تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

امشب شب قدر است. شب قرآن و علی ( ع ). شب سر به سر دلدار بودن. شب پرواز بال و پر فرسوده ی افتاده در دام فلک. شبی که در آن بی نیازی های عشق به هیچت می خرد. نقد حیرتخانه ی هستی به قول بیدل امشب است. امشب اگر بیدار ماندی و دلی به اشک سپردی مطمئن باش که رندی و بردی. وگرنه الفاتحه! امشب را می توان یک شرر به خود آتش زد و چراغ شد و گرنه کرکره ها را باید پائین کشید. دلم می خواهد امشب شما را میهمان شعری از بیدل دهلوی کنم. می گوید:

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای زفرصت بی خبر! در هرچه هستی زود باش

زیب هستی چیست غیر از شور شوق و ساز عشق

نکهت گل گر نه ای، دود دماغ عود باش

راحتی گر هست در آغوش سعی بیخودی ست

یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب آلود باش

مومیایی هم شکستن، خالی از تعمیر نیست

ای زیانت هیچ! بهر دردمندی سود باش

نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست

ای عدم! نامی به دست آورده ای موجود باش

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 3:38 |

·    ساعت از یازده شب گذشته که تلفن زنگ می خورد. گوشی را بر می داری و عزیزی از آن سوی دنیا پشت خط است. سلام و علیک و حال و احوال. زبانت چیزی دیگری می گوید و دلت چیز دیگری و ذهنت دارد برمی گردد به عقب. به پائیزهای چند سال پیش و سراشیبی باران خورده خیابان پاسداران و شیطنت و ساندویچ و هات داگ و جوانی. باز هم عقب تر می روی. می رسی به خنده های بی دغدغه و خلوت های مگو. صدا هنوز با تو حرف می زند. فکر می کنی که لاغرتر شده است. فکر می کنی که ته هجای کلماتش کمی دلتنگی ناخن می زند. فکر می کنی که صدا هم با تو به مضراب مضارع دچار شده است. با این همه زبان راه دیگری می رود. راه تعارف و کنایه و استعاره.

·    تلفن قطع می شود و صدا نیامده می رود. مثل همیشه. دیر آمده و زود رفته است. حالا به اکنون پرتاب شده ای. با همان مضارع استمراری مکرر. نمی فهمی چطور ساز به دست شده ای. چطور در خود فرو رفته ای. چطور زده ای زیر آواز:

باده ندارم که به ساغر کنم

گریه کنم تا مژه ای تر کنم

نیست کسی داد رسِ هیچکس

رعد نیم، گوش کرا کر کنم

حسرت دیدار نیاید بشرح

تا به کجا آینه دفتر کنم

 

·    شب از نیمه گذشته است و زن و بچه ات در خواب غوطه می خورند. پشت پنجره ماه بریده و دیوار زندان را تماشا می کنی. و روزگار سالخورده ای که مرده است. با خودت می گویی: چه پائیز مزخرفی است این روزها. نه بارانی. نه ابری. درختها زرد نشده می میرند.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 7:17 |

1-    یک نفر دهن دره می کرد، دوستش گفت: « حالا که دهنت باز است، حسن آقا را هم صدا کن! »

2-    در غیاب نویسنده، باد از پنجره به درون خزید و یک دسته کاغذ از روی میز برداشت و ریخت زمین.

روی کاغذها مقاله ی کوبنده و موثری نوشته شده بود. غریبه ای وارد اتاق شد. یکی از کاغذها را برداشت و خواند. چیزی نفهمید. یکی دیگر از کاغذها را برداشت و خواند. باز هم چیزی سر در نیاورد. ابروها را در هم کشید و بیرون رفت.

ماشین دوخت ( منگنه ) که روی میز نشسته بود، به کاغذهای پراکنده گفت: « شما این طوری به هیچ درد نمی خورید. » یکی از کاغذها گفت: « شما چه کاره اید که ما را نصیحت می کنید؟ »

ماشین دوخت گفت: « ما برای وصل کردن آمدیم ! »

کاغذها چون کاغذهای خوبی بودند، حرف او را قبول کردند. ماشین دوخت، همه ی آنها را به ترتیب روی هم دوخت. باز همان غریبه وارد اتاق شد. این دفعه همه ی کاغذها را یک جا و به ترتیب مطالعه کرد و به فکر فرو رفت...

