تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات تحریریه خاموش

آقای موسوی از شما ممنونم. از شما ممنونم که به من آموختید و این آموزه را تا آخر عمر حلق آویز گوش جانم خواهم کرد. « ادب مرد به ز دولت اوست. » این بزرگترین آموزه برای من و امثال من در این وانفسای بی معرفتی و آدم فروشی و دروغ است. راستش تا قبل از دیدن مناظره شما که مصادف بود با شب تولدم، همواره سیاستمداران را هیولاهای بی شاخ و دمی می دیدم که در لفافی از شعار و حرفهای رومانتیک خودشان را پنهان می کنند. اما آن شب از شما آموختم که انسان بودن مهمتر از هر چیز دیگری است. من از شما ممنونم که بعد از چهار سال دربه دری  و سرخوردگی بارقه امیدی دوباره در دلم روشن کردید.

آقای موسوی چه شما رای بیاورید چه رای نیاورید، رئیس جمهور من خواهید ماند. درست مثل سید محمد خاتمی که مراد سیاسی ام مانده و می ماند. جناب آقای موسوی خوشحالم. شما بهترین هدیه تولد من بودید. از خدا سپاسگذارم که ایرانی ام و حالا بعد از چهارسال سرخوردگی بار دیگر به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم.

آقای موسوی! بغض فرودخورده این سالهای من! بالا بلند! درود بر نجابت آذری ات. درود بر متانت ایرانی ات! درود خودم که شما را برای همیشه برگزیده ام. شما که از تبار مردان واقعی وطنی. حالا دیگر تنها نیستم. حالا آئینه ای دربرابرم ایستاده که مرا به امید فرا می خواند. راستش بعد از آن مناظره به  متانت و نجابت تاریخی شما در خلوتم گریستم. این یک اعتراف ساده نیست. من گریستم. من به مظلومیت اخلاق در این سرزمین گریستم و بعد از چهار سال بغضم تنها از سر هراس نبود که از اشتیاق و احترامی بود که نثار مردی و مردانگی شما می شد.

آقای موسوی ممنونم. ممنونم که بعد از چهار سال بار دیگر ایرانی بودنمان را به ادب و آدابمان تعریف کردید. چه بسیار آموختم آن شب از شما. « ادب مرد به ز دولت اوست. » برای من همین از شما کافی است.

آقای موسوی پیش از سیزدهمین روز خرداد ماه امسال که زاد روز من هم هست، حس من به شما تنها یک احترام ساده بود. شما را برگزیده بودم چون سید محمد خاتمی شما را برگزیده بود و نمی دانستم چرا. تا پیش از زاد روزم از خودم می پرسیدم چرا آن سید بزرگوار به نفع شما کنار کشید؟ چرا خاتمی شما را برگزید؟ با این همه در شب میلادم، با متانت شما دوباره متولد شدم. با حجب و حیا و ادب شما بار دیگر زندگی را نفس کشیدم. حالا دیگر شما را دوست دارم. حالا دیگر شما را معتقدم. حالا دیگر بدون مچ بند سبز جایی نخواهم رفت. ممنونم آقای موسوی! ممنونم که باردیگر ذره ای از امید را به تاریکخانه روزگارم راه دادید. ممنونم!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 10:59 |

