بلا روزگاریه روزگار بر و بچه های روزنامه . این ایام البته به کام برخی هم هست . آنها که قد و قامتی بالاتر از عقده های حقیر و فرو خفته شان ندارند .کوتوله های بیخودی بزرگ شده ای که این روزها مثلشان کم نیست و هر جا که بروی می توانی مانند شان را سراغ کنی ... از در و دیوار بر ایام ما سنگ می بارد . یاد حافظ افتادم که می گفت : « گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولی به خون جگر شود » و چه دلها که به ایام ما خون نمی شوند . گرچه در همین ایام فرقت هم هستند کسانی که با خنده های معنی دار پی رتق و فتق امور همیشه مخفی خود هستند و تنها هنرشان خودنمایی و چیدن بادمجان در قاب است و با آنکه روزگاری شریک دزد بوده اند امروز در مقام رفاقت با قافله سرگشته ای چون تحریریه روزنامه ایران چه ظلم ها که نمی کنند . از این جماعت کسی هم پیدا نمی شود که بگوید آقا ! که تا دیروز از توبره می خوردی و حالا از آخور ! بالاخره این ایام خواهد گذشت . امروز نه فردا ، فردا نه پس فردا ، تا کی ؟ تا کی زدن از نان شب مردم و بردن گندم ؟ تا کی ؟ مواظب باش ! که بالاخره این همه آب که به ناف مردم می بندی روزی سیلی شود بر سرت!؟ افسوس که آدمی جماعت دیده عبرت بین ندارد ! افسوس که در این روزگار حرام خوری خوشمزه تر است .
همین حالا که می نویسم ، ثانیه های پر اضطرابی بر سر بچه های تحریریه ایران می گذرد . برزخی بین بودن یا نبودن . بودن یا نبودن ، واقعاْ برای ما در این ساعات و ثانیه ها مسئله این است .
بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟
گره از کار فرو بسته ما بگشایند ؟
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند .
در میخانه ببستند ، خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند !




