تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

بلا روزگاریه روزگار بر و بچه های روزنامه . این ایام البته به کام برخی هم هست . آنها که قد و قامتی بالاتر از عقده های حقیر و فرو خفته شان ندارند .کوتوله های بیخودی بزرگ شده ای که این روزها مثلشان کم نیست و هر جا که بروی می توانی مانند شان را سراغ کنی ... از در و دیوار بر ایام ما سنگ می بارد . یاد حافظ افتادم که می گفت : « گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولی به خون جگر شود » و چه دلها که به ایام ما خون نمی شوند . گرچه در همین ایام فرقت هم هستند کسانی که با خنده های معنی دار پی رتق و فتق امور همیشه مخفی خود هستند و تنها هنرشان خودنمایی و چیدن بادمجان در قاب است و با آنکه روزگاری شریک دزد بوده اند امروز در مقام رفاقت با قافله سرگشته ای چون تحریریه روزنامه ایران چه ظلم ها که نمی کنند . از این جماعت کسی هم پیدا نمی شود که بگوید آقا ! که تا دیروز از توبره می خوردی و حالا از آخور ! بالاخره این ایام خواهد گذشت . امروز نه فردا ، فردا نه پس فردا ، تا کی ؟ تا کی زدن از نان شب مردم و بردن گندم ؟ تا کی ؟ مواظب باش ! که بالاخره این همه آب که به ناف مردم می بندی روزی سیلی شود بر سرت!؟ افسوس که آدمی جماعت دیده عبرت بین ندارد ! افسوس که در این روزگار حرام خوری خوشمزه تر است .

همین حالا که می نویسم ، ثانیه های پر اضطرابی بر سر بچه های تحریریه ایران می گذرد . برزخی بین بودن یا نبودن . بودن یا نبودن ، واقعاْ برای ما در این ساعات و ثانیه ها مسئله این است .

بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟

گره از کار فرو بسته ما بگشایند ؟

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند .

در میخانه ببستند ، خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند !

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 19:25 |

حالا دیگر برای هر اهل خردی ثابت شده است که قصه توقیف روزنامه ایران نه به عنوان راه برون رفت از یک بحران که بهانه ای برای گرفتن انتقام است . حالا دیگر هر اهل خردی می داند که کسانی پشت پرده صحنه قدرت به دنبال رسیدن به آرزوهای پیدا و پنهان خود هستند و در این راه از هر زد و بند و بده بستانی دریغ نمی کنند . جریانی که روی دست قاضی مرتضوی بلند شده و خیال کوتاه آمدن هم ندارد . همانها که خوابها دیده بودند برای فتح پر تیراژترین روزنامه ایران . برای قرق کردن تنها رسانه رسمی منتسب به دولت .

عجبا از این روزگار که بر سر اهالی قلم می رود . سودای قدرت چه فتنه ها که بر پا نمی کند ! مدافعان امروز مهاجمان دیروزند و مهاجمان امروز مدافعان دیروز ! شنیده بودم که سیاست پدر و مادر نمی شناسد اما ندیده بودم  . بیچاره روزنامه ایران و خبرنگاران و روزنامه نگارانش ! بیچاره روزنامه ایران و کارمندان و کارکنانش ! بیچاره مهرداد و مانا که در غربتی خاموش رو به فراموشی می روند . بیچاره قلم ! بیچاره فرهنگ ! بیچاره این مردم بی اطلاع از همه چیز ! بیچاره من که هنوز به مردانگی و جوانمردی دل خوشم ! بیچاره تو که نمی دانی چه می گذرد بر فرهنگ و هنر سرزمینت ! یارب کجاست محرم رازی که دل به یک زمان / شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید ! در این زمانه بد کردار به قول حافظ شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش / که تا یکدم بیاسایم زدنیا وشر وشورش .

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 12:50 |

در میان سی دی های انیمیشنی که این روزها بین کودکان و خانواده ها فراوان ، موجود است ، انیمیشنی هست با نام « داستان یک کوسه » ماجرای این انیمیشن از این قرار است که ماهی کوچکی که آرزوهای بلندی در سر دارد تصادفاْ به « کوسه نفله کن » معروف می شود و قهرمان دیگر ماهی ها و از آن دسته قهرمانهای پوشالی که در عالم واقع چیزی جز یک موجود ترسو و بزدل نیست . از این دست قهرمانها البته در میان ما کم نیست . آدم هایی که در مواجه اول تصور می کنی چنان اسطوره ای است کشف نشده که دریغت می آید از گمنامی و ناکامی او . اما رفته رفته وقتی بیشتر با او و شخصیت او آشنا می شوی متوجه می شوی که این نه « آنی » است که تو جویایش هستی و در میان همه طیفی می توان اینگونه اشخاص را بسیار یافت .

