تبليغاتX
تحریریه خاموش

چند وقتی بود که فرصت نوشتن در وبلاگم را از کف داده بودم. سوژه برای گفتن و نوشتن بسیار است اما روزگار غریبی را که این روزها تحمل می کنم کمتر در عمر 31 ساله ام داشته ام. ایستادن بر سر دوراهی ناشناخته ای که هر طرفش به مسیری مبهم و سرنوشت ساز ختم می شود. راستش این روزها در برابر خودم قرار گرفته ام. در برابر سئوال اساسی که بسیاری از ما روزنامه نگاران خواسته و نخواسته، به دلیل زیستن در سرزمینی شرقی و معلق میان دیروز و امروز،  بر سر مان می آید : ماندن یا رفتن؟ برای من این روزها مسئله این است. بقول شاملوی بزرگ « هاج و واج مونده مردد میون ماندن و رفتن » که البته تصویری دقیق و بی حاشیه از امروز من است. از یک طرف آغاز دوباره « ایران » و امید های فراوان برای فردایی خوبتر. و از طرف دیگر ایستادن در مقابل تصمیمی تازه. تصمیمی که با خنکای شیرین و لذت بخش آغازی که در اولین روزهای تولد یک روزنامه نو و تازه بر صورتت نواخته می شود، همراه است. خنکایی با همان رنگ و طعم یک صبح باران خورده پائیزی که برگها زردند و سرخ و آسمان آبی و بر قله دماوند لختی سفید نشسته و به شعاع پیکان تیزش در آسمان ابری کوچک و سفید هاله بسته است. باید اعتراف کنم که در اولین پائیز با متانت عمرم قرار گرفته ام. و همین کار مرا سخت تر می کند.شما هم برایم دعا کنید! روزهای سرنوشت سازی را می گذرانم. الهی به امید تو!  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 1:28 |

از ناراحتي هاي اين روزهايم ماجرايي است كه بر سر محمد مطلق رفته است. محمد مطلق را در ايام توقيف روزنامه شناختم. خونگرم و صميمي و فوق العاده بي ادعا. عليرغم آنكه شاعر است و شاعر مسلك اما هرگز از شعر و شاعري براي خودش دكان باز نكرده بود و مطمئنم كه از اين به بعد هم نمي كند. روزي را كه براي اولين بار با او آشنا شدم خوب به ياد دارم كه چقدر اصرار كردم در مورد آمدنت به روزنامه ايران عجله نكن و همشهري روزنامه بزرگي است و آنجا را بي گدار رها كردن و آمدن به روزنامه اي كه هنوز سرنوشتش روشن نيست و فعلاً ميدان جنگ ديگران است به خرجش نرفت كه نرفت. تا اينكه شد آنچه قرار بود بشود و آقاي اسلامي فراز سمت مدير مسئولي كنار رفت و تيم جديد در روزنامه مستقر شد. با اين همه مطلق مطمئن بود كه همچنان دبير ما مي ماند و هر چه اصرار كرديم كه لااقل برو و تكليف قراردادت را روشن كن باز هم با همان روحيه شاعر مسلكي و جدي نگرفتن دنيا و ما فيها زير بار نمي رفت . تا شنبه اين هفته كه گذشت و صبحي كه آمديم و ديديم بعله جا تره و بچه نيست! حضرات جديديه منتخبين خود را بر ما منتصب فرموده اند و محمد مطلقي كه تازه با او رفيق شده بوديم و ديگر بجاي آقاي مطلق « محمد » صدايش مي كرديم از سمت دبيري سرويس گزارش كنار گذاشته شده.

كاري به اين ندارم كه دبير جديدمان هم از خوب هاي روزگار است و مويي در آسياب روزنامه نگاري سفيد كرده و عزيز محترمي است. اما راستش دلم به حال محمد خيلي سوخت و بيشتر از آن به حال خودم كه روزنامه نگارم و در اين مملكت روزنامه نگاري يعني مصيبت! دردناك تر از اين نوع رفتار با محمد كاري است كه‌آقايان با او كرده اند و درست در همان روزي كه عذرش را خواسته اند با او قرار داد بسته اند و عنوانش هم در قرار داد « دبيري » است و خنده دار اينكه گفته اند تو با همين سمت دبيري بشين تو سرويس گزارش و تحت نظر آقاي قطبي كار كن! حالا آقاي قطبي كه البته بزرگواريست اما ترسم اين است كه در دوران آقاي اشتهاردي هم تغيير و تحولات ديگري رخ بدهد و تا بياييم به ايشان خو بگيريم اتفاق مشابهي هم براي ايشان بيافتاد.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 13:44 |