یادش بخیر رادیو گفتگو و برنامه بدون خط خوردگی و مسعود عابدین نژاد و البته رضا ولی زاده. کامنت سروش مرا به روزهای خوبی برد که در آن استودیو کوچک حرفه ای ترین کار رسانه ای را ارائه می کردیم. رادیو گفتگو را مدیریت محمدیان به محلی برای تضارب واقعی آراء تبدیل کرده بود. جایی که همه دسته ها و گروههای سیاسی در آن تریبون داشتند و صدایشان را به گوش مخاطب می رساندند. برنامه بدون خط خوردگی که مسعود عابدین نژاد پایه گذارش بود، اما چیز دیگری بود. من البته کارم را در رادیو گفتگو با برنامه برداشت هفتم شروع کردم. اسم برنامه را هم مسعود عابدین نژاد با شور و مشورت من و رضا انتخاب کرد. کم کم پایم را مسعود به برنامه بدون خط خوردگی هم کشاند و این آخری ها سردبیر روزهای سه شنبه هم شده بودم. من خودم اما برنامه برداشت هفتم را خیلی دوست داشتم. مجری اصلی اش خانم جوزدانی بود و سردبیر هم خودش. جوزدانی توانسته بود به صدای هر کدام از ما شخصیت بدهد. مثلاً گاهی اوقات صدای من را روبروی احمد خالصی می گذاشت. شاید بهترین برنامه خبری تحلیلی بود که در تمام این سالها از رادیو می شنیدم. من، رضا، احمد خالصی و خود جوزدانی تیم خوبی را درست کرده بودیم و همه اینها با مدیریت درست مسعود عابدین نژاد اتفاق افتاده بود. رضا ولی زاده اجرای فوق العاده ای داشت. با آن صدای گرم و صمیمی اش. یادش بخیر! یاد حرص خوردنهای عابدین نژاد وقتی سوتی می دادیم بخیر! یاد مسخره بازیهای من و رضا در اتاق فرمان بخیر! یاد خنده های ناخواستهای که پشت میکرفون زنده می زدیم بخیر! یاد دعواها و یقه گیریهای من و رضا بخیر! چه روزهایی بود و چه لحظاتی. یاد بحثهای فلسفی من و خالصی تو سالن انتظار بخیر. یاد سبحان و شوخی های احمقانه مان بخیر. چقدر با رضا این و آن را دست می انداختیم. چه روزهای خوبی بود. با این که اصلاً پول و پله ای نداشت اما یکی از بهترین ایام عمر من بود. یاد فرزاد حسنی و برنامه سینما صدایش بخیر. نمی دانم هنوز فرزاد آنجاست یا نه. یاد آقای دبیری مهر بخیر. یاد منوچهر دین پرست و برنامه صوفی اش بخیر. یاد جواد آگاه بخیر. جواد که تهیه کننده چیره دست و مسلطی بود و گاه با هم قدم زنان تا در شمالی صدا و سیما می رفتیم و درباره خیلی چیزها با هم حرف می زدیم . جواد که حالا مسافر است. چه تیم خوبی بود تیم برداشت هفتم. من خودم بخش چهره هفته اش را خیلی دوست داشتم. مخصوصاً مصاحبه زنده ای که با کرباسچی و احمد توکلی و طاها هاشمی کردم. من خاطرات خیلی زیادی از رادیو گفتگو دارم که سر فرصت خواهم نوشت. اینکه چرا از رادیو گفتگو رفتم هم خودش حکایتی است. بماند برای بعد از انتخابات. می ترسم انگ سیاه نمایی بهم بزنند. اما من سربلند از رادیو گفتگو رفتم. درست مثل رضا ولی زاده که حاضر نشد پای وازدگی و ترس خوردگی دیگران بسوزد. ما آدمهای باشرفی بودیم که شرافتمان را به سیاست نفروختیم. من و رضا و مسعود عابدین نژاد و جواد آگاه. خیلی سبکبال از رادیو گفتگو رفتم. با وجدانی سربلند. به خاطر دفاع از یک خبرنگار و یک همکار عذرم خواسته شد. یادش بخیر! یاد رادیو گفتگوی دوران مسعود عابدین نژاد بخیر! یاد رادیو گفتگوی مهندس محمدیان بخیر!

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:52 |

دلم برای وبلاگم تنگ شده. قرنهاست انگار که خط خطی اش نکرده ام. همین وبلاگ کلنگی و معمولی. همین جا که بخاطرش از روزنامه ایران اخراج شدم. همین جا که بخاطرش کلی عذاب کشیده ام و دردسر دیده ام. دلم برای همین خلوتکده کوچک تنگ شده است. دلم برای آن روزهایی که دغدغه ام نظرات شما بود تنگ شده. « آوخ که چه کرد با ما جان این روزگار! » این روزها سخت مشغول تکراری بودن شده ام. جای همه تان خالی. صبح پیش از همه سرکارم و شب آخر همه چراغها را خاموش می کنم. حتی مجال نفس کشیدن هم به آرزوها و رویاهای هنوز بیدارم نمی دهم. گنگ خواب دیده شده ام. مرده متحرک. می روم و می آیم و می روم و می آیم. حتی مجال دیدن زهرا را هم به خودم نمی دهم. حتی زهرا را هم از خودم دریغ کرده ام. شبها که می رسم خواب است و صبحها هم که می روم خواب است. دخترم دلم برای تو هم تنگ شده است. تو را هم از خودم دریغ کرده ام زهرا. بی رحمانه و بی ترحم. چقدر قصه نگفته برای شبهایت کنار گذاشته بودم. چقدر پارک رفتن و ترانه خواندن و جیغ زدن برایت خواب دیده بودم. شرمنده ام بابایی! شرمنده! می دانم از مادرت پرسیده ای " چرا بابا خونه نمی یاد؟ " می دانم به مادرت گفته ای " مگه من چیکار کردم که بابا با من قهره؟ "