القصه ، غرضم از این عریضه چیز دیگری است . در میان تیپ های ریز و درشتی که در انیمیشن « داستان یک کوسه » حضور دارند ، خرچنگی هست که دوبلورها ، ترجیح داده اند صدایش را با لهجه آذری دوبله کنند و اتفاقاْ شخصیتی فرعی در داستان است و به « جان چپوله » معروف است . وقتی انیمیشن را می دیدم نمکی بر زخمم پاشیده شد گویی که « چطور این انیمیشن که قطعاْ در تیراژی به مراتب بیش از ۳ هزار نسخه ایران جمعه که در استانهای آذری توزیع می شد ، تکثیر و توزیع شده است تعصب و همیت هیچ کدام از هموطنان خوب و با صفای آذری را بر نیانگیخته است ؟ درحالی که عمر یک برگ روزنامه بیشتر از یک ساعت نیست و پس از خوانده شدن دور ریختنی است اما یک انیمیشن را کودکان بارها و بارها تماشا می کنند و از آن لذت می برند . چرا کسی برای این انیمیشن قیام نکرد ؟ چرا حضرات پان ترکیسم برای چنین توهینی یقه خود را جر ندادند ؟

موضوع فقط به همین انیمیشن خلاصه نمی شود . در قسمت سوم انیمیشن « شیر شاه » که توسط کمپانی « گلوری اینترتینتمنت » دوبله شده است شخصیت گراز قصه که نمک داستان هم هست نیز به زبان آذری سخن می گوید و بارها از اصطلاحات رایج در زبان آذری بهره می برد . این انیمیشن هم به مراتب بیشتر از روزنامه ایران توزیع می شود و هنوز هم که هنوز است بسیاری از مغازه ها و فروشگاه های سی دی فروشی آن را به خیل عظیم مشتاقان می فروشند و نه کسی هست که به این موضوع معترض شود و نه صدایی و فریاد واقومیتا شنیده می شود .

داستان به همین جا ختم نمی شود . آیا مثلاْ در صدا و سیما که به اصطلاح رسانه ملی است مسئله توهین به قومیت ها رایج نبوده و نیست ؟ آیا در سریالی چون برره که هر شب هم پخش می شد انواع و اقسام لهجه ها مورد تمسخر قرار نگرفت ؟ آیا شخصیت « پاچه خوار » که در میان عامه مردم به افراد متملق و چاپلوس گفته می شود به لهجه آذری سخن نمی گفت ؟ چطور آنجا صدایی از کسی در نیامد و اعتراضی هم اگر شد سریع فیصله پیدا کرد ؟ اما از تنها یک کلمه آذری که در روزنامه ایران جمعه از زبان سوسکی خارج شد که در مابقی صفحه به فارسی سخن می گوید ، آقایان پان ترکیسم پیرهن عثمانی درست کردند که بیا و ببین . نتیجه چه شد ؟ هیچ ! تنها دل هزاران خانواده شکست . بسیاری از کار و زندگی خود افتادند و بسیاری هم زخمی و مجروح و عصیان زده و باز هم خشمی فروخورده و بحرانی برای کشورمان که عاجل ترین درمانش آرامش است و آرامش . عجییب مردمی که ما هستیم و عجیب روزگاری که ما می گذرانیم ! 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 12:8 |
 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتـــم

در میان لاله و گل آشیانی داشــــــتم

 

به این چهره ها نگاه کنید . هیچ کدامشان اهل هیچ خط و ربطی نبوده و نیستند . انسانهای زحمتکشی که برایشان چیزی مهمتر از نان شب و لقمه حلال نبوده و نیست . آیا فریاد رسی هست ؟ آیا در قلبی هنوز کمی عدل و انصاف می تپد ؟  آیا این بود آن عدالت محوری و مهرورزی با خلایق ؟ این چهره ها که می بینید نه روزنامه نگارند نه اهل قلم ، مردمانی هستند شریف و زحمتکش که از این دوران سردرگمی و توفیق بیشترین ضرر را می کنند و بدترین ضربه ها را می خورند . همگی گرفتار قرض و قسط و نان شب و فرزندانی چشم به راه . همگی طرفدار عدالت و مهرورزی . آیا کسی به این عزیزان زحمتکش می اندیشد ؟ نکند با نا عدالتی و نا مدیریتی ما به طیف مقابل بپیوندند ؟ آیا کسی اصلاْ به این موضوع اندیشیده است ؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:31 |

