تبليغاتX
تحریریه خاموش

 محمد علی (کلی) قهرمان افسانه ای بوکس جهان 17 ژانويه 65 ساله شد. نام او با دستيابی به مدال طلای بوکس در المپيک 1960 بر سر زبانها افتاد. پر حرفی و خود نمايی او در پيش از مسابقات مشهور بود. پیش از مسابقه ای ادعا کرد که حریفش آرچی مور را در راند چهارم شکست می دهد که پيش بينی اش درست از آب در آمد. 22 ساله بود که با در راند هفتم سانی ليستون، قهرمان جهان را شکست داد و برای نخستين بار به مقام قهرمانی دست يافت. يک سال بعد اين دو، بار ديگر مقابل هم قرار گرفتند. علی (با نام اصلی کاسيوس کلی سابق) در راند اول با ضربه ای ليستون را نقش بر زمين کرد. شش ماه بعد علی با پيروزی بر فلويد پاترسون، قهرمان سابق جهان در لاس وگاس نشان داد که قهرمان بلامنازع بوکس سنگين وزن جهان است.

او يکی از نمادهای جنبش ضد نژادپرستی در سالهای 1960 بود و حشر و نشرش با رهبران اين جنبش مانند مالکوم ايکس و مارتين لوتر کينگ نام او را خارج از دنيای ورزش هم مطرح کرده بود. در سال 1964 او با گرويدن به مذهب اسلام نام خود را از کاسيوس کلی به محمد علی تغيير داد.

محمد علی در سال 1967 به دليل مخالفتش با جنگ ويتنام از رفتن به ارتش سر باز زد که منجر شد مدتی از بوکس محروم شود و همچنين گذرنامه اش را نيز از دست دهد. علی تا سال 1971 مقام ديگری به دست نياورد و در آن سال بود که در مسابقه ای فرسايشی در نيويورک موفق شد بر جو فريزر غلبه کند و بار ديگر عنوان قهرمانی را از آن خود کند. در سن 32 سالگی در مسابقه ای که به "غرش در جنگل" مشهور شد، پس از هشت راند با ضربه کردن جورج فورمن، دنيا را حيرت زده کرد.

علی که از دوران طلايی خود فاصله می گرفت، تاج قهرمانی را در مسابقه ای به لئون اسپينکس واگذار کرد. اما در مسابقه ديگری موفق شد با شکست اسپينکس برای سومين بار عنوان قهرمانی را در اختيار گيرد. شکست پياپی او در مقابل لری هولمز و ترور بربيک دليلی شد که او نهايتا در سال 1981 برای هميشه از رينگ بوکس خداحافظی کند...

پس از بازنشستگی همچنان جايگاه افسانه ای او محفوظ ماند. او با وجود درگيری اش با بيماری پارکينسون همواره در مجامع عمومی ديده می شد. در سال 1996 علی مشعل المپيک آتلانتا را روشن کرد. او در سن 65 سالگی همچنان با عنوان "بهترين" شناخته می شود؛ عنوانی که در پيش از مسابقه ای بر خودش گذاشت.

                                                                                       منبع: بی بی سی فارسی

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 2:34 |

با انتشار شایعات مربوط به مرگ سه نفر از شهروندان تهرانی  ماجرای پیچیده آنفلوانزای مرغی وارد فاز جدیدی شد. پیش از این با معدوم شدن 2 میلیون و 500 هزارقطعه مرغ در استانهای کرمانشاه، آذربایجان شرقی و حتی استان تهران ماجرا رنگ و بوی جدی به خودش گرفته بود. بد نیست بدانید که همین دیروز 400 هزار قطعه مرغ در واوان سوزانده شدند. این را علاوه کنید به 30 هزار مرغی که در شهریار سوزانده شدند. دیروز بعداز ظهر بسیاری از مدیران مسئول روزنامه ها ماجرای مرگ این سه نفر را می دانستند و باز سکوت اختیار کردند و تنها روزنامه ای که این موضوع را مصرانه پیگیری می کند تهران امروز است. جالب اینجاست که دیشب جوابیه ای از طرف وزارت بهداشت برای ما رسید که خبر شیوع آنفلوانزای مرغی را تکذیب نمی کرد. فقط از ما می خواست که واقعیت را تحریف نکنید! از آن خنده دارتر حرفهای یکی از مسئولین وزارت بهداشت است که در پاسخ به سئوال ما موضوع را توطئه دشمن تلقی می کند!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 10:51 |