دخترک قشنگ بابا! حق با توست. راستش بابا با خودش هم قهر کرده. با تمام آرزوها و خیالاتی که بخاطرشان نفس می کشید. چه کنم دخترم؟ این کابوسی است که دیگران برای ما تدارک دیده اند. این همان بختکی است که می ترسیدیم سرمان بیاید و آمد. دیدی گفتم " از چیزی که بترسی سرت میاد؟ " دیدی دخترم! حالا ما مانده ایم و بهاری که در راه است. یعنی بهاری در راه است؟ یعنی می شود که از این زمستان پر حرف بی برف خلاص شویم؟ می شود که دوباره خودمان باشیم؟ می شود که لای ردای فراموشی سکوتمان را شماره نکنیم؟ یعنی بهاری خنده خواهد زد؟ یعنی شکوفه ای گل امید خواهد داد؟

اوه! خیلی شد! باید بروم. باید دوباره به ته اعماق بروم. باید دوباره در فراموشی غرقه شوم. آمدم اینها را اینجا نوشتم تا اگر فردا روزی از من گله کردی که تو در حقم پدری نکردی همین نوشته را گواه بگیرم که « ما بی وفا نبودیم زمونه بی وفا بود! »

باید بروم ! خیلی دیر شده. باور کن. تو را و وبلاگم را می بوسم. هان؟ آره یادمه با هم می خواندیم. توی ماشین . یادته؟ آره! آره! با هم می خووندیم:

تو نمی دونی عزیزم

حال روزگار مارو ...

...

خورشیدو از ما گرفتن

شکر شب ستاره پیداست

....

هم غصه بخوون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 11:38 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 12:31 |

هیری مرد. همان آدم چاق و دوست داشتنی روزنامه ایران که روزگاری برای خودش در بازار کیا و بیایی داشت و گاهی پشت سرش می خندیدیم. همان مرد درشت هیکلی که وقتی آسانسور روزنامه تعطیل می شد برای رسیدن به طبقه آخر جانش به لبش می رسید. هیری روزنامه ایران مرد. نتوانست دوری پسرش را تحمل کند و رفت. رفت و به خاطره های در و دیوار فرتوت روزنامه ای پیوست که دیگر روزنامه نیست. انگار همین دیروز بود که بر سر گرفتن فیش غذا با او چانه می زدیم. انگار همین دیروز بود که بچه های خدماتی پشت سرش صفحه می گذاشتند. من این سال آخری کمتر هیری را دیدم. آخرین باری که آن مرد فربه و تنومند را دیدم، تابستان بود. رفته بودم تا نامه اعتراضی ام را به دبیرخانه روزنامه بدهم که همان هیکل درشت با همان پیراهن آبی همیشگی و موهای سپیدتر شده چارچوب در را پر کرد.

گفت: چطوری احمد آقا، دلمون برای گزارشات تنگ شده.

گفت: درست میشه پسرم. تو هنوز جوونی.

گفت: اینطوری نمی مونه...اینطوری نمی مونه.

