تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

تمام امیدهایم برای بازگشایی روزنامه با بازگشت رئیس جمهور از آذربایجان به باد فنا رفت. تو گویی زندگی مان به قول قاسمفر « تاب خوردن سیبی » است « بر مدار حماقت !». دیشب با همسر مهرداد تلفنی حرف می زدم. مثل من امیدوار بود که با بازگشتن رئیس جمهور فرجی بر کار روزنامه حاصل شود و بی فایده . از مهرداد می گفت و مانا. از حقارتهایی که به هر بار ملاقات همسرش باید تحمل کند . می گفت در همین ملاقات ها با همسر « موسوی خوئینی » آشنا شده است . خدایا مگر مهرداد و مانا چه کرده اند ؟ جرمشان چه بوده ؟ که این چنین خانه و خانواده شان مکافات می کشند. تو که می دانی مقصر اصلی کیست ؟ نمی دانی ؟!

روزگار بدیست این روزها. روزگار « بدی » است این روزها.  روزگار دیدن و دم بر نیاوردن. دانستن و خفقان گرفتن. از ترس هزار مکافات ندیده و نرسیده. گرچه شاید این ایام صعب مزد ترسی است که دیگران دارند و جورش را ما می کشیم. روزگار زخم خوردن و دم برنیاورد. روزگاری که بر مدار حماقت کسانی می چرخد که ککشان هم از این همه رنج و مصیبت آدم های فرهنگ و قلم هم نمی گزد. چرا بگزد ؟ طرف کارش را که دارد و ریاستش را هم که می کند.

بقول سعدی مانده ام که : « غم زمانه خورم یا فراق یار کشم / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم » داریوش هم البته مشغول خواندن است و نمی دانم این همسایه محترم از کجا فهمیده که من دلم بدجور گرفته که صدای ضبطش را این چنین بلند کرده :

برادر جان دلم تنگه

از این تکرار بیهوده دلم تنگه

 

همسر مهرداد قاسمفر از اضطراب حکم سنگینی می گفت که ممکن است برای مهرداد و مانا ببرند. یاد دادمهر افتاده ام و شیطنت هایش. دخترم را می بینم که در بسترش خوابیده. و همسرم که سرنمازهایش گریه می کند. چند نفر از بچه های تحریریه حال و روز ما را دارند ؟ آیا اصلاً برای آقایان به اصطلاح عدالت طلب و عدالت محور که مهر ورزی با بندگان خدا را سر لوحه کارشان قرار داده اند این چیز ها مهم است ؟

داریوش از خواندن دست بر نمی دارد :

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده

دلامون جای غمه لونه درده

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 1:58 |

هرجايي كه رفتم و با هركس كه صحبت كردم از توقيف روزنامه ايران متاسف مي شد . حتي در صحبتي كه با يكي از به اصطلاح پان تركيست ها داشتم ، او هم از توقيف روزنامه دلخور بود و مي گفت براي ما توقيف هر نشريه اي ناراحت كننده است ، چه برسد به روزنامه پر خواننده اي مثل روزنامه ايران . گرچه بسياري از مردم آذربايجان توقع رفتار مناسب تري را از دست اندر كاران روزنامه ايران داشتند . مثلاً يكي از آنها از من مي پرسيد اگر عذرخواهي روزنامه از مردم آذربايجا تيتر يك روزنامه مي شد چه اتفاقي مي افتاد ؟ آيا براي مسئولين روزنامه اشكالي داشت كه براي چند روزي داوطلبانه خودشان روزنامه را به احترام مردم آذربايجان تعطيل مي كردند ؟

 

من البته نمي توانم در مقام پاسخ گويي به اين سئوالات برآيم . اما به نظر مي رسد كه خواسته هاي مردم آذربايجان لااقل در اين باره چنان غير منطقي نيست . وقتي با مردم بازار تبريز درباره جريانات پيش آمده حرف مي زدم آنها بسته شدن روزنامه را غير عادلانه مي دانستند و مي گفتند : متاسفانه اين بار هم مسئولان پي به خواسته اصلي و واقعي ما نبردند . » حرف اصلي آنها اين بود كه چرا از ابتداي انقلاب تاكنون هيچ سرمايه گذاري چشم گيري از سوي دولت و حكومت در منطقه صورت نگرفته و چرا بايد در استاني كه ايران زمين اين چنين به آن مديون است فقر و بيكاري حرف اول و آخر را بزند ؟ چرا دولتهاي پيشين از انجام هرگونه سرمايه گذاري كلان در امر اشتغال جوانان استقبال نكرده اند .

 

اغلب مردم آذربايجان بر اين باورند كه حق آنها بيش از اينهاست و در اين باره حق كاملاً با آنهاست . از هر نظر كه بررسي كنيم متوجه مي شويم كه مردم منطقه آذربايجان دين بسياري بر گردن ايران و ايراني دارند و ناديده گرفته شدنشان ، پيش از همه ظلم بزرگي به ايران و ايراني است  .