سال هاي اخير، خوانندگان ديگري نيز با مرگ خود خبرساز شده اند؛ سال 1380 «فريدون فروغي» پس از سال ها گوشه نشيني و خوردن خون دل بابت عدم صدور مجوز فعاليت، دق کرد و مرد. يک سال بعد، «فرهاد مهراد» بود که بعد از مدت ها دست و پنجه نرم کردن با مرض کشنده اش، در ميان بي توجهي مسئولان و پريشاني و سردرگمي هوادارانش، جان سپرد. سال بعد از آن هم نام «ايرج بسطامي» خواننده سنتي، در ميان فهرست بلند بالاي قربانيان زلزله بم قرار گرفت. بعد نوبت به سلطان جاز ايران، «ويگن» بود که با مرگ خود مجوز نوشتن از خود را به نشريات وطني داده و البته حالا مي شنويم که دارند مجوز انتشار آثارش را هم مي گيرند! اما از فروردين سال 1376 که «مازيار» چشم از جهان فروبست، تا به حال ديگر (خوشبختانه) شاهد فوت خواننده جوان ديگري نبوده ايم. جوان که مي گوييم، به نسبت آن چند خواننده ديگر است که پيشتر ذکرشان رفت. والا براي فروغي هم مرگ در سن 51 سالگي زود به نظر مي رسيد. مازيار (عبدالرضا کياني نژاد) هنگام مرگ 45 ساله بود و عبداللهي 37 ساله... (1) اما حكايت ناصر عبداللهي و مرگ زود هنگام او آنهم در شرايطي كه نه معتاد بود و نه اهل زياده روي در هر كار ديگري كمي غريب به نظر مي رسد. ثبت برخي از اظهار نظرها درباره اين خواننده خالي از لطف نيست:

 1- د‌ر حد‌ود‌ 4-3 سال پيش هفته‌نامه «ند‌اي جنوب» چاپ بند‌رعباس، د‌ر يك مطلب سه صفحه‌اي ماجراي د‌رگيري‌اش با ناصر عبد‌اللهي را شرح د‌اد‌؛ اين هفته‌نامه مد‌عي شد‌ كه د‌ر پي انتقاد‌ از عبد‌اللهي، وي د‌ر تماس با د‌فتر نشريه هرچه از د‌هانش د‌رآمد‌ه به مد‌يرمسوول آن نسبت د‌اد‌ه و تهد‌يد‌ به كشتن (!) هم يكي از تهد‌يد‌هاي طرفين بود‌ه است. ماجرا با پيد‌ا شد‌ن ناصر عبد‌اللهي د‌ر وضعيت بي‌هوش و د‌ر حالي كه كبود‌ي‌هايي روي بد‌نش به چشم مي‌خورد‌، شكل د‌يگري به خود‌ گرفت و جنايي‌تر شد‌! هرچند كه هفته‌نامه مذكور هنوز واكنشي د‌ر قبال اين مساله بروز ند‌اد‌ه اما بعيد است اين دو ماجرا ربط چنداني با هم داشته باشند. شما هم ذکر اين قضيه از طرف ما را به پاي يک پيش زمينه ژورناليستي براي هيجان انگيزتر کردن قضيه بگذاريد! (2)

 2- ناصر عبد‌اللهي پس از رفتن به كما، به بيمارستاني د‌ر بند‌رعباس منتقل شد‌. طي چند‌ين روز، سطح هوشياري او از 2 نهايتاً تا 5 و 6 رسيد‌؛ آن هم د‌ر وضعيت كاملاً ناپايد‌ار. پزشكان بيمارستان احتمال زند‌ه ماند‌ن او را حد‌اكثر بيست د‌رصد‌ د‌انستند‌. آن ها حتي د‌ر مقابل د‌رخواست نزد‌يكانش براي انتقال او به تهران مخالفت كرد‌ه و مسووليت عواقب آن را قبول نكرد‌ند‌. اين ماجرا چند‌ روزي اد‌امه يافت تا اينکه يكي از بستگان نزد‌يك ناصريا كه د‌ر تهران پزشك است، به بند‌ر رفته و توانست ظرف مد‌تي يكي - د‌و ساعته ضريب هوشياري او را تا 8 بالا ببرد‌. به اين ترتيب بود‌ كه همه براي انتقال او به تهران مجاب شد‌ند‌ و د‌ر نهايت پس از 14 روز بستري بود‌ن د‌ر بند‌رعباس، به تهران منتقل و د‌ر بيمارستان هاشمي بستري شد‌. (3)