                                                                                   تهران- 7/12/52

                                                                                      

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 6:25 |

دیروز بیژن مقدم مدیر مسئول فعلی روزنامه جام جم و سرپرست اسبق روزنامه ایران را دیدم. باورم نمی شد که اینقدر گرم با من حال و احوال کند و همان آغاز گفت و گو پرسید: « از تحریریه خاموش چه خبر؟ »بعد گفت: « حالا دیگر باید نامش را تحریریه روشن بگذاری. » حقیقتش از اینکه یک مدیر مسئول آنهم مدیر مسئول روزنامه ای مثل جام جم، وبلاگم را می خواند کلی ذوق کردم. باورم نمی شد کسی مثل بیژن مقدم سری هم به وبلاگ خبرنگار درجه سه ای مثل من زده باشد و این برایم مایه افتخار است. یادم آمد که در اولین مطلبم در همین وبلاگ از بیژن مقدم نوشتم و اخلاق گرایی اش. مطلبی که البته به مذاق خیلی ها خوش نیامد و مرا متهم کردند به اینکه چرا ندانسته و ندیده از او تعریف و تمجید کرده ای. هرچی هم می گفتم آقا جان این نظر من است درباره این آدم، شما چرا تخطئه می کنید کسی زیر بار نمی رفت. آن روزها روزهای نخست توقیف ایران بود و هنوز خیلی ها سرشان داغ. حتی یکی از مدیران شیک پوش موسسه یکباری که در آسانسور با هم تنها شدیم به طعنه مرا صدا می زد: چطوری آقای بیژن مقدم اخلاقگرا! نمی خواهم این بحث را بیشتر بشکافم. چون می ترسم دوباره همان هجمه ها شروع شود. گرچه که خیلی ها در آخرین روزهای توقیف بارها و بارها بودن و ماندن بیژن مقدم را آرزو می کردند. بگذریم. با این همه دیروز هم دوباره به من ثابت شد که بیژن مقدم به رغم تمام اختلافات فکری که ممکن است با هم داشته باشیم فردی است اخلاقگرا. برای تشریح این موضوع هم دلایل خودم را دارم که اینجا جای طرحش نیست. تنها یک مورد آن دست خطی است از او که به یادگار آن را نگه داشته ام برای خودم که برایم ثابت می کند بیژن مقدم خیلی به اخلاق و رعایت اصول آن احترام می گذارد. ماجرا به گزارشی بر می گردد که من به دستور مستقیم خود او از مکان و ماجرای مهمی تهیه کردم و با آنکه هیچ کدام از نظریات او را گزارش برآورده نمی کرد اما او خیلی انسانی و اخلاقی با این موضوع برخورد کرد و در یادداشتی که برایم در صفحه اول آن گزارش نوشت توضیح داد که چرا گزارش مذکور را چاپ نمی کند. تنها خبرنگاران حرفه ای و با تجربه می دانند که انجام چنین عملی از سوی سرپرست موسسه عریض و طویلی مثل ایران چقدر پایبندی به اصول اخلاقی و رعایت آنرا می طلبد. برای درک اهمیت این کار بیژن مقدم کافیست نگاهی داشته باشیم به برخوردهای کلنگی مدیرمسئولان قبلی روزنامه وقتی که مطلب و نوشته تان به مذاقشان خوش نمی آمد و آنرا برخلاف منافع خود می دیدند. یادم نمی رود هیچ گاه ماجرایی را که پس از انجام یک گفتگوی چالشی با استاندار استان کردستان در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی و چاپ متن آن در ویژنامه اقتصادی روزنامه ایران در زمان مدیر مسئولان قبلی روزنامه بر سرم رفت. مصاحبه ضبط شده ای که در خصوص قاچاق کالا بود و پس از چاپ آقای استاندار به راحتی آب خوردن تمام گفته های خودش را تکذیب کرد و مسئولین روزنامه بدون آنکه اصلاً از من توضیحی در این باره بخواهند چند ماهی مرا در تحریریه بیکار کرده بودند و حیران و سرگردان تنها صبح روزنامه می آمدم و کارت می زدم و آلاخون و بالاخون تا شب سر می کردم و خداحافظ شما. وقتی این دو خاطره را کنار هم می گذارم هرگز نمی توانم اعتراف نکنم که بیژن مقدم فردی اخلاقگرا نبود. گرچه منتقدین این حرف، می گویند اگر بیژن مقدم حکم مدیر عاملی و مدیر مسئولی ایران را داشت ما را حتماً قلع و قم می کرد. با این همه من از خودم می پرسم چطور می شود درباره فردی بر اساس رفتاری که ممکن بوده در آینده از او سر بزند و هنوز و هرگز سر نزده است به این راحتی قضاوت کرد؟ نکته آخر اینکه من مطمئنم اگر بیژن مقدم مدیر عامل و مدیر مسئول روزنامه ایران می ماند هرگز و هرگز چنین بلای خانمانسوزی بر سر روزنامه و تحریریه و خبرنگارانش نمی آمد و هرگز و هرگز این روزنامه به حال و روز امروز دچار نمی شد.  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 0:16 |