آن روزها که در داغی تابستان و سرمای زمستان در تالار سنگلج مشغول میزانسن دادن و تمرین نمایش طبابت اجباری یا به قول مرحوم فروغی طبیب اجباری مولیر بودم و با کسانی چون جمشید عسگری و مرتضی وکیلیان سر و کله می زدم هرگز گمان نمی کدم که قرار است روزی درباره منتقدی بنویسم که کوبنده ترین نقد را درباره نمایش من نوشت .

 

آشنایی من با مهرداد قاسمفر پشت صحنه نمایش طبابت اجباری اتفاق افتاد . هنوز خوب یادم هست که چقدر به من امیدواری می داد . از من می خواست که ناامید نشوم و ادامه بدهم . با اینکه نقد تندی برایم نوشته بود . برایم از جریان روز نمایش می گفت و سبک های مدرن . مهرداد در هنر نقد همیشه پر از حرف بود و کلام . آن شب را با هم تا میدان انقلاب رفتیم و در راه برایم با همان شور و هیجان همیشگی اش هنگام حرف زدن از مطالعه گفت و ضرورتی که این موضوع برای یک کارگردان تاتر دارد . مهرداد در نقدش آوانگارد بودن نمایشم را به سخره گرفته بود که این آوانگاردیسم نیست و به این نمی گویند آوانگاردیسم . دلیلش هم البته امروز - و نه آنروز ـ کاملا" منطقی به نظرم می رسد . انتقادش از شکستی بود که ناگهان در جریان نمایش اتفاق می افتاد . من این شکست را از قطب الدین صادقی آموخته بودم و خیلی دوستش داشتم . اما مهرداد می گفت که معنای شگست در نمایش و فاصله گذاری معروف چخوف اینی نیست که تو پیش گرفتی .

 

نقدش گرچه تند بود اما تاثیر خودش را در روال کاری من گذاشت . در نمایش شب مهتاب دوباره مهرداد را دیدم . از پیشرفتم خوشحال بود اما باز هم نقد بی رحم و بی تعارفش برای من باقی ماند . شاعری که به شدت آرمانگراست نباید هم با کسی تعارف داشته باشد . در نمایش الماسنامه دیگر تقریباْ رضایت خاطر منتقدان همیشگی را جلب کرده بودم اما مهرداد قاسمفر همچنان کوبنده بود . هنوز هم آرزو دارم که ای کاش نمایشی را بر روی صحنه ببرم که مهرداد پس از دیدنش بگوید « خسته نباشی ، بد نبود . »

 

با این همه من هنر نمایش و تاتر را کنار گذاشتم و روزنامه نگاری را شروع کردم . تقدیر بر این بود که در همان روزنامه ای مشغول شوم که مهرداد دبیر سرویس ادب و هنرش بود . در روزنامه خیلی با هم میانه ای نداشتیم و طبیعی هم بود که قاسمفر با جوجه نویسنده ای مثل من کاری نداشته باشد . اما در هر جمعی اگر می دیدمش همچنان با شور و حرارت درباره هنر حرف می زد .

 

قاسمفر خیلی اهل سیاست نبود . در روزنامه بود که متوجه شدم رشته دانشگاهی اش را عوض کرده و جامعه شناسی خوانده ولی برای من و بقیه بچه های روزنامه بیشتر اهل فرهنگ می نمود و هنر و بیشتر شعر . اگر به روزگار مدیر مسئولی عبدالرسول وصال ، سیاسی ترین فرد تحریریه را کسری نوری بدانیم که گرایشات خاص سیاسی اش بر همه معلوم بود در مقابلش شاید همین مهرداد قاسمفر بود که خیلی درگیر مسائل سیاسی نبود و اغلب با کسری نوری مشکل داشت وبا او درگیر بود . تا جایی که یکبار هم کارشان به درگیری کشید و مهرداد مجبور شد از روزنامه چند صباحی برود و وقتی برگشت دبیر ایران جمعه شد .