 3- يكي از د‌وستان نزد‌يك ناصر عبد‌اللهي كه د‌ر مد‌ت بستري بود‌ن او د‌ر بند‌رعباس بالاي سر اوحاضر بوده، حرف‌هاي جالبي براي گفتن د‌ارد: د‌رباره شب حاد‌ثه توضيح مي‌د‌هد: «چون ناصر آهنگسازي، تنظيم و ... كارهايش را خود‌ش انجام مي‌د‌اد‌، 4-3 ماه بود‌ كه تا صبح بيد‌ار بود‌ و كار مي‌كرد‌ و صبح ها با قرص خواب مي‌خوابيد‌. شب حاد‌ثه به خاطر خستگي زياد‌ 4-3 تا قرص آرام‌بخش مي‌خورد‌ كه منجر به تشنج او د‌ر خواب مي‌شود‌. از طرف د‌يگر ناصر يك بيماري يرقان نهفته د‌اشته كه د‌ر كود‌كي يكي د‌و بار او را حتي تا پاي مرگ كشاند‌ه بود‌. شب حاد‌ثه به خاطر تشنج، كليه‌هايش از كار مي‌افتد‌. حرارت بد‌ن او بالا مي‌رود‌ و براي اينكه خنك شود‌ به حمام مي‌رود‌ تا د‌وش بگيرد‌. ناصر زير د‌وش بود‌ه كه هوشياري‌اش را از د‌ست مي‌د‌هد‌ و كبود‌ي‌هاي روي سر و بد‌نش به خاطر همين مساله است.»(3)

 4- با اين همه يكي ديگر از دوستان عبداللهي حرفهاي جالب تري مي زند: اين د‌وست نزد‌يك ناصريا، كمبود‌ امكانات بيمارستان بند‌رعباس را يكي از عوامل تشد‌يد‌ ماجرا مي‌د‌اند:‌ «چون پزشكان بيمارستان نتوانستند‌ ناصر را به موقع د‌ياليز كنند‌، يرقان كهنه عود‌ مي‌كند‌ و موجب تورم و كبود‌ي بد‌ن مي‌شود‌.» اما شايعات پيرامون علت اين ماجرا چه؟ اين منبع توضيح مي‌د‌هد‌: «خود‌ ما هم اولين فكري كه به ذهنمان رسيد‌ همين‌ها بود‌. بد‌ن كبود‌ و متورم او چاره‌اي جز اين باقي نمي‌گذاشت كه فكر كنيم او را زد‌ه‌اند‌ يا اتفاقات د‌يگر... اما تحقيقات تيم پزشكي نشان د‌اد‌ كه ورم بد‌ن اش به خاطر سمومي است كه د‌فع نشد‌ه و كبود‌ي‌ها هم مربوط به زمين خورد‌ن د‌ر حمام است. (4)

 5- يكي از مسوولين شركتي كه ناصر عبد‌اللهي كارش را با آن شروع كرد‌ و سپس به د‌ليل مسائل رخ د‌اد‌ه قطع همكاري كرد‌ند‌، د‌رباره شايعات پيرامون اين ماجرا مي‌گويد‌: «اگرچه ما با ناصر مشكل پيد‌ا كرد‌يم و چند‌سالي است كه هيچ ارتباطي باهم ند‌اريم، اما د‌ر اين كه او اهل د‌ود‌ و ‌آلود‌گي‌هاي د‌يگر نبود‌ هيچ شكي ند‌اريم و مطمئنيم كه شايعه "اوور د‌وز" کردن و امثال اينها از ريشه غلط است. هر چه باشد‌ ما سال‌ها با هم كار كرد‌يم و از ريز و بم زند‌گي همديگر خبر د‌اريم.» (5)

 طفلک ناصريا، جوان مرد. خيلي زود بود هنوز...