خواستم بگم " منم دلم برای غرلندهای شما تنگ شده "... نگفتم. خواستم بگویم " برق چشمانت کجاست آقای هیری؟ "... نگفتم. خواستم بگویم انگار موهایت سفید تر شده آقای هیری... نگفتم. خواستم بگم " از سلطان علی پروین چه خبر؟ "... نگفتم.... چرا چیزی نگفتم آقای هیری؟ شما نمی دانی؟ راستش خجالت می کشیدم. از پسرت که مرده بود و من دیر فهمیدم. مثل همین حالا که دیر فهمیدم شما مردی. حالا همان هیری مرده است. همان هیری که بعد از مرگ فرزندش، کم حرف تر شده بود. کم رمق تر. همان هیری دوست داشتنی. که همیشه سر بچه های خدماتی غرلند می کرد. همان هیری که بچه های خدماتی دوستش داشتند. با اینکه پشت سرش صفحه می گذاشتند. آره هیری مرده. بخشی از خاطرات ما مرده. خداحافظ آقای هیری. خداحافظ مرد چاق خاطرات ورق خورده ما. حالا دیگر پشت آن میز فیش فروشی ناهارخوری، تو نیستی که سر تعداد فیش ها چانه بزنی. دیگر برای افطاری ماه رمضانها حرص و ولا نداری که کسی غذای اضافی نبرده باشد. حالا دیگر تو نیستی که سر علی پروین قسم بخوری و بگویی هیچ تیمی تیم سلطان نیست.درست روزی که تو مردی پرسپولیس بازی را برد. آقا کریم که گل می زد تو دم آخر را می زدی. تو که سلطان آشپزخانه ایران بودی. تو که برای گرفتن وعده ای بیشتر گاهی تملقت را می گفتیم. خداحافظ مرد چاق خاطرات دالان تاریک روزگار ما. یادش بخیر. یادت بخیر. چه حرص ها که نخوردی. یادت هست نشستی و برایم از روزگار بازار گفتی. از کلاهبرداری که مالت را بالا کشید؟ یادت هست گفتی فراهانی نکن. من که بلد نیستم وبلاگ بخونم اما بچه ها میگن جلوی اینا وایستادی. نکن پسرم. نکن جوون. یادت هست؟ خداحافظ آقای هیری.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 12:25 |

عكس ها راويان صادقي هستند. عكس ها واقعيت را بي پرده در برابر چشمان ما قرار ميدهند. اين عكس را ببينيد. به نظر شما كدام يك از گزينه هاي زير در موردش صدق مي كند:

۱- مردم شيفته رئيس جمهورشان هستند.

۲- مردم رئيس جمهور را دوست دارند چون نامه هاي آنها را مي خواند.

۳- مردم تلاش مي كنند تا هر طور كه شده نامه هاي خود را به دست رئيس جمهور برسانند تا بلكه مشكلاتشان حل شود.

۴- مردم از شدت ناچاري فكر مي كنند با رساندن نامه هايشان به رئيس جمهور، گرفتاري هايشان مرتفع ميشود.

پي نوشت:

۱- هر نامه که بی جواب بماند، قطعاْ رایی خواهد بود به نفع رقیب رئیس جمهور.

۲- حتی اگر جواب نامه ها به درستی داده شود، فرد متقاضی تقاضای تازه ای را از رئیس دولت طلب خواهد کرد.

۳- از پول نفت چه خبر؟ ما كه به جاي سفره مان، روزگارمان مثل نفت سياه شده، شما چطور؟

۴- آخرش که چی؟ پادشاهان و سلاطین تا ۱۰۰ سال پیش همینگونه با مردم رفتار می کردند، یعنی از آن زمان تا حالا هیچی عوض نشده؟