 

یکی از شیرین ترین خاطراتم از مهرداد مربوط به نوشته من درباره « احمد رضا احمدی » شاعر در صفحه مهرگان بود . تنها باری که قاسمفر از نوشته من تعریف کرد و گفت : « اگر کارگردان خوبی نشدی لااقل نوشتنت را درست کن ! »

 

و حالا مهرداد به خاطر هیچ و پوچ زندان است . کسی که اصلاْ در وادی سیاست و سیاست بازی نبود و همواره از آن پرهیز می کرد حالا گرفتار همان سیاست شده است . آش نخورده و دهان سوخته !

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 19:35 |

عازمم مشهد . زیارت امام رضا . یا امام رضا ! چه دلها که به ضمانت شما امید نبسته اند . چه خانواده ها که دل به عنایت  شما نداده اند . گفتم خانواده و یاد خانواده مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی افتادم که عزیزشان گناه ناکرده گرفتار میله های جهالت و استبدادند . یا امام رضا به چشمهای گریانی بیاندیش که پنهانی برای این و عزیز ، ترند و نمناک .

یا امام رضا به خانواده های ده هزار نفری فکر کن که مستقیم و غیر مستقیم از این روزنامه نان می خورند . . . سلام یا ضامن آهو !

 

این هم شعری دیگر از مهرداد  با عنوان پنجره ی خیس . به امید رهایی اش :

هیچ ندارم که به نامت کنم

نه آسمان و

نه شعر و

نه حتی پری

که از سینه ی گنجشک خوابهای کودکی ام کنده  بودم .

جیبهای کهنه را می کاوم

سوراخها و خاطرات ... :

 کمی خرده نان و چند دانه کشمش سبز

و یک جفت دست واژه ی تازه

که این همه هم

سهم پرندگان کوچه ی پائیز:

باشد که به قول پدر درخت را اگر به حال خودش بگذاری

بوی شبهای بارانی را

قبل از همه ی ما خواهد شنید !

 

آن وقت دیگر ،

یک پیاله چای و به نام تو و

یک نخ سیگار برای من

و فرزانکی پنجره ی خیس

که بادهای بیگانه را

راه نمی دهد

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 0:44 |

خداحافظ سی سالگی . خداحافظ . حالا دیگر به چهارمین دهه عمر رسیده ام و هنوز هم که هنوز است بقول « اخوان » عامی ، اما خاصه خوان دفتر ایامم . هنوز امی ، اما تلخ و شیرین تجارب را - مثل رند و هفت خط جام - از دون و ورای خویش می خوانم .

 

در خانه برایم جشنی خواستند که بگیریند که به احترام مهرداد و مانا مخالفت کردم . نمی دانی آخر تو که روبروی پنجره های خانه مان دیوار زندان اوین سترگ و بی نفوذ خود نمایی می کنند . نوشتم دیوار و یاد « بیژن نجدی » افتادم که می گفت : « پنجره زیباییست و دیوار اهریمن » و مانا و مهرداد همچنان دربند این اهریمن بد فرم و شیطان شکل گرفتارند .

 

چطور می توان تولدی گرفت وقتی فرزند مهرداد دومین جمعه را بی بابا می گذراند . وقتی همسر مانا دومین جمعه را بی او بسر می کند . امشب شعری دیگر از مهرداد برایتان می نویسم . به امید رهایی اش. از این دیوار بی فرجام :

شهرزاد

 

شمردن دندانهای کوسه هم حرفی ست

 اما این شهرزاد بی قصه

که از هزار و یک خیابان بی نام

در هزار و یک ظهر نامرئی می گذرد

عابر خسته را نخواهد شناخت

وخطهای سفید کنار جاده باز هم

 بی اعتنا از بغل انگشتانی سیاه

از شمردن حروف سربی نامفهوم

عبور خواهد کرد

حالا که حلقه های نور

بر لاله های گوش تو فرسوده می شوند

صندوق زنگ خورده ی پست را

زیر باران کوچه به حال خودش بگذار

پرده های اتاق را بکش

و به خوابهایی خیره شو

که در پایان راه های گمشده

رهایت می کنند.

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 1:21 |

 

 

کسی نیست که فریاد کند تو را

کسی نیست که پیدا کند مرا .

 

صدایی اگر هست

همان کلام همیشگی ست .

همان حرفهای بیهوده

 

تا بوده همین بوده

مردمان سرخورده

مردمان دل مرده

مردمان نان شب و کرایه و اقساط

مردمان ترس های فرو خورده .

 

نه !کسی نیست که فریاد کند تو را.