 پي نوشتها: 1– مزدك علي نظري، نشريه اينترنتي روز شنبه 9 دی 1385 {2006.12.30}

2،3،4،5 – مهيار رحماني ، همان

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 10:46 |
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 1:1 |

آيا ناصر عبدالهي مرده است؟ آيا در ماجراي مرگ او مسئله اصلي مردن به دليل مصرف بالاي مشروبات الکلی بوده است؟ آيا چنانكه در ميان عوام منتشر شده، ناصر عبدالهي در اثر مصرف بي رويه و غير متعادل مشروبات الكلي مرده است؟ يا اينكه واقعيت در مرگ اين خواننده محبوب و 36 ساله چيز ديگريست. آيا ناصر عبدالهي را نكشته اند؟

همه اين سئوالات و سئوالات بسيار ديگري از اين دست در ذهن بسياري از روزنامه نگاران اين روزها نقش بسته و مي گذرد. با اين همه پس از چندين و چند روز تحيق و پرس و جو و كنجكاوي، راز مرگ ناصر عبدالهي ديروز بر من برملا شد و نوشتنش در اين وبلاگ از آن جهت است كه اساساً بدليل پيچيدگي موضوع تقريباً هيچ روزنامه اي حاضر به چاپ آن نيست و من نيز به دلايل بسياري مجبورم در مجملي كوتاه اين حديث مفصل را بيان كنم.

راستش ناصره عبدالهي را مرده اند! ماجرا البته ريشه در سالهاي دورتري دارد. مرگ مشكوك اين خواننده ازاختلافات خانوادگي و تغيير مذهب عبدالهي سرچشمه مي گيرد. همينقدر مي توانم بنويسم كه عبدالهي به تازگي شيعه شده بود.

چند هفته پيش از مرگ عبدالهي در يك دعواي خانوادگي اين جوان رعنا را چنان مي زنند كه يكي از پاهايش از چند ناحيه دچار شكستگي استخوان مي شود و عبدالهي را رفقايش به هزار زحمت از آن مخمصه بيرون كشيده و به منزل مي رسانند و خانواده براي برنخواستن دعواهاي رايج قومي قبيله اي با خوراندن ديازپام هاي قوي سعي در خواب كردن و كاهش درد خواننده مشهور مي كنند. بي خبر از آنكه استخوان ران عبدالهي شكسته است و دچار عفونت استخواني شده است. مصرف بالاي ديازپام و سرايت عفونت به كليه ها و زخم بستر همگي باعث مي شود تا عبدالهي هر دو كليه خود را از دست بدهد و به كما برود و باقي را هم كه شما مي دانيد.

گرچه در ميان عوام و حتي برخي از همكاران مطبوعاتي چنين رايج شده كه او بدليل مصرف بالاي مشروبات الكلي آور دوز كرده!

  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 9:53 |

هر كسي به غذايي علاقه دارد و من عاشق ماكاروني و اسپاگتي هستم. براي همين هم هست كه از شنيدن خبر مرگ مخترع اين غذا ناراحت شده ام. به همين خاطر هم از همسرم خواسته ام كه امشب را به ياد آن بزرگوار شام ماكاروني بپزد!

« موموفوكا آندو» ابداع‌كننده تايواني تبار ماكاروني روز شنبه در اثر عارضه قلبي در سن۹۶  سالگي درگذشت. روزنامه اتريشي "استاندارد" روز يكشنبه در پايگاه اينترنتي خود درباره این آقا نوشت:

آندو در سال۱۹۵۸    اولين ماكاروني ابداعي خود راكه هم اكنون در سراسر جهان طرفداران بسياري دارد، به بازار عرضه كرد.به نوشته اين روزنامه، آندو آخرين بار چهارشنبه گذشته در شركتش واقع در "اوزاكا"ي ژاپن به مناسبت آغاز سال نو ميلادي در جلسه‌اي با مديران آن شركت يك بشقاب ماكاروني خورد.

او در سال  ۱۹۱۰در تايوان كه در آن زمان در اشغال ژاپن بود به دنيا آمد و در سال  ۲۰۰۵بازنشسته شد.

آندو پيش از آنكه در زمينه مواد غذايي به فعاليت بپردازد، فعال صنف پوشاك بود. به نوشته روزنامه‌هاي ژاپني غذاي ابداعي وي فصل جديدي را به تاريخ فرهنگ غذايي جهان افزوده است.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 12:22 |

مهرداد قاسمفر نرفته است!