 

استقبال مردم آذربايجان از رئيس جمهور معاني بسياري براي هر اهل خردي داشت و هر كس كه كمي نكته بين باشد متوجه مي شود كه بر خلاف تصور بسياري مردم اذربايجان مشكلي با ايران و ايراني بودن ندارند و مشكل اصلي آنها جدايي از ايران نيست و مشكل اصلي آنها كم توجهي دولتهاي گذشته با اين خطه از ميهنمان بوده است و گله گي اصلي آنها مشكلات اقتصادي و بيكاري و فقريست كه گريبان بسياري از خانواده هاي ابرومند آذري را گرفته است . شايد گفته شود كه اين مشكلات تقريباً در تمام مناطق ايران وجود دارد و مشهود است . اين حرف درستي است اما نبايد فراموش كرد كه منطقه آذربايجان بطور بالقوه داراي امكاناتي است كه در بسياري از مناطق ايران نظريش وجود ندارد . زمينهاي كشاورزي حاصلخيز . آب فراوان . بارندگي بسيار . همجوتري اين استان با چند همسايه شمالي و مسئله ترانزيت كالا و مسافر ، جاذبه هاي توريستي بي نظيري چون كندوان و مناطق اكوتوريستي استان و ... از جمله داراييهاي استان آذربايجان شرقي است كه نظيرش را در كمتر جايي از ايران مي توان يافت . با اين همه سهم اين مناطق از سفره بركت ايران تقريباً نزديك به صفر بوده است و همين موضوع مردم آذربايجان را به شدت متاثر كرده است .

 

در اين بين البته نبايد از تلاش پان تركيست ها براي تحريك و تهييج مردم به آساني گذشت . در واقع انها با استفاده از ضعف هاي مديريتي موجود در عرصه مديريتي كشور از هر فرصتي براي ابراز وجود و گرفتن راي از مردم پاك دل آذربايجان استفاده مي كنند و ظاهراً مسئولان هنوز هم كه هنوز است موضوع شيوع و گسترش پان تركيسم را در اين مناطق دست كم گرفته اند . براي مثال يكي از اهالي تبريز به من برنامه اي را از ماهواره نشان داد كه مختص پان تركيست ها بود . در اين كانال ماهواره اي بارها و بارها اتهامات پوچ و توخالي به مسئولان نظام زده مي شد كه باورش ناممكن است . اين درحالي است كه رسانه اي تصويري ما و بويژه صدا و سيما تقريباً در برابر چنين برنامه ها و كانالها و شبكه هايي منفعل عمل مي كند و چندان آذري زبانها را جدي نمي گيرد . حال آنكه مناطق آذري نشين ما سرشار است داستانها و حماسه هاي شنيدني و خواندني كه ساختن و پرداختن هر كدام از آنها به تنهايي مي تواند بسياري از توطئه ها را خنثي كند . با اين همه تلاش چنداني را ما لااقل در اين چند ساله اخير از سوي اين رسانه و ساير رسانه ها شاهد نبوده ايم و اين موضوع بسيار دردآور است .  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 14:26 |

اينجا آذربايجان است . سرزمين نور و رنگ و آبادي . سرزمين گندم و آب و خورشيد . سرزمين بادهاي بهاري به چله تابستان . جغرافياي شور و شعور و اشتياق . اشتياق به بودن . ميل به زندگي . جاودانگي . وارد تبريز كه مي شوي هنوز هوا هواي مشروطه است . صداي سم اسبان است انگار كه در ذهنت ريتم گرفته اند . سواران مشروطه . ياران ستارخان و باقرخان . به بازار تبريز كه مي رسي صداي تاريخ را مي شنوي كه هنوز از خانه مشروطه و اروسي هاي رنگ به رنگ و سرخ و كبودش به گوش مي رسد . و ستارخان همچنان با قامتي به استواري تاريخ ايستاده است و تو را نظاره مي كند . تبريز شهر تاريخ است و مردمش بوي ايران را مي دهند و ايراني جماعت به تبريزش مي نازد و بايد بنازد كه اينجا ارزشها و هنجارها هنوز بر مدار مردي و مردانگي مي گردند.

اينجا آذربايجان است . سرزمين گندمزارهاي بي پايان . رودهاي هميشه جاري و مردمي به پاكي دشت و بزرگواري خورشيد . سرزمين درختان به فلك رسيده تبريزي . با برگهايي كه بازيچه باد و سرسپرده خورشيدند . كشتزارهاي بي كران . و كشاورزاني همه مشغول . كاشت و داشت و برداشت در آذربايجان خلاصه مي شود . سرزمين بابك خرم دين و اساطير جاودان . زادگاه زرتشت . موطن مشروطه و مقاومت و ايستادگي . آذربايجان را بايد به حق تاج ايران دانست . عتيقه اي مانده در دوران . ميراث هزاران ساله پدرانمان . تبريز . سرزمين مشروطه