 

صدایی اگر هست

زوزه باد است و پچ پچ پائیز.

 

صدایی اگر هست

بلوف مردانی است به غایت ترسیده .

مردمانی همه تکرار و تکرار و باز هم تکرار .

 

دریغا نجوایی که مرد

غروری که فرو ریخت .

دریغا بهار !

 

                                                                                

 

     به مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی که همچنان در بندند ، خرداد 1385     

                                                                              

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 0:18 |

 

 

تقریباً ده روز ار توقیف روزنامه می گذرد و هنوز خبری نیست که نیست . دو مطلبی را که در روزهای گذشته در تشریح علل عدم رفع توقیف روزنامه نوشته بودم به دلایل متعددی برداشتم . دلیل اول ایرادی بود که بزرگترهای روزنامه به متن ها گرفته بودند که خیلی تند رفتی و چرا اسم اشخاص را آوردی و چرا نوشته ای که « بیژن مقدم » اخلاق گرا بود و از این حرفها . گرچه با برخی نظراتشان مخالف بودم اما به احترام تجربه و بزرگی شان بیخیال دو مطلب شدم . ضمن اینکه خواهرم هم خیلی پافشاری می کرد که مطلبی که در مورد وزیر ارشاد نوشتی تند و میان می گیرنت و تو که اهل زیاده روی و افراط نیستی و چرا می خواهی الکی سرشاخ بشی وقتی زورت نمی رسه و خلاصه همه و همه استدلالات محافظه کارانه . بهرحال وقتی توضیحات و دلایل « جلال برزگر » دوست و همکار خوب و خوش قلم و با سابقه ام را شنیدم قانع شدم که مطالب را بردارم . گرچه اعتراضات بسیاری هم از بسیاری از همکاران دیگری که موافق مطالب بودند شنیدم . اما به قول آقا جلال باید روزنامه نگارها یاد بگیرند که به توصیه با تجربه ترها عمل کنند . خلاصه اینکه دلایل جلال برزگر چنان مستدل و منطقی بود که نتوانستم حرفش را رد کنم .

 

تقریبا ده روز از توقیف روزنامه می گذرد و همچنان در برزخ و تعلیق بسر می بریم . گرچه منابع نزدیک به هیئت دولت از درخواست شخص رئیس جمهور برای رفع توقیف روزنامه خبر می دهند و احتمال اینکه در روزهای برگزاری مراسم سالگرد امام روزنامه بازگشایی شود بسیار است و شاید در همین دو روز تعطیلی با انتشار ویژه نامه ای درباره امام روزنامه بازگشایی شود . خدا کند .

 

مهرداد و مانا همچنان در زندانند و گفته می شود هنوز اهالی قضا قانع نشده اند که کار آنها از سر اهمال بوده و قصد و غرضی در این باره نداشته اند . گرچه تاکنون هم مدرکی دال بر نیت و قصد از پیش طراحی شده برایشان پیدا نشده . این دومین پنجشنبه ای است که خانواده های آنها بدون عزیزانشان به استقبال جمعه می روند . گرچه ممکن است باز هم بزرگترهای تحریریه به این موضوع انتقاد کنند اما من معتقدم برای خیلی ها مثل روز روشن است که نه مهرداد و نه مانا هیچ کدام مقصر اصلی نیستند و در جایی که صد تا چشم زیر و بم یک نوشته را بالا و پائین می کنند تا مبادا به کسی یا جایی یا قومی توهین شود خطاکار البته که کسان دیگری هستند ... بگذریم !

 

یکی دیگر از اشعار مهرداد را برایتان می نویسم . یکی از عزیز ترین و باسواد ترین دوستانم در تحریریه با استقبال از این کار می گفت چرا طرح های مانا را هم کنار اشعار مهرداد نمی گذاری ؟ من که نتوانستم جایی را پیدا کنم . شما اگر سراغ دارید بگوئید روی چشم . به امید آزادی مهرداد و مانا  :

 

 

 

 

 

شالم را بیاور

 

بی نور ماه

این کوچه تاریک

تا کجای پس کوچه های بوئنوس آیرس

راه خواهد کشید !

اکنون بورخس

کتاب نیم خوانده ای است

 که بر میز اتاقم

جانهاده شعر

و باد

برگهای آغشته ی توتون را

تند تنتد ورق می زند .

 

چشم بچرخان همسرم!