پس از انتشار مطلب رفتن مهرداد خبر همسر گرامی اش طی تماس تلفنی رفتن مهرداد را تکذیب کرد و گفت مهرداد در شیراز بستری است. بدین وسیله رسماً از گافی که داده ام عذرخواهی می کنم. از همه. بویژه مهرداد و خانواده اش . آقاجان منبع خبر سوراخ بود. والسلام!

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:15 |

پشت ِسرفه های ِ خشک و خش دار ِِ دی ماه، میان برکت داغ ِ نان سنگکی تازه، بر تن زخم خورده زمستان خیره به آتش تنور ایستاده ام. با کلماتی که همراه من اند. خیابان تنهاست و آسمان عطسه می کند. به رقص موزون انگشتان چابک نانوای بی خیال خیره شده ام و خبرهای تلخ را یکی یکی مرور می کنم. خبر که چه عرض کنم! تو بگو زهر ِ مار. زهر ِ هلاهل. شنیده ام مهرداد رفته است. چند روزی است. قاسمفر را می گویم. چه بی صدا و مرموز. چه غریبانه و مهجور. ای لعنت به این ایام! حالا کجاست؟ چه می کند؟ همسر شیر زنش چطور؟ در به در کدام غربت فرو خورده اند؟ داد مهرش چطور؟

 

کجای کاری... چکاوک ِغمگین

در هیر و ویر ِ خرداد و خیال آسمان بودی

که پائیز پیر آمد و دامنه را درو کرد و رفت.(۱)

 

همین دیروز بود که بر سر یکی از خبرنگارهای تازه کار سرویس فریاد می زدم. از خبطی که کرده بود و خودش هم نمی دانست. نمی دانست کار روزنامه نگاری در این مملکت یعنی راه رفتن در میدانی پر از مین. نمی دانست که روزگار ِده ها نفر از بهترین روزنامه نگاران این سرزمین چطور دست خوش طوفانی ناخواسته و ناشناخته شد. نمی فهمید معنای توقیف و زندان و... را.

 

حواسم نبود

سرم بالای ستاره بود که دیدم شب است

دیدم آسمان پیدا نیست

پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت؟!(۲)

 

رقص بی صدای قامت ورزیده نانوا و شعله های تنور. سکوت ِ ساکت ِ زمستان سالخورده و پیر. و خاطرات ِ پَر بریده ی ِ من: نیک آهنگ کوثر، رضا اسدی ، روزبه بولهری ، بابک بانصیری ، مهرداد قاسمفر، مانا نیستانی، محمد تهوری و حالا... تا کی نوبت رفیق دیگری شود و کی نوبت تو و من!

 

سنگین و بی سئوال می وزد این اضطراب مدام،

نه دی، نه آذر، نه اردی بهشت

حتی بادهای خبرچین ِ خسته هم نمی دانند

ما چه بودیم

چه گفتیم

چه کشیدیم!(۳)

 

سر صبحی نماز شکر خواندم و زدم به یخبندان زمستان. خطر از بیخ گوشمان گذشت. حالا دخترک هر چه می خواهد گریه کند. بگذار گریه کند. بگذار مرا فحش بدهد و نفرینش بماند پشت سرم. چه باک؟ وقتی نمی داند یک کلمه ساده و مرده شور ِ« namana »چه زندگی ها را که به باد نداد و چه آرزوها را که ویران نکرد، همان بهتر که گریه کند. وقتی نمی داند روزنامه نگاری در این مملکت یعنی مرض، یعنی مصیبت.همان بهتر که گریه کند!

بگذار سیلی باد صورتم را سرخ کند. بگذار زمستان دلمرده باز هم بی وقفه سرفه کند. بگذار از سرما بلرزد باغچه و باغ. تمام این سرما را لاجرعه می بلعم. زمستان هرچه که هست باشد، زندگی هنوز مال من است. چه تیر بلا این بارهم از بیخ گوشمان گذشته است. از فردا بیشتر باید دست نوشته های بچه های سرویس را با دقت بخوانم. َدندم نرم. می خواستم مسئولیتی را قبول نکنم...

 

ما می مانیم

چکاوک پَر بریده به باد!(۴)

 

پی نوشت: ۱،۲،۳،۴ همگی اشعارمجموعه شعر « دعای زنی در راه که تنها می رفت » ِ سید علی صالحی است.      

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 23:32 |

« ما نمي رفتيم، جاده بود كه با دلهره و شتاب مي رفت به سمت پائين دست ها. به ته گود اين اطلس بي بانوي اطلس پوش. به جايي كه سطح ارتفاع زياد بود و ته گود از آن ارتفاع بلند به چشم كسي نمي آمد.