هوس کردم چیزی بنویسم. نه درباره تو یا خودم. درباره عشق. آره عشق. زده به سرم که بنویسم خوش به حال اونها که عاشقند. آره عشق. همین عشق های کوچه بازاری. همین عشق های صدتا یه غاز. همین عشق های تاتوله خورده و خیس مرده از باران. همین عشق های آب دوغ خیاری. همین دوستت دارم های پاچه ورمالیده. ترانه های باسمه ای. ور رفتن با کلمات و تِرِکمون واژه ها. دلم تنگ می شه وقتی می بینم جوونای امروزی اینطوری دربدرهم شده اند. دلم برای عشق های پنهان و خیالی و مالیخولیایی خودم تنگ شده. از خودم می پرسم چه فایده آنهمه شرم و سوتی! چه فایده آنهمه پنهان کاری. بعد دلم می گیره. از خودم. از سادگی های ابلهانه ای که داشتم. وقتی با خیال نگاهی شبی را تا صبح سر می کردم. وقتی از نگاه های روبرو می ترسیدم و به همان دزدانه های بی خودی بسنده بودم. آره دلم تنگ شده. برای حماقت های سرخورده ی خودم. برای بغض کردن های دم به دم. برای آن روزها دلم تنگ شده است. دویدن های شبانه. ترسهای بچگانه. دلم می خواست مثل خیلی از این امروزی ها همینطور پُرو پُرو می رفتم و هر کاری دلم می خواست می کردم. حیف از من ونسل من. حیف!

کاش می شد برگشت. به راه دبیرستان و مدرسه.به ایستادن های پیاپی و بیقراری های شرم زده. کاش می شد برگشت. به قهقهه های نم خورده و تب کردن های بی بهانه. کاش می شد دوباره بغض سر راهم سبز شود. کاش می شد دوباره ترسید. کاش می شد دوباره دلتنگ شد. حیف از من و نسل من که همیشه نرسیده بریدیم. نیامده رفتیم. حیف از من و نسل من. که همیشه دیر رسیدیم. حیف!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 10:10 |