همان كلام آغازين رئيس هتلي كه ميزبان ما بود تمام اضطراب هاي بيهوده مرا از رسيدن به فراموشي سپرد . مردي به قامتي كاملاً معمولي . با لبخندي از روي صداقت . وقتي پرسيد از كجا مي آيي و گفتم تهران ، وقتي با خنده گفت خوش آمدي تمام اضطراب و وحشتم به اميدواري و صميميت بدل شد . ماجرا از نوشتن نام روزنامه ايران بر روي كارت شناسايي هتل آغاز شد و لاك گرفته شدنش توسط رزوشن و اصرار من بر اين كه مگر روزنامه نگار روزنامه ايران بودن به اشكالي دارد و ورود رئيس مهربان هتل به مجادله مان و اينكه : « حق با اين آقاست . مگر اشكالي دارد كه از روزنامه ايران آمده اند ؟ اينها عزيزان منند . قدمشان سر چشم . مگر نگفته اند كه آذربايجاني ميهمان نواز است ؟! » و خودش با دستان خودش روي كلمه لاك گرفته شده روزنامه ايران دوباره با خودكار نوشت « روزنامه ايران »

 از فحواي سخنان خبرنگار روزنامه ايران مي توان فهميد كه مردم آذربايجان مشكلي با روزنامه ايران ندارند و مشكلشان بي تدبيري هاست . مثلاً اينكه چرا مسئولان استانداري با آنها برخوردي محترمانه و از روي ادب نداشته اند و چرا لااقل خود استاندار در اين ماجرا مدبرانه عمل نكرده است . تقريباً تمام كسانيكه من با آنها صحبت مي كردم از نبودن روزنامه ايران دلخور بودند . چنانكه وقتي با چند كيوسك دار صحبت مي كردم از من مي پرسيدند : « روزنامه ايران كي باز مي شود ؟ » براي بسياري از آنها نبودن روزنامه ايران در ميان ديگر روزنامه ها ناراحت كننده بود . يكي از كيوسك داران مي گفت بيشترين مخاطب را در ميان روزنامه ها ، روزنامه ايران داشت و بسياري از مردم تبريز و آذربايجان به اين روزنامه عادت كرده اند و از اينكه روزنامه ايران ديگر چاپ نمي شود به شدت متاسف و متاثر بودند . ( بد نیست نگاهی هم به مطالب سیامک قاسمی دریاره آذربایجان و نگاه مردمش به مسئله دستگیری مهرداد و مانا بیاندازید .)

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 15:39 |

این چند روز را تبریز بودم . آذربایجان . جغرافیای سبزی و زیبایی و بادهای خنک و پائیزی به میانه تابستان . اینجا خبری از بحران گرمایش زمین نیست . اواخر تیرماه است و من از سرمای هوا می لرزم . از تبریز بنویسم که بسیار زیبا تر و منظم تر از تهران است و مشهد و خیلی از شهرهای بزرگی که دیده ام . تبریزی ها تعصب خاصی بر شهر و دیارشان دارند و تمام سرمایه گذاری های مهم را خود مردم تبریز در این شهر انجام داده اند نه دولت . باور نکردنی است این همه زیبایی . این همه سرسبزی . این همه رنگ و مردمی پر شور . مردمی مهربان و دوست داشتنی . وقتی قرار شد کارت میهمان هتل را پر کنم ، نوشتم روزنامه نگار روزنامه ایرانم . رزروشن خیلی سریع نام روزنامه را لاک گرفت . پرسیدم چرا ؟ گفت : « نمی خواهم کسی اذیتت کند .»  اما رئیس هتل به میانه آمد و گفت : « چه کسی می خواهد اذیتشان کند ؟ این عزیزان میهمان من هستند . پس حرمت میهمان چه می شود ؟ مگر نگفته اند که آذربایجانی ها غریب نوازند ؟ »خودش خودکار را گرفت و نوشت روزنامه ایران . بعد به آرامی گفت : دلم برای روزنامه ایران تنگ شده ! یعنی میشه دوباره چاپش کنند ؟

مطلب برای نوشتن زیاد است و وقت تنگ . برگشتم تهران بیشتر می نویسم .

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 13:6 |

امروز عصر به اتفاق جمعی از روزنامه نگاران روزنامه ایران به منزل مهرداد قاسمفر رفتیم برای ابراز همدردی با همسر و فرزند وی . کاری که باید زود تر از این ها انجامش می دادیم . برخلاف تصورم ، این دیدارچندان هم غمناک و سوزناک نشد و تنها علتش هم همسر محکم و فرهیخته مهرداد قاسمفر بود . از آن زنها که شیر زنند تا زن . او در این همه مدت نه تنها پیگیر کار همسرش بوده که برای مانا و همسر وی نیز تلاش بسیاری کرده است و قابل تقدیر است این همه پایداری و استقامت .