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 10:26 |

از من خواسته اند درباره خودسانسوری خبرنگاران و روزنامه نگاران بنویسم. راستش هر وقت صحبت از خودسانسوری می شود من فوراً یاد خاطرات ریز و درشتی می افتم که دراین سالها دچارش بوده ام. مثلاً یادم می آید روزی را که در بابلسر زلزله ای 5/4 ریشتره ای آمده بود و جز چند تکان سطحی اتفاق چندانی در شهر نیافتاده بود. آن روزها من دبیر اجباری سرویس مازندران در ویژه نامه های ایران زمین روزنامه ایران بودم و خبر را در گوشواره سمت راست صفحه اول استان مازندران کار کرده بودم. در روزنامه ایران ایام کاوه اشتهاردی سانسور حرف اول و آخر را در روزنامه می زند. بچه های فنی روزنامه از معطل ماندن صفحات روزنامه تا ساعت 2 و 3 صبح خاطره ها دارند و کلمه به کلمه صفحات آن روزها کنترل می شد و حتی عکس ها و تیترها از این ماجرا بی نصیب نمی ماندند. مثلاً یادم می آید که یکبار به صفحه ادب و هنر گیر داده بودند که این دستی که دارد پیانو می زند مرد است یا زن؟ اگر مرد است که هیچ اما اگر زن است چرا آستینش از مچ کمی بالاتر است. یا یکبار به من گیر داده بودند که چرا آمار تلفات تصادفات رانندگی در ایران را که یکی از سرداران نیروی انتظامی اعلام کرده بود و خبرگزاری ها رفته بودند در متن گزارشت آورده ای. ( آن موقع ها من هنوز در سرویس گزارش روزنامه ایران بودم و به آدم فروشی همکار فیمینیستم و پرونده سازی صادقیان مبتلا نشده بودم. ) یا یکبار که راجع به خانه های خالی از سکنه تهران نوشته بودم به تیتر گزارشم گیر دادند که تیترت منفی و علیه دولت است. برگردیم سر حکایت زلزله 5/4 ریشتری در بابلسر. از آنجا که سانسور یکی از رسومات جا افتاده در دوران مدیریت اشتهاردی شده بود، پرینت هر صفحه را حداقل شش نفر می دیدند که مبادا حرفی علیه دولت نوشته شده باشد. نفر اول دبیر سرویس بود، نفر دوم دبیر تحریریه بود که البته هر سه یا چهار سرویس، یک دبیر تحریریه داشت و هر دبیر تحریریه رسماً یک سانسورچی بود. بگذریم از اینکه دبیران تحریریه کمتر از روزنامه نگاری می دانستند و به سلیقه خودشان هرکار دلشان می خواست با متن و نوشته ها می کردند. سانسورچی سوم بچه های تصحیح بودند که عملاً بجای تصحیح ادبی و نوشتاری متون باید رد کلمات را می گرفتند تا مبادا کلمه ای، جمله ای و عبارتی علیه دولت نهم و رئیس جمهور و مدیران دولت، چاپ شده باشد. نفر چهارم، آقای ویژگان بود که خط به خط متون را نگاه می کرد و طفلی چشمش در می آمد و معمولاً گیرهایی که می داد را به صورت سئوالی و با خط درشت قرمز می نوشت. نفر پنجم خانم خادم بود. بعد از خانم خادم، این آقای رحیمی بود که صفحات را می دید و تائید می کرد. رحیمی مرد بزرگی بود. خیلی وقتها هوای بچه ها را داشت. همیشه وقتی می خواستم سر به سرش بگذارم می گفتم آقای رحیمی تعریف از شما سوژه بعدی وبلاگمه! و این آقای رحیمی بود که با همان افتادگی اش، با خنده تهدیدم می کرد که مبادا از او چیزی بنویسم. ( این خود یک خودسانسوری است ) خلاصه صفحات بعد از تائید آقای رحیمی، می رفت برای فیلم و زینک و چاپ و این حرفها. گاهی صفحاتی که 9 صبح بسته شده بودند تا 7 بعدازظهر معطل این پروسه زمانی می ماندند. ای کاش می شد جیغ و فریادهای خانم خادم را ببینید که چطور سر بچه ها داد و هوار می کرد وقتی آخرین لحظه یک صفحه با مشکل روبرو می شد. ( راستش دلم برای آن جیغ و دادها و بدو بدوی بچه ها تنگ شده ) و اما حکایت آن خبرزلزله 5/4 ریشتری بابلسر. خبر زلزله5/4 ریشتری طی همین فرآیند سانسور، حذف شد و یادم نیست که کدام شیرپاک خورده ای روی آن خط قرمز کشیده بود. رفتم پیش خانم خادم و گفتم " بابا آخه زلزله چه ربطی به دولت دارد که سانسورش می کنید؟ مثل همیشه گفت من نمی دونم، حذف کردن دیگه! بدو یه خبر بی دردسر جایگزینش کن! " از آن به بعد هر وقت خبر زلزله می آمد من خودم سانسورش می کردم. چون می دانستم کار کردنش بی فایده است. البته بعدها یکی از این علما که اسمش را نیاورم بهتر است گفت خبر زلزله چون خبر تلخی است بهتر است اصلاً کار نشود. ممکن است روحیه مردم را تضعیف کند و این موضوع تاثیر منفی بر دید مردم نسبت به دولت می گذارد!!!