بوی پرتقال ، پیچیده در اتاقی

که برف مجالش نمی دهد

شالم را زودتر بیاور

چیزی نمانده زمین عزیز

                              یخ بزند

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 20:46 |

عکس فوق مربوط به نخستین ساعات توقیف اول روزنامه ایران در سال ۱۳۸۱ و در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی است . توقیفی که با تلاش وزیر ارشاد وقت احمد مسجد جامعی در کمتر از چند ساعت رفع شد . گرچه روزنامه دیگر ضمیمه موسیقی  نداشت و رضا جلالی هم ( که در عکس جلوتر از بقیه نشسته است و با دستش به چیزی اشاره دارد ) از روزنامه رفت . رضا علاوه بر آنکه دوست و همکار خوبی برای من بود و هست یک جورایی فامیلمان هم می شود .

در عکس آقای ایثاری هم دیده می شود ( نفر اول سمت راست ) که دبیر اسبق سرویس بین الملل روزنامه بود و حالا دیگر در روزنامه ایران نیست و به روزنامه جام جم کوچ کرده است . بچه های روزنامه هنوز هم امیدوارند که همچون توقیف قبلی روزنامه دوباره رفع توقیف شود . امروز آقای خادم المله به تحریریه آمد و حسابی بچه ها را شارژ روحی کرد . آیا واقعاْ چون او می توان به رفع توقیف امیدوار بود ؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 18:34 |

 

همچنان شایعه

در روزنامه شایع شده که ۱۶ خرداد از روزنامه رفع توقیف می شود . آیا چنین شایعه ای قرار است به واقعیت بپیوندد ؟ گرچه به شخصه چنین امیدی ندارم اما به قول بچه ها خدا کند این یکی حقیقت داشته باشد . از امروز تا آزادی مهرداد قاسمفر روزی یکی از اشعارش را برایتان می نویسم . خدا کند هر چه زودتر مهرداد آزاد شود . دیروز خبر آمده بود ، در صورت تامین وثیقه مهرداد و مانا آزاد می شوند .

 

 

مسافر

 

حالا به رودخانه ي تو رسيده ام

با قايقي

كه از عميق ترين رؤياهاي آدميان گذشته است

و از نهنگ هاي زيبا و روزهاي كوچك

اكنون مي خواهم كنار صداي تو – پهلو بگيرم

 

 

آنقدر ابر ديده ام

كه باران را از ياد برده ام

آنقدر آفتاب

كه بوي رويش گياه را در سپيده ي جاليز

مي خواهم در صداي تو

زير باران بايستم

مي خواهم كنار تو

لابلاي آفتاب

 

 

آبهاي اين رودخانه چقدر آشناست

اما من

بي نشاني از آوازهاي كودكي و

بي هيچ نشانه يي از / عقيق چشمهاي مادرم

كه روزي زيبا بودند ...

آبهاي اين رودخانه آشناست

و شايد / راز ناگشوده ي مرگ

همين باشد

با اين همه مي خواهم

كنار صداي تو پهلو بگيرم

و شعرهايم را بسرايم

 

براي زيتوني سبز

كه در خنده هاي تو مي چرخد

براي يك خواب كوتاه

كنار خستگي مادرم

براي نامه هايي كه هنوز

                        نگشوده ام!

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 11:38 |

برای شروع و به یاد مهرداد قاسمفر

هرکسی به سمت خودش راهی دارد؛و کشف آن راه جز با جنونش ميسرش نمی‌شود.اين نوع تازه‌ای از
جنون است که تعريف دايره‌المعارفی ندارد و نمی‌پذيرد.دم دست نيست که اگر خواستی به راه بيفتي،و
سفر اکتشافی‌ات را آغاز کنی.عابر کوچه از راهی که به سمت خود دارد غافل است ؛خواننده نخبه هم اگر
آگاه از وجود راههايی ست که مرور برحيات درون می‌کنند،تازه تجهيز به آن جنون زاينده برايش نوعی
خطر کردن است و ساده به آن دل نمی‌دهد.پس آنکه می‌نويسد،راه‌پيمايی خود را آغاز کرده است،و به
قول هايدگر«راه‌پيمايی به سمت حرف» را ،که حرف مآلاً همان خود اوست و انتهای همان راهی است که
او را به او باز می‌گرداند؛و او با کلمه‌هايش در ميان خودش سکنی می‌گيرد که عيسی گفت:«و کلمه جسم
گرديد و در ميان ما ساکن شد.»

 

يدالله رويايی

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 23:50 |