 

خبر خوشی هم که او به ما داد ، انتقال مهرداد و مانا به بند عمومی زندان و رهایی آنها از انفرادی بود که باید از این بابت از دست اندر کاران قضا در کشور تشکر کرد . بهر حال گام امیدوار کننده ایست این  عمل . بیشتر هم نگران آینده روزنامه بود و از قول مهرداد هم می گفت که او هم نگران سرنوشت روزنامه است تا خودش .

 

باید به همسر مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی بابت این همه صبر و استقامت تبریک گفت . گرچه او از کمبودها و بعضی از نامرامی ها و نامردمی ها که در این مدت از برخی مسئولین دیده است گلایه داشت ، اما روی هم رفته چنان از روحیه خستگی ناپذیری برخوردار بود که وصف شدنی نیست .

 

وقتی قاضی مرتضوی دستور رفع توقیف روزنامه ایران را صادر کرد ، همسر مهرداد اولین کسی بود که به جمع بچه های روزنامه پیوست و با شیرینی که خریده بود در آن جشن چند ساعته با ما شریک شد . جشنی که به همان چند ساعت خلاصه شد و با چوب لای چرخ گذاشتن برخی به عزای « همچنان در توقیف » ماندن تبدیل شد .

 

با وجود چنین همسری و چنین شیر زنی من فکر نمی کنم که مهرداد و داد مهر اصلاً کمبودی در زندگیشان احساس کنند . به امید رهایی هر چه سریعتر مهرداد و مانا از بند بی تدبیری !

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 0:30 |

 

زندانی از تنگنای سلول و تاریکی قفس ، دلش بدجور به تنگ آمده بود . می دانست که آن بیرون تابستان است و گرما بیداد می کند و آفتاب تنوره می کشد . دردی کهنه از گذشته ای نه چندان دور کلافه اش کرده بود . دریغ از یک جرعه آب . پس رو کرد به زندانبانش و پرسید می توانم کمی آواز بخوانم . زندان بان نگاه غضب آلودی به چشمهای متورم زندانی انداخت و گفت : نه !

 

چند روزی بیشتر نگذشته بود . زندان بان کلافه از گرمای طاقت فرسای زندان ، خسته از قسط و بدهی و دو دوتا چهارتای زندگی و عقب افتادن حقوق معوقه اش ، بد جور دلش گرفته بود . دلش می خواست کسی برایش با صدایی سوزناک آوازی بخواند . پس دریچه سلول را کمی کنار کشید و زندانی اش را با هیبت تمام صدا زد :

 

-         چرا خفه خون گرفتی ؟ مگه نمی خواستی آواز بخوانی ؟ دِیالا ... بخون دیگه !

 

و زندانی با تمام وجودش شروع کرد به آواز خواندن :

 

« یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از توی زندون

مث شب پره

باخودش بیرون

... » *

 

و آنقدر زیبا خواند که گرمای خفه کننده سلولش به بهاری تبدیل و تمام دردهایش به دست فراموشی سپرده شد . زندان بان با شنیدن آن صدای جادویی ، قطره قطره فرو می ریخت و بی صدا می گریست .

 

حالا سالها از آن تابستان می گذرد . زندان بان پیر نمی داند که کدام سرنوشت نصیب زندانی آوازه  خوانش شده است . مرده است ؟ زنده است ؟ آزاد است ؟ با این همه هر وقت که دلش می گیرد . هر وقت که بغض می کند و از تنهایی اش کلافه می شود ، همان آواز را زیر لب زمزمه می کند که آن روز تابستانی زندانی اش خوانده بود . 

 

* از اشعار شاملوی بزرگ

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 19:25 |

امروز با دوستی به صحبت درباره روزنامه و مهرداد و مانا مشغول بودیم و طعنه ای چند به مهرداد قاسمفر می زد و می پرسید چرا درباره اش گاه می نویسی و اشعارش را در وبلاگت می گذاری ، حال آنکه تمام ماجرا را مسبب و مقصر هم خود اوست و این همه گرفتاری و بی تابی که حال ما دچارش شده ایم و این همه محنت و رنجی که این روزها می بریم سببش هم اوست . مجبور شدم توضیحاتی بدهم که البته گمان نکنم قانعش کرده باشد .

 