بله! حقیقت دارد. خبر رفع توقیف روزنامه ایران که حتی خبرگزاری فارس و وزیر دادگستری هم آن را با آب و تاب فراوان اعلام کردند نشان از خیلی حقایق پنهان دارد. اول اینکه تا رئیس جمهور محترممان در نیویورک و در مقابل سئوال خبرنگار بخش فارسی VOA به کنایه از توقیف تنها رسانه اش سخن نگفت کسی برای بازگشایی روزنامه تعجیل نکرد و این خود طرفه حکایتی است که بعدها بیشتر درباره اش خواهند نوشت. دوم اینکه قاضی محمد خانی زمانی رأی را اعلام کرد که تصمیم گیری های نهایی بنا به گفته های همین خبرگزاری فارس در مورد تغییر مدیران خبرگزاری و تعیین مدیر عامل روزنامه صورت پذیرفت. و این نیز طرفه حکایتی است. چه در ایام توقیف هر زمان که از احمد خادم المله در خصوص اختلافات روشن تر از آفتابش با وزیر محترم ارشاد سئوالی می شد ایشان وجود چنین اختلافاتی را تکذیب می کردند و همین ماجرا را وزیر محترم ارشاد نیز در برابر سئوال خبرنگاران مطرح می کرد. سومین نکته ی این بازگشایی چهار ماه بیکاری و تحمیل میلیاردها تومان ضرر به شاکله اقتصادی روزنامه و جیب خبرنگاران و 7 هزار کارمندی بود که جملگی نه از سر عدالت اتفاق افتاده بود که از سر سیاست رخ می داد و جنگ قدرتی که همواره از آن گفتم و نوشتم. و حالا وقتی متن حکم قاضی شجاع این پرونده که نامش در تاریخ خواهد ماند را می خوانیم متوجه می شویم که به قول مهرداد قاسمفر تمام ماجرا تنها یک سوءتفاهم بوده است. سوءتفاهمی که خیلی زودتر از اینها می توانست رفع شود و این همه خانواده و خانوار معطل نان شب خود نماند و خون دل بیهوده نخورد. از همه دردناک تر ماجرایی است که بر سر مهرداد و مانا رفت. 3 ماه تحمل بدترین شرایط در زندان به خاطر سوءتفاهمی که مستمسک خیلی از ماجراها شد. البته این میان کسانی هم هستند که سود فراوان بردند. آنها که با قربانی کردن این دو تن و جان به لب کردن ما به مقاصد و اهداف بلند بالای خود دست یافتند. اما شاید روزی در محکمه تاریخ کسی از آنها بپرسد: فلانی آیا واقعاً ارزشش را داشت؟ وقتی نوه ها و نتیجه های من از من درباره علت توقیف 4 ماهه بزرگترین و پرتیراژترین روزنامه ایران در اوایل دهه 80 بپرسند مطمئناً خواهم گفت: دلیل توقیف روزنامه ای به این بزرگی چیزی جز دعواهای پنهان سیاسی نبود. دعوایی که از ابتدا هم معلوم بود چه کسانی قربانی آن خواهند شد.   

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 8:30 |

چهار ماه گذشت. چهار ماه! چهار ماه از سکوت و خاموشی مان گذشت. چهار ماهی که هر روزش را تحریریه خاموش خون به دل بود و خاک به سر و آه به لب و اشک به چشم. و حالا پائیز و مهر و رمضان. چهار ماه از بی خودی هایمان می گذرد و بی خودی هایمان شمار ندارد. چهار ماه گذشت و عاقبت دانستیم که برای ما جماعت قلم عدالت مُرده است. چهار ماه گذشت و عاقبت دانستیم مرغ ما، پرواز، جز در دام نتوانست کرد. چهار ماه گذشت و تازه دانستیم که « بیگناهی یوسف ما را به زندان » برده است. می دانم که این چهار ماه را شاید چهل ماه دیگرهم افاقه نکند. می دانم که روزگار مان صعب تر از این هم خواهد شد. می دانم که در رگ ایام ما پائیز تنیده تر از همیشه به ریشه می زند. تنها نمی دانم که عدالت تا کی و تاکی به مدالهای شجاعتی که خود برای خود تقدیم می کند دلخوش خواهد ماند. تنها نمی دانم که این پائیز پر ادعا فردا را با نعش ستارگانش چه خواهد کرد! کاش لااقل این خداحافظی پوسیده را کمی باران بزند به برگ!

 

و من خاک خواهم شد

در تناوب مرگ

سال ها، ماه ها در هوای تناوبی برگ ها

هفته ها و این روزها.

 

                                                        « بیژن نجدی »

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 23:5 |