشد و مي نويسد. با همان بي خيالي هميشگي. ولي خليلي مي گويد: " محمد براي فردا گزارش نداريم.  "  محمد رهبر عين خيالش نيست. مي داند كه دارد. مي داند كه گزارش جور مي شود. مي گويم: " ممد لاغر شدي! " نگاهش برقي كوتاه مي زند و دوباره مردمك هاي چشمش فرو می افتد.

از ساختمان روزنامه هم ميهن بيرون زده اي. دلت گرفته و بغضي مزاحم بي صدا روحت را مي خراشد. مي دانم چه مرگت هست احمدك. مي دانم. خاطره باشكوه شب تولد " تهران امروز " دارد خفه ات می کند. روزنامه اي كوچك. با تحريريه اي كوچك تر. چشمهايت خيابان را نمي بيند. با آنكه رانندگي مي كني و باراني بي رمق به ديواره شيشه ايت مي زند. آن لحظه باشكوه. آن شلوغي هاي شورانگيز صفحه بندي در آخرين ساعتها. عجله براي نوشتن يك ليد. يك مقدمه طوفاني. " زلزله 9 ريشتري ".  يادت هست؟ يادت هست براي نوشتن آن ليد چقدر ناتوان بودي؟ يادت هست؟

رسيده اي به خانه. وقت، وقت پدر شدن است. وقت جلد عوض کردن. وقت مرد شدن.  چيزي در دلت چنگ مي زند. كودك درونت آرام و قرار ندارد. نمی خواهد مرد باشد. نمی خواهد بزرگ شود. می خواهد همانطور کودک بمانی.کودک بمانی و کودکانه دنیا را سیاحت کنی. فردا روز بزرگی است. روزنامه اي قرار است دوباره متولد شود. روزنامه اي كه مي تواند روزنه اي باشد. در اين تاريكي. در اين سياهي. روزنامه اي كه نامش هم ميهن است. هم ميهن.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:17 |

رمان خوب را رماني گفته اند كه بعد از آخرين سطر و آخرين كلمه اش، هماني نباشي كه بودي.  "فريدون سه پسر داشت" .

رمان خوب را رماني گفته اند كه بي رحمانه علقه ها و عقده هاي تو را چنگ بزند و بخراشد و آتش بزند. " فريدون سه پسر داشت".

رمان خوب را رماني گفته اند كه تازه وقتي آغاز شود كه به پايانش رسانده اي. " فريدون سه پسر داشت".

فريدون عباس معروفي سه پسر نداشت. چهار پسر داشت و يك دختر و يك نوه ناقص الخلقه. فريدون عباس معروفي يكي از خود ماست. يكي از آن فرصت طلبان بي مايه اي كه سر هر سفره اي جايشان باز است و به غايت مي خورند و در خوردن سخت استادند. فریدون هایی که تا دیروز خیره در فر همایی مستبدی بودند وامروز با دیگری فالوده می خورند. خودشان را حرفه ای می دانند و اصل برایشان کار است و بازار است و آبرو. فريدون عباس معروفي اين روزها در اطرافمان بسيار است. چشم بصيرت هم نمي خواهد كه بيابي و پيدايشان كني.

رمان فريدون سه پسر داشت با تمام نقائص و نقصانش داستان كاملي است. داستان آدم هاي واخورده و سرخورده اي كه عمرشان پيش چشمانشان تلف ايدئولوژي هاي صد تا يه غاز شد. گيرم كه شخصيت ها سردرگم و پا در هوا باشند. گيرم كه انسيه و اسد و ايرج و سعيد را گذراتر از يك گذر كوتاه ببينيم و بشناسيم. فريدون چهار پسر داشت. پسرهايي كه نماد و نماينده پدران ما هستند. پدراني كه در طوفاني بينان برانداز هر يك مسيري را برگزيدند و طريقي را پيمودند. شما را نمي دانم اما من را سخت اين طوفان درنورديده است. طوفاني كه هنوز كه هنوز است گاه به گاهي تن مان را مي لرزاند.

فريدون سه پسر نداشت. چهار پسر داشت و يك دختر. فريدون چهار پسر داشت. پسراني باهوش و با ذكاوت كه قرباني دانسته هايشان شدند. قرباني محافظه كاري پدري محافظه كار و بازاري شدند. " سمفوني مردگان " دومين كتاب معروفي است كه خواهم خواند. اگر البته از شر " مجيد اماني " و آن تف هاي لعنتي كه به كفشش مي زند خلاص شوم. اگر البته از غصه ايرج اماني دق نكنم! اگر يكي از آن توپ هاي ماهوتي فريدون بدون پيشاني نخورد به ملاجم.

داستان پسران فریدون داستان پدران من و توست که در من و تو تکرار می شود. نگاه کن به ماجرای دانشگاه پلی تکنیک و آنها که در برابر یکدیگر صف کشیده اند. نگاه کن به دور و برت. نگاه به من. به خودت. ما همه فرزندان فریدون هستیم. کسی چه می داند شاید همین حالا هر کدام از ما فریدونی باشد. به غایت بازاری. به غایت آبرودار.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:33 |

جايي خوانده ام كه فرويد مي گويد: " هر چه در جامعه اي سركوب و سخت گيري شديدتر باشد، مازاد پرخاشجويي بر ضد اين سركوب دامنه ي عمل گسترده تري خواهد داشت" 27 سال است كه مي خواهيم معضل بي حجابي را برطرف كنيم و هنوز در خان اولش وامانده ايم. چه به مصداق اين گفته فرويد سخت گيري نتيجه معكوس دارد. و البته سخت گيري در هميشه اين 27 سال گذشته سخت گيري بوده و هست. حالا گيرم شكل و شمايلش كمي لطيف تر و ارشادي تر!

فراموش نكنيم كه نوع پوشش افراد يك جامعه محصول فرايندي است كه  IN PUT "" هاي بسيار و مختلفي را شامل مي شود. اينكه تمام كارتون هاي تلويزيون مان آمريكايي باشد و تمام فيلم هايمان نيز هم، اينكه تماشاي آخرين فيلم هاي هاليوودي و باليوودي چنان رواج و گسترش يافته باشد كه به طرفه العيني از اكرانشان در فرنگ در غالب VCD و DVD در هر كوي و برزني به نمايش درآيد، اينكه حتي بازيگران ايراني سريالهاي آبكي تلويزيون، شكل و شمايل آنطرفي داشته باشند، اينكه فرمانده محترم نيروي انتظامي بگويد: " فاصله توليد مشروبات الكي تا مصرفشان تنها 10 روز است"، اينكه بنا به گفته مسئولان سازمان بهزيستي قريب 14 درصد نوجوانان ما مواد مخدر مصرف مي كنند، اينكه انواع و اقسام عروسك هاي باربي و فرنگي در دست و بال كودكان فت و فراوان باشد، اينكه فروش بهترين و جديدترين مدل هاي مانتوي كوتاه و شلوار جين و ديگر لباس هاي فرنگي در كشور سوداي پر سودي باشد و با ارزانترين قيمت ها به مصرف كنندگان عرضه شود، اينكه در هر موبايلي رقص حسين رضازاده باشد و تجارت cd ماجراي زهرا امير ابراهيمي ميلياردها تومان سود و بركت داشته باشد و هزار اينكه ديگر، شايد دليل اصلي نوع پوششي است كه بسياري از ما برمي گزينيم.

چطور چشممان را بر اين همه IN PUT " "بسته ايم و سراغ " OUT PUT "  ها رفته ايم، الله اعلم!

 آيا تجربه 27 سال گذشته براي برخي عبرت آموز نبوده است كه اين چنين بدون توجه به تعبات روانشناختی این موضوع جوانان را وادار به واکنش های افراطی تر می کنند؟ اينكه ما در مملكت اسلامي زندگي مي كنيم خیلی خوب است، اما بد نیست برای یکبار هم که شده از خودمان بپرسیم چقدر رفتار و گفتار ما مبنا و معیار اسلامی دارد؟ 27 سال است كه مردم جز شعار زدگي و ظاهر سازي، حرف تازه اي از همان برخي ها نديده و نشنيده اند. آيا نيروي انتظامي به قول برخی از چهره های سیاسی از اجراي وظايف ذاتي خودش كه مقابله با جرم است و جنايت و بستن مرزها و قاچاق مواد مخدر و مشروبات الكلي و كالا برآمده است كه وظيفه ارشاد جامعه را نيز بر گردنش انداخته ايم؟ آيا نيروي انتظامي توانسته از پس وظيفه دشوار كنترل و تنظيم ترافيك تهران برآيد كه حالا چراغ هدايت جوانان را برعهده گرفته باشد؟ راستي را چند نفر از همين كاسه هاي داغ تر از آش، در تربيت و تعليم فرزندان خود موفق بوده اند كه حالا سراغ جوان ديگران رفته اند؟ اين يكي را هم الله اعلم! اگر واقعاً قصد ارشاد داريد لااقل بدانيد كه ارشاد امري است فرهنگي نه انتظامي. ارشاد مقوله ايست نرم افزاري نه سخت افزاري.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:49 |

مي پرسد : " چه مرگت شده؟ چرا نمي نويسي ديگر؟ مُردي؟ " صدا پشت تلفن همان صميميت هميشگي را دارد. گيرم كمي خسته تر. از آن طرف دنيا نيمه شبي زنگ زده است و گله مي كند از من. از كم طاقتي هايم عصباني است. بايد هم باشد. فكرش را بكن. ساعت 3 نصفه شب! مي گويد: " آدم توي گور هم نبايد نااميد باشد. " دلم مي خواهد بپرسم :
" آدم توي گور مي تواند كمي خسته باشد؟ " اما نمي پرسم. دلم مي خواهد صدايش آرامم كند. صدايش صدا نيست. نور است. حلقه كوچك و زرد رنگي از نور در سياهچالي كه منم. هنوز گوشي را نگذاشته ام كه صداي جيغ و هوار همسايه ديوار به ديوارمان دل آسمان را خراش مي دهد. مضطرب مي شوم. مي زنم توي كوچه. خودم را مي بينم كه زنگ در همسايه را فشار مي دهم. زنش را مي بينم كه بيرون آمده و هوار مي كند. شوهرش مرده. مرده؟ بله مرده. به همين راحتي. " ماشاالله توكلي" مُرد. همسايه اي كه ناراحتي مغزي اش همه را به ستوه آورده بود. مهاجر مشهدي الاصلي كه سالها در تهران تعمركار ماشين ها بود و آخر هم همان ماشين بلاي جانش شده بود. 50 ساله مردي كه در تصادفي مغزش عليل مي شود و پسرش قطع نخاع و دخترش پريشان احوال. حالا او رفته است. سراسيمگي زنش مهر تائيد اين ماجراست. خودم را مي بينم كه در گير و گرفت فلسفه اگزيستانسياليستي هايدگر غرق شده ام و ميان تاريكي بن بست مان قدم مي زنم. سقراط مي گفت فلسفه چيزي جز ژرف انديشي درباره ي مرگ نيست. خودم را مي بينم كه دارم حرفهاي هايدگر را زمزمه مي كنم. " انسان اگر ناگزير از مواجهه با مرگ نبود، وارد تفكر فلسفي نمي شد. "

خودم را مي بينم كه زير شلاق باران سبز بهار خيس مي شوم. هايدگر را مي بينم كه مي گويد: " من هرگز نخواهم دانست كه مرده ام. " و پارچه سياه آويزان شده بر سر در خانه همسايه مرگ را در برابرم مجسم مي كند. صداي آن مهاجر ساكن غربت هنوز در گوشم متراكم است. مي شنوم كه از آن سوي اقيانوس اطلس فرياد مي زند : " آدم توي گور هم نبايد نا اميد شود! " هنوز خيس بارانم كه تلفن زنگ مي زند. صدا مي گويد نسرين ظهيري را از " تهران امروز" اخراج كرده اند. چون معترض بود. چون ... چه فايده از هزار و يك چون و چرايي كه نوشتنش تكرار مكررات در عالم روزنامه نگاري است. باشد نااميد نمي شوم. مي گذارم اين طوفان سركش خستگي بيايد و برود. دوباره همه چيز روبراه مي شود. من نمي گويم حافظ است كه مي خواند: " يوسف گمگشته باز آيد به كنعان ...! " دلم مي خواهد بنويسم اما تلخي نمي گذارد. به حرمت بهار انگار بايد كه تلخ ننويسم. باشد دوست عزيز تلخ نمي نويسم. تلخ. نمي نويسم!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:42 |

از روزنامه تهران امروز آمدم بيرون. نه به همين راحتي كه مي خوانيد يا مي نويسم. خيلي سخت بود دل كندن از جايي كه براي تولد و رشد و رونقش متحمل هزينه هاي فراواني شده اي. سخت تر از آن همه رنج و ناراحتي كه براي تهران امروز كشيدم، جدايي از دوستاني بود كه به ديدن و صحبت شان معتاد شده بودم. خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه عليرغم جواني، شوق و ذوق و تشنگي سيري ناپذيري براي پيشرفت و اعتلاي روزنامه داشتند. و البته از آن سخت تر دوری گزيدن از دوستان بزرگواري بود كه در اين روزنامه يافته بودم. عزيزاني كه اهل دسيسه و نيرنگ نبودند. کسانی چون نسرین ظهیری و مریم خورسند. راستش دلم براي همه چيز آن روزنامه تنگ مي شود. دلم براي سرويسي كه ساخته بودم، براي تك تك خبرنگارانش سخت تنگ مي شود. دلم براي عليرضا جلائيان و بي خيالي هاي تمام نشدني اش، براي جواد عباسي و "باشه" هاي كشدارش، تنهايي و دندان قروچه هايش، شاهسمندي و خنده هاي انفجاري اش، رضايي و گريه هاي بي صدايش، ظهيري و نصيحت كردن هايش، و البته مريم خورسند و سكوت هاي پر حرفش، دلم براي سعيد افسر و لحظات پر اشتياق كشف يك خبر جنجالي، تنگ مي شود. راستش دلم براي همه آنها كه در تهران امروز هستند و بودند تنگ مي شود. يعني شده است. از همان لحظه اي تصميم گرفتم بروم. از همان لحظه اي كه جواب استخاره ام خوب آمد. اين بار البته نه دادي بود و نه فريادي. نه سر و صدايي. مثل بچه آدم تا آخرين روز سر كارم آمدم و در نهايت دوستي و صميميت خداحافظي كردم و رفتم. درباره دلايل رفتنم البته بعدها بيشتر خواهم نوشت.  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:39 |