اولاً ، آنچه که در ایران جمعه به وقوع پیوست را به هیچ وجه نمی توان تقصیر و کوتاهی و حتی اشتباه دانست و بگذریم از حرف و حدیث هایی که گاه از دهان سیاستمداران برای آرام کردن جو متشنج مناطق آذری شنیده می شود که اهل سیاست مصلحت را برتر از منفعت می داند . با این همه هر دیده روش بینی و هر اهل انصافی گواهی خواهد داد که آنچه ایران جمعه بوقوع پیوسته اساساً جرمی نیست که مجرمی داشته باشد و به شهادت بازپرسان قوه قضائیه بسیاری از دستگیر شدگان ناآرامی های اخیر اصلاً صفحه ایران جمعه و کاریکاتور مانا را ندیده اند . ممکن است پرسیده شود پس دلیل آن شلوغی و هیاهو چه بوده است ؟ که در پاسخ باید گفت عوامل تحریک مردم در این ماجرا پان ترکیسم های دو آتشه ای بودند که خودشان روزنامه ای به قد و قواره ایران منتشر کردند و در آن با چاپ تحریف شده کاریکاتور مانا  و تغییر کلمه سوسک به ترک ، سعی کردند غیرت آذری زبانان را به جوش بیاورند که البته موفق هم بودند و ماجرا تا آنجا که مردم از اصل حادثه بی خبر بودند به نفع آنها رقم می خورد و با کنار رفتن ابرها و بازآمدن خورشید برملا شد نیت و خواسته پلیدشان . که همه بهتر می دانیم که در این دعوا بیرقی برافراشتند و اعلام استقلال هم در سرشان بود که الحمدالله نتوانستند و نشد .

 

ثانیاً ، بر فرض خطا بودن کاریکاتور چاپ شده در ایران جمعه ، روزنامه ایران روال و روند قانونی مکتوب در قانون مطبوعات را طی کرد و اصلاً قرار نبود که این ماجرا چنین پیچده و طولانی شود و اگر نبود شیطنت های برخی از مخالفان مدیران فعلی روزنامه ایران ، روزنامه همین حالا در حال چاپ و انتشار بود و من مجبور نبودم در این وبلاگ توضیح واضحات دهم .

 

ثالثاً ، قاسمفر چنانکه در وبلاگش هم آورده اصلاً فکر نمی کرد که یک کاریکاتوری با این مضمون و با این متن گرفتار چنین سرنوشتی شود و پیراهنی شود برای عثمان و خون خواهی برخی ها . وگرنه کدام آدم عاقلی پای صفحه ای را امضا می کند که به گرفتاری و بندش منجرش شود ؟ و اساساً اگر قرار بود قاسمفر مثلاً ضربه ای به این نظام و چه و چه بزند که سراغ اشتباهی چنین خردی نمی رفت و از قاسمفر گذشته کسان دیگری هم بودندو هستند که این صفحه را باید می خواندند و تائید می کردند . حتی نگاه تیزبین آنها هم  چنین متن و نوشته ای را خطا و اشتباه ندید . وگرنه اصلاً روال مطبوعات است که مدیر مسئول و سردبیر و  آنان که صفحات را تائید می کنند ، چاپ متن و مطلبی را به صلاح ندانند و از انتشار آن جلوگیری کنند و در مطبوعات ما این امری رایج و جاریست .

 

رابعاً ، گیرم که مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی خطا کار . آیا بر ما که همکارشان هستیم و هم صنفشان ، نیست که درباره شان بنویسیم و بگوئیم تا مگر تخفیفی به حالشان شود و جریمه شان کمتر گردد ؟ پس حس همکاری و نوع دوستی و... چه می شود ؟ آیا ممکن نبود این اتفاق برای هر کدام از ما بیافتاد ؟ آیا وقتی همکاران عزیزمان در آن هواپیما جزغاله شدند نگریستیم و یقه ندریدیم ؟ و دنبال کارشان نیافتادیم و پی گیر خانواده هایشان نشدیم ؟ چه فرق می کند ؟ آنان بی گناه کشته شدند و اینان بی گناه گرفتار . اینجا همکاری فارق از تمام عقاید و مسالک و اخلاق و رفتارش حالا در بند است . بیهوده و به هیچ گناه . باید در این ایام همدردی ، همنوایی ، تلفنی و کاری برای خانواده اش انجام دهیم تا لا اقل در تنگ قفس فکر نفس نباشد .

 

برخی در این ایام نه یار شاطر که بار خاطرند . روده درازی کردم و عذر تقصیرم را بپذیرید ، اما گاهی کلامی از عزیزی برنده تر از تیغ است و سوزنده تر از آتش .  

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 19:6 |

وقتی از من پرسیده می شود که " چرا روزنامه ایران رفع توقیف نمی شود ؟ " مات می مانم که چه پاسخ بدهم . چه این سئوالی است که این روزها ذهن بسیاری از خبرنگاران و روزنامه نگاران روزنامه ایران را به خود مشغول کرده و چون خوره ای بد خیم ،  بی صدا و آرام آرام ذهن آنها را می جود .