راستش خاطره درباره سانسور و خودسانسوری در روزنامه ایران بسیار دارم که جرات نوشتنش را ندارم. چون می ترسم برایم دردسر درست شود. به نظر شما این خودش خودسانسوری نیست؟ شاید به همین راحتی بتوان گفت که چرا روزنامه نگاران و خبرنگاران خبرهایشان را خودشان سانسور می کنند. چون می ترسند و ترس خوردگی مرض مزمنی است که اگر روزنامه نگاری مدعی باشد دچارش نیست من می گویم دروغ می گوید. بله! حقیقت دارد. تمام ما روزنامه نگاران و خبرنگاران خودسانسوریم. دلیلش خیلی واضح است. ما در محیط هایی رشد کرده ایم که سانسور حرف اول و آخر را می زند. حالا دیگر سانسور جزیی از اخلاق حرفه ای ما شده است. این البته شدت و ضعف دارد و فقط مختص اشتهاردی و امثالهم نیست. این روزها خودسانسوری تعاریف دیگری هم در میان روزنامه نگاران پیدا کرده است. مثلاً می گویند، ملاحظه کاری. یا می گویند رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود. گاهی می گویند رعایت مصالح روزنامه. بعضی وقتها هم می گویند عقلانیت. من شنیده ام که برخی ها انعطاف پذیری و عقل معاش هم به آن می گویند. خلاصه که ترس خوردگی حالا دیگر جز لاینفک حرفه شریف روزنامه نگاری در ایران است. و خودسانسوری یکی از بدیهیات این مرض مزمن است. برای همین هم هست که وقتی دو تا روزنامه نگار با هم درد دل می کنند با حسرت به هم می گویند" دلم لک زده برای یه نوشته بدون سانسور! "

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 23:51 |

متنی که می خوانید نامه دخترم زهراست به امام علی ( ع ) که از من خواسته عینش را در وبلاگم بنویسم. البته دختر من هنوز به مدرسه نرفته ولی هر وقت می خواهد برای کسی نامه ای بنویسد به مادرش می گوید تا جملاتش را بنویسد. امشب هم اصرار کرده که من متن نامه اش به امام علی ( ع ) را در وبلاگم بنویسم و این عین نامه اوست، بی هیچ دخل و تصرفی:

بنام خدا

سلام امام علی! شما که اینقدر مهربانید. هیچ کس دوست نداشت شما شهید بشید. شما که با بچه ها بازی می کردید. شما چراغ خونه مائید. همه شما رو دوست دارند. شما عین رنگین کمان خوش رنگ و سفید و نورانیید. شما که برای همه غذا می بردید. ابن ملجم که شما رو کشته خیلی بده. بابایی میگه شما رو کشتن چون حق بودید. من نمی دونم حق یعنی چی. اما مامانی میگه حق یعنی امام علی.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 0:24 |

اینم از آن خبرهاست. مسابقه الاغ سواری در حسن آباد میبد یزد. دراين مسابقه 15 الاغ سوار از ميبد و اردكان در سه كورس سواركاري پنج نفره با هم رقابت كردند كه در پايان الاغ چك چك به سواركاري كاشفي و الاغ رعد و برق به سواركاري جانب الهي به ترتيب اول و دوم شدند.
الاغ چموش به سواركاري مجتبي ميرزايي و الاغ زلزله به سواركاري فتاحي نيز بصورت مشترك سوم شدند. به الاغي كه حائز رتبه اول شده بود ، كيسه شصت كيلويي ، رتبه دوم كيسه پنجاه كيلويي و رتبه سوم كيسه چهل كيلويي جو اهدا شد. حالا برویدو حالش را ببرید.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 12:11 |

یکی همکاران به اصطلاح قدیمی که از اخراج من به سیاق خودش خوش حال است و من نیک می شناسمش و می دانم که منفعتش را در مذمت من می بیند و دراین باره به او حق می دهم که به خاطر شامه قوی اش ، مسیرهر بادی را درست می فهمد و به سرعت در جهت آن می وزد، برای من کامنتی گذاشته با این مضمون که : " فلانی غیر از تو و حسن وزینی و جلال برزگر مگر کاوه اشتهاردی چه کسان دیگری را از روزنامه بیرون رانده که اینطور می نویسی؟ "

سئوال خوبی است. جوابش را فعلاً سرانگشتی می دهم تا در تاریخ مطبوعات این کشور جایی ثبت شود. چه می دانم عزیزمحققی وبلاگ من و امثال مرا مبنای کتابی تاریخی درباب مطبوعات قرار داده. به همین خاطر سیاهه ای عرضه می کنم از کسانی که به هر علتی با آمدن کاوه اشتهاردی مجبور شدند از روزنامه ایران بروند و یا اگر نرفتند در شرایطی دشوار مانده اند و در روزنامه ایران ایام می گذرانند. البته این فهرست مسلماً تمام آنها نیست، ممکن است اسامی کسانی جا افتاده باشد اما قول می دهم به مرور ایام تکمیل و تصحیحش کنم. باشد که منشاء قضاوت تاریخ قرار گیرد.