فرمان در دستان تو بود و ما را مي برد. به آن بيابان بي آب و چمن كه تمام سبزي اش را نهاده بود در چشمان درشت حنيفه. پيش تر مرا از لولوهايي ترسانده بودند كه در بيابان هاي بي بركت پرسه مي زدند. لولوهايي به شكل قاچاقچيان. به شكل اشرار، به شكل موجودات مرموز و پيچيده در شال هاي دراز كه جز چشمان خونرنگ و تفنگ هايشان پيدا نبود. انگاري هيچ كاري نداشتند جز كشتن و گروگان بردن ما!

من بايد مي رفتم و براي اين كه نگذارم ترس از لولوهاي كمين كرده چون باتلاقي همه اطمينان مرا ببلعد، با تو مي رفتم. تو تا قبل از قلعه گنج هم با من بودي. تمام راه را. جاده كرمان به بم را. جايي كه عبدالمالك ريگي دوازده آدم معمولي بچه و بزرگ را كشت و قرآن خواند و من درك كردم كه شيطان هم مي تواند قرآن تلاوت كند. آنقدر برايم از شقاوت لولوها تعريف كرده بودند كه پشت هر خر سنگ و چاله اي در بيابان چشمي خونرنگ با تفنگ اماده شليك مي ديدم. اما به راه ادامه دادم. چون تو با من بودي و من مطمئن بودم نبايد از اين لولو ها بترسم. و همين هم بود. چون به اجتماع گرسنگان كه رسيدم و دست هاي تنهاي « روزي » را ديدم و پاهاي « افسانه » و كفش هاي « مالك » و همزيستي تنگ مگس و آدم و گرسنگي را، دانستم از اين لولوها نبايد بترسم. از آن لولويي بايد ترسيد كه اين لولوها خود محصول آنند. لولوي وحشتناكي كه به شكل گرسنگي و مگس و بادهاي زار جنوبي كه جز مرض و نكبت نمي آورند.» ...

كاري به اين ندارم كه اولين شماره مجله مادران، چطور مجله ايست. براي من مهم اين است كه اسدالله مشايخي در آن گزارش نوشته. يكي از بازمانده هاي نسل جادويي گزارش نويسي دهه هاي 60 و 70. و اگر مجله اي چاپ شد كه در آن امثال مشايخي چيزي بنويسند، بايد خريد و خواندشان. حتي اگر تمام صفحات مجله به گرد پاي نوشته هاي اين گزارش نويس بزرگ نرسند. پيشنهاد من براي مجله اي كه در آن پژمان بازغي درباره مادرش حرف زده و مادرش درباره پژمان و نامش هم مادران است. خريدن و خواندن گزارش كسي چون اسدالله مشايخي است كه حالا ديگر دير به دير مي نويسد و وقتي مي نويسد، بيشتر از نوشتن جادو مي كند. درست مثل نوشته هايي كه در ابتداي اين نوشته خوانديد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 9:45 |

باشه من هم وارد بازی می شوم. به شرطی که اگر از نزدیک مرا دیدید از من نترسید!

۱. شاید کمتر از هفت سالم بود که برای تعطیلات آخر تابستان رفتیم فراهان. به اتفاق برادر و پسر دایی ام تو یکی از مزرعه های اطراف ده مادربزرگ مادری ام شروع کردیم به جمع کردن ملخ و آتش زدنشان. که در اثر یک شیطنت کاملاً کودکانه تمام گندم های یکی از مزارع را به آتش کشیدم. بدبختانه در اثر همین آتش سوزی علاوه بر مزرعه ، هیزم های انبار شده برای زمستان یک روستایی هم طعمه آتش شد. کل خانه طرف سوخت و چند گاوش مردند و زنش هم دچار حریق شد! هرگز در عمرم صدای ولولهء آتش و گرمپ گرمپش را فراموش نمی کنم. به خاطر این ماجرا چند شبی را هم در بازداشتگاه فرمهین گذراندم. بعدها با همین روستایی فامیل شدیم!

۲. شب عروسی ام با عکاس و فیلمبردار مجلس دعوایم شد و هر دو را از مجلس بیرون کردم. الان از بابت این کارم خیلی پشیمانم. وقتی همسرم آلبوم عروسی دیگران را تماشا می کند، من از خجالت آب می شوم و می روم توی زمین.