 آیا سرنوشتی تلخ در انتظار پر تیراژترین روزنامه ایران خواهد بود؟

گرچه در پاسخ به این سئوال می توان فرضیات و نظریات بی شماری را فهرست کرد اما هیچ کس نمی داند که دلیل واقعی عدم رفع توقیف روزنامه ایران چیست . این در حالیست که بارها از زبان بسیاری از همراهان و طرفداران دولت درباره عدم وجود ایرادی چشم گیر در بازگشایی مجدد روزنامه سخن گفته می شود و بسیاری از دولتمردان و سیاستمداران موافق دولت احمدی نژاد که در بخش های مختلف حکومت مستقرند از ضرورت بازگشایی روزنامه سخن می گویند و در پاسخ سئوال خبرنگاران درباره علل عدم رفع توقیف روزنامه جملگی از رفع توقیف نشدن روزنامه اظهار تعجب می کنند و برخی از آنها هم خبرنگاران را به دولتمردان ارجاع می دهند و می گویند : " باید از خود دولت پرسید که چرا روزنامه خودش را مجدداً منتشر نمی کند ! "

 

هرچه که هست متوقف ماندن روند بازگشایی روزنامه ایران ، آن هم در حالیکه لااقل دوبار تا آستانه انتشار پیش رفته است این سئوال را به ذهن هر اهل خردی متبادر می کند که " مگر در پشت پرده و در درون دولت عدالت محور محمود احمدی نژاد چه جریان یا جریاناتی حضور دارند که حتی خود رئیس جمهور هم علی رغم تکرار چند باره سخنگوی دولت قادر به بازگشایی مجدد تنها رسانه ای که در اختیار دارد نیست ؟ آیا منادیان عدالت محوری و مهرورزی با بندگان خدا دچار همان گرفتاری ها و زد و بند های درون جناحی شده اند که تا پیش از این گریبان بسیاری از مدیران دولتهای قبلی را گرفته بود ؟ آیا اختلاف و تشددی میان مدیران عالی رتبه دولت نهم پیش آمده که رئیس خبرگزاری منتخب رئیس جمهور علی رغم تمام تلاشی که به کار بسته و می بندد قادر به بازگشایی مجدد روزنامه ای که صاحب امتیاز آن است ، نیست ؟ آیا در میان دولتمردان احمدی نژاد مدیری منتظر زمین خوردن مدیر دیگری است ؟ آیا این ناتوانی در بازگشایی مجدد روزنامه در اثر انتقام گیری های شخصی است ؟ آیا مدیران فعلی روزنامه توان مجاب کردن دولتمردان و حکومتگران را برای بازگشایی مجدد روزنامه ندارند ؟ "

 

پاسخ این سئوالات را در آینده ای نه چندان دور می توان پیدا کرد . آنزمان که روزنامه ایران یا در اثر تغییر و تحولات وسیع میان مدیران دولت نهم مجدداً منتشر می شود و یا در اثر دامنه دار بودن اختلافات مفروض در این مقال همچنان در تعلیق و توقیف می ماند و یا اساساً به ورطه فراموشی و تاریخ سپرده خواهد شد .

 

نباید فراموش کنیم که در دولت سید محمد خاتمی روند توقیف روزنامه ایران ، به دلیل حمایت های گسترده شخص وزیر ارشاد از رئیس خبرگزاری جمهوری اسلامی و مدیر مسئول وقت روزنامه ، در کمتر از چند ساعت پایان یافت و این در حالی بود که شخص رئیس جمهور خاتمی چندان خواهان بازگشایی مجدد روزنامه نبود . آیا چنین حمایت و پشتیبانی درباره مدیران فعلی خبرگزاری و روزنامه ایران ، در دولت احمدی نژاد هم وجود دارد ؟ الله و اعلم !

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 21:3 |

 

 

میان تنوره تابستان ، برای ما امیدواران ، غنیمتی است این باران . دلم گواهی به خیر می دهد . حضرت حافظ هم همین را می گوید :

 

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه بوفق رضاست خرده مگیر

 

امروز خبر های امید بخشی به گوشم رسید . به شخصه همه چیز را واگذار به خدا کرده ام . که " حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب  " خدای بهتر می داند . باز هم از آسمان باران می بارد . در حرارت تیرماه نعمتی از این بالاتر ؟ رهگذری در خیابان ، زیر لب زمزمه می کند انگار :

 

بارون بارونه زمینا تر می شه

گل نسا جونم کارا بهتر میشه

 

آیا مهرداد و مانا هم صدای قطره های باران را می شنوند؟

راستی نکند سیلی در راه باشد باز !؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:27 |

آن بیرون هرم گرماست و اینجا زمستانی سوت و کور . آن بیرون همه چیز در حرکت است و تکاپو و اینجا رخوتکده ای بیشتر نیست . تاریک و خاموش . گرچه گاهی صدای خنده ای هم به گوش می رسد اما  بیشتر ظاهر سازی است . آن بیرون دکه هایی هست پر از روزنامه های جورواجور که انتظار نگاه کنجکاوی را می کشند و اینجا روزنامه نگارانی سرخورده و کلافه . با دنیایی از سئوالات ترسناکی که در ذهنشان گاهی بالا و پائین می شود . فکر تعطیلی روزنامه . فکر بیکاری . فکر معلق ماندن در خلائی از بی فردایی . و هزار فکر دیگر . از همه بدتر دلبستگی شدیدی است که به روزنامه دارند و در این همه سالی که در آن کار می کردند فراموششان شده بود . مثل عزیزی که مریض رو به موتی دارد و در اضطراب از دست دادنش تازه می فهمد که چقدر به این موجودی که همیشه و هر روز کنارش بوده و نمی دیده اش و متوجه دردهایش نبوده ، چقدر علاقه دارد ، چقدر محتاجش بوده و خودش خبر نداشته .