از تحریریه روزنامه ایران شروع می کنم. منظورم روزنامه اصلی ایران است.

۱- سعید خامسی پور : سرویس عکس.

۲- مهدی خوشنویس :  سرویس عکس.الان در ایران دیلی است.

۳- حیدر رضایی :  سرویس عکس. حیدر را اشتهاردی به هزار وعده و وعید از خبرگزاری مهر به روزنامه ایران کشاند و بعد از اختلافاتش با نادر بکایی کاری کرد که خودش را باز خرید کند.

۴- اصغر لاله دشتی : آرشیو عکس.

۵- حمید اسدی: آرشیو عکس.

۷- جواد دلیری : سرویس سیاسی و گفت و گو.

۸- منصور بیطرف: سرویس اقتصادی.

۹- علی غفوری: سرویس اقتصادی.

۱۰- نفیسه کوهنورد : سرویس بین الملل.

۱۱- سعید پورزند : سرویس اجتماعی.

۱۲- مسعود ابراهیمی : سرویس حوادث. این یکی داستان جالبی دارد.  سه بار اشتهاردی از روزنامه اخراجش کرد و هر سه بار با حکم دادگاه به روزنامه برگشت. او در حال حاضر در ساختمان ویژه نامه ها وقت می گذراند و البته در نشریات دیگر اعتبار و منزلتی دارد.

۱۳- مهدی ابراهیمی : از سرویس حوادث رانده شد و حالا بر سر شیفت کاری اش با روزنامه ایران دادگاه دارد.

۱۴- یوسف حیدری: از سرویس حوادث که تخصص اصلی اش است به سرویس ورزشی تبعید شد.

۱۵- محسن شهرنازدار: دبیر صفحه مهرگان. یکی از مجرب ترین موسیقی پژوهان ایران که در مرخصی بدون حقوق بسر می برد. محسن سر مرخصی اش خیلی اذیت شد.

۱۶- امیر یوسفی : سرویس اندیشه. یکی از با سوادترین روزنامه نگارانی که در تمام عمرم دیده ام. داستان بازخرید کردنش خیلی شنیدنی است. باشد در فرصتی دیگر.

۱۷- حسین خانی : سرویس حوادث. حالا در مازندران است و تحت عنوان خبرنگار ایران فعالیت می کند.

۱۸- الهام تقی زاده : از تحریریه به آموزش فرستاده شد.

۱۹- مریم جهان پناه : از تحریریه به آموزش فرستاده شد.

۲۰- احمد جلالی فراهانی : سرویس گزارش.

۲۱- قطبی : قرار بود که دبیر سرویس گزارش شود که نیامده از روزنامه رفت.

۲۲- جلال برزگر : سرویس سیاسی. یک متخصص تمام عیار در امور دیپلماسی و مناقشه هسته ای. کاوه اشتهاردی آنقدر اذیتش کرد تا بالاخره استعفا داد و رفت. البته در تلاشند که دوباره به روزنامه برگردانندش. 

۲۳- حسن وزینی : سرویس سیاسی. یکی از مجرب ترین خبرنگاران پارلمانی. تحریریه ایران بازگشایی خود را مرهون زحمات او در ایام توقیف بود. امری که به عنوان نقطه تاریک پرونده اش در زمان ریاست اشتهاردی محسوب شد و بالاخره اخراجش کردند. داستان اخراج وزینی خیلی دردناک است.

۲۴- کاووس صادقلو: از سرویس عکس به اداره توزیع روزنامه رانده شد و مدتی هم در ویژه نامه های شهرستانها بود و هنوز هم همانجاست.

۲۵- فرامرز سید آقایی : از تحریریه ایران به ایران سپید ( نشریه نابینایان ) تبعید شد و دوباره از او خواسته اند به تحریریه بعدازظهر بازگردد و حالا هم دراختیار کارگزینی است و همای اخراج دور سرش می چرخد.