۳. بچه تر که بودم به اتفاق برادرم شبهای محرم را می رفتیم مسجد و رو دست عزاداران گلاب می ریختیم و آنها هم به عادت مالوف آنرا به صورتشان می مالیدند. یک شب تصمیم گرفتیم گلاب ها را با جوهر آبی پلیکان قاطی کنیم و وقتی چراغها را خاموش کردند بریزیم توسر و صورت مردم. بعد از عزا داری و روضه خوانی وقتی چراغها را روشن کردند، جماعت عزادار اول زد زیر خنده و بعد شروع کرد به فحش دادن و دست آخرم کلی کتکمان زدند و اگر وساطت روحانی مسجد نبود تیکه بزرگه مان گوش مان بود. از فردای آن روز دیگر مسجد محل راهمان ندادند که ندادند.

۴. کلاس پنجم ابتدایی بودم که از طرف مدرسه رفتیم اردو. برای آنکه خانم معلممان را بترسانم، پوست یک قورباغه را کندم انداختم تو جیب کاپشنش. طرف تا قورباغه را دید از ترس غش کرد.

۵. یکی از بدترین عادتهایم کتاب دزدی است. اگر کتابی را ببینم که بی صاحاب افتاده و بدردم می خورد حتماْ بلندش می کنم! 

از میترا خلعتبری ممنونم که مرا وارد بازی کرد. من هم محمد مطلق را وارد بازی کنم.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 20:37 |
Image and video hosting by TinyPic

من به شخصه نه مخالف ریش گذاشتن آقایانم نه موافقش. اصلاً هم نگاه ایدئولوژی زده ای به این موضوع ندارم.کما اینکه دیده ام انسانهای وارسته و موءمنی را که ریششان را از بیخ می زنند و بر عکس، جانماز آبکش های ریاکاری که با همین ریش چه ها که نمی کنند. گو اینکه بسیاری از خالص و خلّص های روزگارم هم بچه های موءمن و معتقدی بوده اند که تراشیدن ریش را حرام شرعی می دانستند. بماند که دوستی دارم که در توجیه نتراشیدن ریشش می گوید: « هر چیزی طبیعیش بهتره! » با این همه در ایام توقیف روزنامه ایران و در همان آغاز کار، به این امید که بعد از چند روز روزنامه رفع توقیف می شود، پیش عالم و آدم عهد کردم تا روزی که روزنامه رفع توقیف نشود ریشم را نمی تراشم. غافل از اینکه این ماجرا سر دراز دارد و حالا حالا قرار نیست رفع توقیفی صورت بگیرد.

اوایل کار اوضاع چندان بد هم نبود. خرداد بود و هوای معتدل تهران و ریش نو رسیده بی بخار! اما کم کمک این عهد و اتفاق دردسری شد که بیا و ببین. اول از همه گرما بود و تابستان و خارش صورت. دوم فحش و طعنه و لیچاری بود که گاهی برخی از مردم بارم می کردند. مثلاً اگر سوار ماشینی می شدم که نوار فلان خواننده لس آنجلسی را بلندگوهایش پخش می کرد، جناب راننده نگاهی به هیبت نتراشیده و نخراشیده ما می کرد و بعد صدای زنک را می کشید پائین و کلی فحش و فضیحت نثار ایام می کرد. یادم هست که چند باری که به سینمای فرهنگ درهمان ایام برای تماشای فیلم رفتم، کلی تیکه و نیش و کنایه از خانمها و آقایان تماشاگر نثارم شد که گفتنش از دور از ادب و نزاکت است.

تو خود روزنامه هم چو انداخته بودند که بعله! احمدک یا از اوضاع و احوال ترسیده، یا زده به تیپ مسجد و بسیج و این حرفها که میان مدیران بعدی جایی باز کنه و یا حواله آهن داره و وامی، چیزی برایش دست و پا شده. خلاصه که بلا روزگاری بود.

اتفاقاً توی این هیر و بیر ریش گذاشتن ما و نتراشیدن صورت، به مجلس عروسی دعوت شدیم در « ازنا » که از توابع استان لرستان است و چه عروسی! همان اول کار و با ورود به مجلس مردانه حضرات فامیل داماد که غریبه بودند و نا آشنا ما را با جناب عاقد اشتباه گرفتند و کلی حاج آقا بفرما، حاج آقا بفرما بارمان کردند و تحویل و میوه و شیرینی. تا اینکه گندش درآمد که بنده حقیر پسر عموی عروسم و هیچ کاره و آن همه تحویل گرفتن و تائید شدن تبدیل شد به اینکه ما را به دنجی پرت کردند مبتلا. تازه بعدش هم که شروع کردند به زدن و رقصیدن و ما مطابق معمول مشغول شدیم به عکس گرفتن و فیلمبرداری سر و صدا بلند شد که طرف اطلاعاتیه و چه و چه و چه!

با این همه از هیبت با ریش صورتم خیلی خوشم آمده بود و اصلاً بدون تعارف بگویم که رفته رفته دچار همان عوالمی شده بودم که بچه های پاک و موءمن اول این نوشته گرفتارشند. عینهو شخصیت پرستویی تو فیلم « مارمولک » که رفته رفته لباس روحانیتی که بر تنش بود هدایتش می کرد...

یادش بخیر! روزگار خوبی بود. با تمام سختی های دور و برش!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 6:37 |

در اخبار است

که چون عیسا (ع) به زمین آمد، بتان ِ روی ِ زمین، همه به روی اندر افتادند.

ابلیس بترسید، گِردِ جهان می گردید تا چه افتاد.به آنجا رسید که ولادتِ عیسا بود. فریشتگان را دید حوالی او ایستاده بودند...

چون روزی چند برآمد، جبرئیل مریم را گفت« این کودک را برگیر و با اهل بیتِ خویش بَر!...»

بیاورد مریم عیسا را به قوم ِ خویش.

اهل بیت او همه به گِردِ او درآمدند، تافته از َحمیّـت و ننگِ آن حدیث. گفتند « ای مریم، ای صِدیقه، به درستی که آوردی چیزی سخت نا َروا و منکرو سخت عجب. نبود پدر تو مردی بد و مادر تو بی سامان کاری. تو این از کجا آوردی؟»...

چون ایشان این سخن گفتند، عیسا ... به زبان ِ فصیح گفت: « من بنده ی خدایم. بداد مرا همه تورات و کرد مرا پیغامبری ... و درود باد از خدای بر من آن روز که بزادم و آن روز که بمیرم و آن روز که بر انگیزند مرا زنده.» ( تفسیر عتیق نیشابوری، ابوبکر عتیق بن محمد نیشابوری، معروف به سورابادی)

 از سر شب است که در ذهنم با خودم می گویم: گاه می شود که ما خود مسیح (ع) باشیم. آنگاه که بر نادانی خویش می گرییم و از تلخی دنیا به ماتمیم! ... میلادش گرامی. راهش استوار. که او پیامبر صلح بود و مهربانی.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 0:16 |

شب یلدایت بخیر آقای عبداللهی. ما را ببخش که چندان از مردنت ناراحت نشدیم ! آخر هر چه باشد یلداست و ُمردن تو بسیار بد موقع بود! ما را ببخش که بیشتر از دلمان به فکر شکم صاحب ُمردمان هستیم. به فکر شب چرانی و چله پرانی. تقصیر خودتان بود که عجولانه ُمردید! اگر مثلاً امشب به رحمت خدا تشریف فرما می شدید تیتر یک تمام روزنامه های فردا بودید. در این عصر کم خبری و بی خبری که از کمبود تیتر و سو تیتر و رو تیتر دچار یلدازدگی شده ایم مرگ دیر هنگام شما در این شب بی خبری می توانست سوژه خوبی برای برخی مرده خورها باشد که نیست! که شما زودتر به دریا زدید و رفتید. سر شبی به اتفاق عزیزی ترانه زیبای بهارتان را گوش می دادم و راستش سخت گریستم. تنها بخاطر یک سئوال که دائماً و بی رحمانه ذهنم را می خراشید: چطور ناصر عبداللهی؟ چطور این آوازه خوان 36 ساله؟ چطور؟ این همه فسیل آب روغن قاطی کرده ی بی مصرف در این مملکت هست، پس چرا شما؟ شب یلدایت بخیر مرد ساحل و دریا و شروه خوانی های جنوب. شب یلدایت بخیر؟ مانده ام حالا کی ترانه های محمد علی بهمنی را بخواند. با کدام صدا؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 1:25 |