 

آن بیرون تابستان است و آفتاب و هُرم گرمایش و اینجا یخبندانی است نا پیدا و مرموز با ترس های فرو خورده ای که چون تار عنکبوتی  خاموش و بی صدا به ذهن آدمها تنیده می شود . بدتر از همه شایعاتی است که از در و دیوارمان بالا می روند . خیلی از تولید کنندگان این شایعات همچنان در توهم رفع توقیف بسر می برند و دچار توهم این شده اند که " فردا دادگاه ایران برگزار می شود ." شایعات ریز و درشت بسیاری ما را این روزها احاطه کرده است . از تعطیلی قریب الوقوع روزنامه بگیر تا اعلام ورشکستگی و بازخرید و این حرفها . پارسال همین  روزها بود که اعلام کرده بودند اگر کسی می خواهد می تواند با سالی سه ماه بازخرید شود و برخی غصه آن روزها را می خورند و زمان از دست رفته . گاه شایعه می شود که وزیر از رئیس خیرگزاری خواسته تا لیست بلند بالایی از بچه های تحریریه ایران و برخی از مدیران را مشمول یازخرید و اخراج و... کند و این کار را تنها شرط بازگشایی روزنامه اعلام کرده و گاه شایعه می شود که تنها مخالف بازگشایی روزنامه شخص وزیر و معاونت مطبوعاتی وی است و گاه هم شایعه می شود که این موضوع صحت ندارد و آنها تنها خواستار رفتن مدیران روزنامه هستند و قص علی هذا . البته با توجه به اتفاقاتی که طی 10 ماهه گذشته در روزنامه رخ داده است نمی توان بسادگی از کنار بسیاری از این شایعات گذشت . گرچه بسیاری از این شایعات هم مربوط می شود به " راوی سنی  " ! اما همین شایعات برخی را خیلی کلافه کرده است .

 

رفته رفته آنها که سرشان به تنشان می ارزد فکر رفتن افتاده اند و البته اهالی مطبوعات هم حسابی از این موضوع استقبال می کنند و افسوس که بسیاری از بچه های روزنامه یا روزنامه نگاران قدری هستند و یا اگر در تیم فنی کار می کنند برای خودشان کیا و بیایی دارند و اگر ماجرای توقیف همچنان ادامه داشته باشد روزنامه از داشتن بسیاری از نیروهای کاری اش محروم می شود .

 

 هرچه که هست احساس محاصره شدگانی را دارم که میان ماندن و رفتن مردد مانده اند . گرچه قسم خورده ام با خودم که تا روز آخر و لحظه آخر کنار روزنامه ایران بمانم ، اما به کسانی شبیه شده ایم که در قلعه ای گرفتار آمده اند که از هر طرف در محاصره است و مهاجمانش منتظر بالا رفتن پرچم سفید و تسلیم قلعه هستند . با این تفاوت که در جریان این محاصره ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز . سنگهای کف رودخانه ای هستیم که سخت این روزها آبش گل آلود است و در این آب گل آلود جه ماهی ها که صید نمی شود !

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:57 |

دارم دیوانه می شوم . تمام تنم داغ است و در هُرم خجالت و تحقیر می سوزد . این چه مکافاتی است که ما می کشیم . تمام تنم در آتش نفرت می سوزد . این عرقی که به پیشانی ام نشسته عرق شرم است . شرم از خودم . شرم از عدالت . شرم از انسانیت . شرم از بشر . خودتان تصاویر را نگاه کنید و ببینید چه حسی به شما دست می دهد . چه کسی جواب این همه رنج و مصیبت را می دهد . کجاست آن عدالتی که این روزها بسیار درباره اش می شنویم ؟ دردآورتر زمانیست که می بینی و نمی توانی بگویی . وای بر ما ! وای بر انسانیت ! شرم بر عدالت ! اگر اینگونه زیستن عادلانه است . که ایمان از پنجره ای رفته است و ما همچنان گلاویز فقریم و گرفتار شعار ! خرافه تا كي ؟ جهل تا كجا ؟ بشكني قلم كه نميتواني بنويسي ! بميري مرد كه مي بيني و خفقان گرفته اي !

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 19:9 |

تولدت مبارک قربانیامروز اول تیر ماه است . اول تابستان . آغاز هیاهوی شاد و لجام گسیخته کودکان و طبیعت . اول تابستان را فراهانی جماعت باید جشن بگیرند ، باید خوش باشد و بی خیال . رسمی بجا مانده از نیاکان کشاورز واهل خاک که تابستانش فصل درو بود و گندم . فصل آفتاب و نعمت و روزی . فراهانی جماعت چنین روزی را باید به جشن و پایکوبی بنشیند.فرقی هم نمی کند . پدرش یا پدرانش هم که مهاجر شهرهای دیگر باشند ، هر جا که باشد ، به هر دیاری ، باید این روز را به جشن بنشیند و من شاید از معدود فراهانی هایی هستم که  به خلاف دیگران امروز را باید به عزا بنشینم . عزای تولد شاعری که دربند است . عزای غربت  مهرداد قاسمفر .