۲۶- مژگان جمشیدی : با من در سرویس مازندران ایران زمین کار می کرد. بخاطر کامنتی که در یکی از مطالب وبلاگم نوشته بود اخراجش کردند. او یکی از بهترین خبرنگاران محیط زیست ایران است و اخیراً یک جایزه جهانی گرفته است.

۲۷- احسان تقدسی: در سرویس بین الملل کار می کرد و حالا همشهری است. ظاهراْ اردیبهشت ماه امسال عذرش را خواسته اند.

۲۸- آقای وحید : سردبیر ایران سپید که با اذیت و آزار وادار به استعفایش کردند.

۲۹- تمام خبرنگاران و دبیران سرویس ایران جمعه که بعد از توقیف این ویژه نامه هرگز در روزنامه ایران به کار گرفته نشدند.

به این لیست اضافه کنید افراد زیر را.

۳۰- خانم علوی : تلفن چی نابینایی که به زور کاری کردند خودش را بازخرید کند. داستان نفرین او در راهروهای روزنامه و نیم سکته اشتهاردی و بستری شدنش در بیمارستان بیشتر به افسانه می ماند اما واقعیت دارد.

۳۱- آقای عظیمی : مشاور حقوقی روزنامه که اسباب اخراج و توبیخ خیلی ها شد و دست آخر بخاطر ناکامی در چند پرونده دادگاه کار قرار دادش تمدید نشد.

۳۲- مسعود گودرزی : مدیر امور اداری و مالی روزنامه از زمان وصال، درباره اش شایعه است که باعث اخراج خیلی ها شد  و دست آخر از کار برکنار شد. تا آنجا که می دانم در مرخصی بدون حقوق بسر می برد.

۳۳- روح الله معظمی :درحال حاضر در مرخصی بدون حقوق بسر می برد.

۳۴- آقای محمودیان : رئیس سابق کارگزینی. اول خانه نشینش کردند و مدتی در دبیرخانه روزنامه بود و سپس به ساختمان ایران زمین فرستاده شد.

۳۵- بیش از بیست نفر از حروف چینان و صفحه بندان ویژه نامه ایران زمین.

۳۶ـ سعید امیری : در پشتیبانی فنی کار می کرد و استادکامپیوتر بود، فعلاْ به بهانه های واهی معلق است.

۳۷- علی صابری : به دلیل اختلافاتش بر سر اضافه کاری اول مرخصی بدون حقوق گرفت و بعد هم قرار دادش تمدید نشد.

۳۸- حداقل ۲۰ نفر از کارمندان ایران پیام و توزیع که الان نامهایشان به خاطرم نیست و قراردادشان برای سال جدید هرگز تمدید نشد. برخی از آنها قراردادشان ۵ سال بود که تمدید می شد.

۳۹- خانم خلیلی که از روزنامه ایران دیلی به ویژه نامه های ایران زمین تبعید و سپس قراردادش تمدید نشد.

۴۰- هم اکنون به ۴ نفر از خبرنگاران ایران دیلی گیر داده اند و بعید نیست بزودی حکم اخراجشان را بزنند.

۴۱- تعداد زیادی از خبرنگاران و عوامل فنی روزنامه ایران ورزشی که من نامهایشان را نمی دانم. 

تا اینجا با یک حساب سرانگشتی حداقل ۸۴ نفر انسان ( فارغ از گرایشات و اخلاق و رفتارشان ) بعد از ورود کاوه اشتهاردی به روزنامه ایران، زندگی شان دستخوش تغییرات شدیدی شد. این لیست البته کامل نیست. اما قول می دهم کاملش کنم.  ضمن اینکه از آوردن نام بعضی ها می ترسم. شاید اسباب فشار و اذیت شان توسط کاوه اشتهاردی فراهم شود. ولی مطمئن باشید این سیاهه را کامل تر می کنم. اینجوری شاید آن همکاری قدیمی ما کمی وجدان درد بگیرد و بفهمد که همه چیز پنهان شدن در پسله و رنگ عوض کردن و به سمت باد چرخیدن نیست. به قول شاعر. آن نماند و این نیز هم. گرچه می دانم تو آنقدر استعداد رنگ عوض کردن و سمت باد چرخیدنت خوب است که در دوره بعدی و دوره های بعدی هم نانت را به نرخ روز خواهی خورد. تو که تخصصت آدم فروشی و زیرآب زنی است.

+ نوشته شده توسط احمد جلالی فراهانی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:58 |