شاید اگر مهرداد مشمول مهرورزی آقایان نشده بود « داد مهر» ، فرزندش  حالا اصرار می کرد که « بابا باید تولدت را جشن بگیری ! » و حتماْ چهره آقای شاعر دیدنی بود . او که هیچ گرفتاری نداشت جز غم من و تو و دیگران . روشنفکر محافظه کارمان لابد کلی کلافه می شد ، از رفتار بورژوایی که هرگز دل خوشی از آنها نداشت . اما حالا مهرداد قاسمفر در بند بی تدبیری دیگران است . درست مثل تمام بچه های روزنامه که گرفتار زد و بند های پشت پرده اند و در بند لجبازی های کودکانه بانیان فرهنگ !

دیروز سری به تحریریه خاموش « ایران جمعه » زدم . چه دلگیر بود سکوت بچه ها و سیگارهایی که پشت سر هم دود می شد و اگر مهرداد بود حتماْ صدایش در می آمد . یادم آمد شب آخری که مهرداد قاسمفر را دیدم . خلوت و خاموش . انگار می دانست که در شرف تاریکی قرار دارد . لعنت به من که در همان لحظه ها به شوخی و بی خبر از همه جا خنده کنان گفتم : « اینجا چی کار می کنی مهرداد ! بلند شو برو بشین پاشو تمرین کن ! » لعنت به من که ندانسته تیری به قلبش نشانده بودم . هنوز زهر خندش پیش چشمانم است . خدایا در آن لحظات این مرد چه می کشید ؟ نمی دانم . نمی خواهم که بدانم . نه! من طاقت تحمل این همه فشار را ندارم . می دیدم خنده های زیر زیرکی بعضی را که از افتادنش بال می زدند ! گرچه حالا بسیاری شان به گل مانده اند !

اینطوریست دیگر ! به روزگار ما و در روزنامه ایران گاهی پیدا می شوند کسانی که از افتادن دیگری شادکامترند و از برکشیده شدنش دلگیر ! و این نه حکایت آدمهای روزنامه ایران که حکایت خیلی ها در ایران است .

آخرین تصویری که از مهرداد در ذهنم مانده لحظه ای است که صبورانه و پر تحمل به دفتر مدیر مسئول روزنامه می رفت . در شب فردایی که بازداشت شد .  می رفت که خبر آماده شدن برای زندان را بشنود . و فردای همانروز با حوله و مسواک آماده بود برای قربانی شدن ! به همراه مانا .

 

مهرداد عزیز مرا ببخش ! مراببخش که بی مزه ترین شوخی عمرم را با تو کردم ! مرا و تمام آنها که  زیر زیرکی از افتادنت می خندیدند ببخش ! تلخ ترین خاطره من از دستگیری تو فحش های آبداری است که فردای توقیفت  از زبان یکی از زالو صفت های روزنامه شنیدم که نثار تو و مانا می کرد . گرچه گلاویز شدنم هم نتوانست مرحمی بر این زخم باشد .

مهرداد عزیز ما را ببخش ! ببخش اگر نمی توانیم برایت کاری کنیم . ببخش ما را مهرداد که گرفتار غم نانیم و تمام دعواهایمان بر سر همین سه حرف است . جایی گفته ام : « ما که پرواز نکردیم که بدانیم چیست پرواز عزیز ! ما در این شب گرفتار خدایان شده ایم / ما که آغاز نکردیم که بدانیم چیست پایان عزیز ؟ ما در این شهر گرفتار غم نان شده ایم »

مهرداد ، مهرداد عزیز ! تولدت مبارک . کاش می توانستی در تاریکی وحشتناک سلولت شمعی برای خودت روشن کنی . گرچه زمستان خواهد رفت اما زبونی و حقارت ما با ما خواهد ماند . تا کی و کجا که نوبت به قربانی شدن خودمان برسد ! آیا آن روز اگر تو بیرون مانده بودی یادی از ما خواهی کرد ؟! ... تولدت مبارک مرد ! تولدت مبارک . در میان اشعارت شعری دیدم که نوشتنش کمترین یادی است که از تو می کنم شاعر :

این همه راه

 

اما تو

این همه راه نیامده یی

که ماهی های مرده را

درپرده ابر/ تماشا کنی !

بی گمان

در پشت گونه های مه آلودت

موجی از آبهای سپید

بال بال / می زنند

که انگشتانت

جنازه های بلور را

اینگونه لمس می کند و / خیابان

در دایره یی معکوس / می شکند

نه!

تو این همه راه

بیهوده نیامده یی

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 14:11 |